{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خامــوش را آتش فشانــی می‌کند

عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهــی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالــی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانــــی مــی‌کند ، نامهربانـــــی مـی‌کند

مــاه من! شعرم زمینی بــود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند
دیدگاه ها (۴)

می خندی و لباس شب از شهر می دریاینــگونه در نظام جهـــان دست...

گفتم که رخت ناب تر از خورشيد استخورشيد شد و , سوختم از باور ...

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به...

پیراهن تو بر تن این شعر گشاد است در وصف تنت شاعر ناکام زیاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط