هرچقدر بیشتر میگذرد
هرچقدر بیشتر میگذرد
میفهمم برای این حجم از دلتنگی
برنامهریزی نکرده بودم.
تسکینی کنار نگذاشته بودم.
فکرش را نمیکردم که مرگ بتواند به این زودی مارا از هم جدا کند…
به گمانم، آدم از تنها چیزی که در خودش خبر ندارد
همین است،
مرگ….
و چه بی رحم است روزگار
///////////////////
می گذرد بر خاطرم روزهای خوشی که با هم داشتیم،
و چه زود تمام شد آنچه که از آن لذت میبردیم و قدرش را ندانستیم.
غم از دست دادنت آنقدر سنگین است که زیر بارش کمر خم کرده ایم و ناباورانه به بازی روزگار می اندیشیم که چه موجود مهربان و نازنینی را از دست داده ایم
میفهمم برای این حجم از دلتنگی
برنامهریزی نکرده بودم.
تسکینی کنار نگذاشته بودم.
فکرش را نمیکردم که مرگ بتواند به این زودی مارا از هم جدا کند…
به گمانم، آدم از تنها چیزی که در خودش خبر ندارد
همین است،
مرگ….
و چه بی رحم است روزگار
///////////////////
می گذرد بر خاطرم روزهای خوشی که با هم داشتیم،
و چه زود تمام شد آنچه که از آن لذت میبردیم و قدرش را ندانستیم.
غم از دست دادنت آنقدر سنگین است که زیر بارش کمر خم کرده ایم و ناباورانه به بازی روزگار می اندیشیم که چه موجود مهربان و نازنینی را از دست داده ایم
- ۶۱
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط