{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹

پارت ۹
گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخره وقتش رسیده بود مأموریت را ادامه بدهم متأسفانه یا خوشبختانه نه از روی میل... از روی اجبار. بعضی آدم‌ها حق ایستادن ندارند. حتی وقتی تمام وجودشان التماس می‌کند که یک لحظه دیگر همان‌جا بمانند. 

ما مدت‌هاست که انتخاب کردن را از دست داده‌ایم تنها چیزی که برایمان مانده، ادامه دادن است... چون از همان ابتدا، محکومِ ادامه بودیم.

......

قبل از اینکه وارد راهروی اصلی بشم صدایی که به گوشم رسید باعث شد متوقف شم آدم کنجکاوی نبودم ذاتا،این پرونده باعث پیشد ترشح دوپامین رو توی رگ های مغز ام حس کنم. 

«...بله... همه‌چیز کار گذاشته شده. زیر فرمون، سمت دنده. کسی شک نمی‌کنه... بله.»

قدم بعدیمو تند کردم و وارد ورودی اصلی سالن شدم بالا آوردن سرم مصادف شد با برخورد محکم چیزی به صورتم.

+ «کدوم مادرسگ—»

ادامه‌ی حرفم با صدای خنده‌های الیس قطع شد دستی به صورتم کشیدم.

...خامه؟ نگاهمو به جلو دادم الیس...دختره‌ی مارمولک؛ هرچقدر هم بخوام در وصفش حرف بزنم، بازم کمه. بلای جونمه... و در عین حال مثل خواهر کوچولوی من با چهره معصوم و فرشته نمایش در قالب مادرخونده‌ی سفیدبرفی واقع می‌شد.

چشمای الیس...همون سیب سمی‌ای بودن که به سفیدبرفی تعارف شد سیبی با پوستی براق و فریبنده... و مغزی که از درون پوسیده بود تا وقتی فقط لمسش می‌کردی، هیچ فسادی بهت منتقل نمی‌شد اما کافی بود پوستش رو خراش بدی... یا یه گاز کوچیک ازش بگیری اون‌وقت سم، آروم آروم، راهش رو به عمیق‌ترین بخش وجودت سوق می‌داد درست مثل نگاه الیس...زیبا بود آن‌قدر زیبا که آدم یادش می‌رفت بعضی از مرگ‌ها، از دل قشنگ‌ترین چیزهای دنیا شروع می‌شن..مثل نگاهش(اشاره به شخص دیگر)اما هیچ‌کس نمی‌دونست اون سیب، مدت‌ها بود که از درون مُرده بود تنها چیزی که نفس می‌کشید، پوسته‌ای بود که تظاهر می‌کرد هنوز زنده است..سیب مرگ.

 با تاسف سری تکون دادم که با صدای خنده های ریزی که متعلق با الیس نبود سرمو چرخوندم و با لیام روبرو شدم عالی شد بهتر از این نمی شد! سه قدمی من وایساده بود.

... : «آمادگیِ فوق‌العاده‌ای برای مأموریت داشتی، ناکاهارا-سان.»

نیشخند شیطنت‌آمیزی که باعث برق افتادن چشم‌هاش می‌شد، روی صورتش جا خوش کرده بود.

+ «مرده‌شورِ تو و الیسو ببرن. قیافت هم به کسی که قراره بره مأموریت نمی‌خوره... لیان»

دست‌به‌سینه، با اخم محوی روبه‌روش ایستاده بودم.

... : «حداقل جای مدیر اجرایی‌ای نیستم که قبلِ رفتن به مأموریت، صورتش با خامه‌ی توت‌فرنگی تزئین شده باشه... و لطفاً اسممو درست بگید، چویا-سان.»

فاصله‌ی بینمون رو به چند سانتی‌متر رسوند انگشت شستش آروم روی خط فکم کشیده شد خامه‌ی باقی‌مونده رو از روی پوستم برداشت...

و جلوی چشمام، سر انگشتش رو لیس زد..بعد با همون نیشخند یک قدم عقب رفت و دوباره همون فاصله‌ی قبلی رو حفظ کرد.

_ «خوشمزه‌ست...»

مکث کوتاهی کرد.

_ «به نظرت بخاطر توت‌فرنگیه... یا مدیر اجرایی مافیا؟»

+ با نزدیک شدنش و اون حرکت غیرمنتظره، برای چند ثانیه خشک شدم عین مجسمه حس می‌کردم دود از سرم بلند می‌شه بی‌اختیار دستم رو روی همون قسمت صورتم کشیدم و با قیافه‌ای چندش‌زده جایی رو که لمس کرده بود، محکم مالیدم.

«تو... اه، بی‌خیال... فقط کونتو جمع کن، زودتر بریم.»

درِ ماشین با صدای خفه‌ای باز شد و لیام برخلاف چند دقیقه قبل،بی‌هیچ حرفی خودش را روی صندلی عقب انداخت و چویا هم سوار شد و در را بست صدای تق قفل شدن ماشین تاییدی برای حرکت راننده بود.

 بوی چرم، دود سیگار و باروتِ مانده در هوا ..و صبر کن یه چیزی درست نیست..

راننده در سکوت فقط آینه را بالا آورد، نگاهی کوتاه به آن دو انداخت و استارت ماشین رو زد.

.... : روی صندلی لم دادم و نگاهمو به بیرون ماشین دادم،قطراتی که خبر از بارش باران می‌دادند، روی شیشه‌های دودی ماشین جا خوش کرده بودند.

کاش یک قطره باران بودم بی‌دغدغه، بی‌هدف، رها از تمام بایدهایی که آدمیزاد به دوش می‌کشد..جایی روی این زمین کثیف فرود می‌آمدم و تمام نه...روی زمین نه روی گلبرگی زخمی می‌نشستم،شاید هم تخته سنگ قدیمی چه فرقی داشت وقتی حتی اون گل زیبا و فریبنده از دل هم خاک کره کثیف رشد می‌کرد؟شاید زیبایی هم چیزی جز یک دروغ خوش‌رنگ نیست،چیزی که برای چند لحظه کثافت ریشه‌هاش رو از یادمون می‌برد..

+ دسه به سینه سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و پای چپم تیک داشت برای چند لحظه پلک هامو روی هم گذاشتم .."...تیک...تاک...تیک...تیک.." کافی بود تا پلکامو فاصله بدم و با مردمکایی گشاد به لیام نگاه کنم انگار که اونم متوجه شده باشه سری آروم تکون داد.

با شماره سه..یک ..یکی دستشو سمت کلت کمری برد..دو ..دیگری تیزی خنجرش را تست کرد..سه ..
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸کاور جدید رمان ام)))                           مجسمه. ...

سلام سلام

همخونه اجباری... پارت 79."ویو ملیس"ساعت نزدیک شش عصر بود.بال...

همخونه اجباری.. پارت 80."ویو لیام"شام تقریباً تموم شده بود.م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط