Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 79…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک با حالت خستگی و نفس زدن نگاهی به زمین انداخت
ات: خیلی.. خسته شدم ... تا حدی .. میخواهم همین .. جا بشینم
جونکوک تمام خرید ها را تو ماشین گذاشت و دختری که غر میزد نگاه کرد
جونکوک: خانمی غر نزن
ات: چیو غر نزنم میدونی الان ساعت چنده میدونی پنج ساعته که داری منو این ور اون ورمیکشی ... تو خسته نشدی
جونکوک: منو خسته
سمتش نزدیک شد و هر دو دست هایش را گرفت سمته دهنش نزدیک کرد و سفت هر دو دست هایش را بوسید و تو چشم های عشق اش خیره شد و با کلی عشق گفت
جونکوک: تا وقتی تو کنارم باشی خسته نمیشم حتی که لحظه ای مرگم بود بازم تو کنارم باشی شیرینی میشه
دخترک از لحن پر از عشق جونکوک خیلی خوشحال در آن چشم های براق چشم دوخت ناخودآگاهی یاد ماه های گذشته افتاد خیلی خودخواهانه جونکوک را راه کرد چون فقد فکر میکرد که شاید جونکوک هم مثل پدرش عشق اش بیش از حد زیاد باشه ... نگاهش را به زمین دوخت
ات: جونکوک... چرا ازم نمیپرسی که این همه مدت چرا از دستت فرار میکردم
جونکوک با همان لبخند بیشتر به دخترک نزدیک شد و گفت
جونکوک: چون میدونستم که کجای
دخترک با چشم های دید تار دوخته به جونکوک
ات: چی .. تو میدونستی
جونکوک انگشت اشاره اش را روی لب های پف کردن دختره گذشت و آروم گفت
جونکوک: بریم یه جای بشینم تا خستگی خانمی در بره
دخترک متقابلاً سری تکون داد ..
***
هیچ وقت به دنبال عشق، محبت و یا توجه کسی ندوید
ارزش عشق به این است که آزادانه به کسی هدیه شود چیز هایی هست خیلی بد تر از تنهایی اما سال ها طول می کشه تا این رو بفهمی وقتی که آخر سر می فهمیش دیگه خیلی دیر شده و هیچ چیز بد تر از خیلی دیر نیست
باز هم بوسی نرمی رو پشت دستش گذاشت و این حسی که هر بار با برخورد لب هایش رو بدن دخترک بیشتر او را عاشق خودش میکرد هنوزم دخترک با چشم های پر از انتظار به جونکوک که روبه دریا نشسته بود و هر گاهی بوسی نرمی رو دست دخترک که نوشت دستش گره خوردن میگذاشت دخترک باز هم سمته دریا چرخید و سکوت را پذیرفت
جونکوک به آرامی گفت
جونکوک: تو امروز خیلی خوشگل شدی
دخترک نگاهی به جونکوک انداخت و گفت
ات: برای گفتن این اومدیم اینجا میدونی که شب شده
جونکوک با لبخندی گفت
جونکوک: نه نمیبینم چون کور رنگی دارم
ات: جونکوک جدی باش ... ما برای صحبت کردن اومدیم
جونکوک: ب..باشه خوشگله من که فرار نمیکنم
دخترک دیدش را دزدیده و از کنایه جونکوک خوب متوجه شد جونکوک سمته دریا ای که موج میشد نگاه میکرد کم کم هوا داشت بیشتر سرد میشد و گرسنگی داشت رو دخترک تأثیر میگذاشت جونکوک آروم سرش را سکته سینه های دخترک برد و بعد از گذاشت سرش رو سینه اش از دخترک خواست تا او را در آغوشش بگیره ...
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 79…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
دخترک با حالت خستگی و نفس زدن نگاهی به زمین انداخت
ات: خیلی.. خسته شدم ... تا حدی .. میخواهم همین .. جا بشینم
جونکوک تمام خرید ها را تو ماشین گذاشت و دختری که غر میزد نگاه کرد
جونکوک: خانمی غر نزن
ات: چیو غر نزنم میدونی الان ساعت چنده میدونی پنج ساعته که داری منو این ور اون ورمیکشی ... تو خسته نشدی
جونکوک: منو خسته
سمتش نزدیک شد و هر دو دست هایش را گرفت سمته دهنش نزدیک کرد و سفت هر دو دست هایش را بوسید و تو چشم های عشق اش خیره شد و با کلی عشق گفت
جونکوک: تا وقتی تو کنارم باشی خسته نمیشم حتی که لحظه ای مرگم بود بازم تو کنارم باشی شیرینی میشه
دخترک از لحن پر از عشق جونکوک خیلی خوشحال در آن چشم های براق چشم دوخت ناخودآگاهی یاد ماه های گذشته افتاد خیلی خودخواهانه جونکوک را راه کرد چون فقد فکر میکرد که شاید جونکوک هم مثل پدرش عشق اش بیش از حد زیاد باشه ... نگاهش را به زمین دوخت
ات: جونکوک... چرا ازم نمیپرسی که این همه مدت چرا از دستت فرار میکردم
جونکوک با همان لبخند بیشتر به دخترک نزدیک شد و گفت
جونکوک: چون میدونستم که کجای
دخترک با چشم های دید تار دوخته به جونکوک
ات: چی .. تو میدونستی
جونکوک انگشت اشاره اش را روی لب های پف کردن دختره گذشت و آروم گفت
جونکوک: بریم یه جای بشینم تا خستگی خانمی در بره
دخترک متقابلاً سری تکون داد ..
***
هیچ وقت به دنبال عشق، محبت و یا توجه کسی ندوید
ارزش عشق به این است که آزادانه به کسی هدیه شود چیز هایی هست خیلی بد تر از تنهایی اما سال ها طول می کشه تا این رو بفهمی وقتی که آخر سر می فهمیش دیگه خیلی دیر شده و هیچ چیز بد تر از خیلی دیر نیست
باز هم بوسی نرمی رو پشت دستش گذاشت و این حسی که هر بار با برخورد لب هایش رو بدن دخترک بیشتر او را عاشق خودش میکرد هنوزم دخترک با چشم های پر از انتظار به جونکوک که روبه دریا نشسته بود و هر گاهی بوسی نرمی رو دست دخترک که نوشت دستش گره خوردن میگذاشت دخترک باز هم سمته دریا چرخید و سکوت را پذیرفت
جونکوک به آرامی گفت
جونکوک: تو امروز خیلی خوشگل شدی
دخترک نگاهی به جونکوک انداخت و گفت
ات: برای گفتن این اومدیم اینجا میدونی که شب شده
جونکوک با لبخندی گفت
جونکوک: نه نمیبینم چون کور رنگی دارم
ات: جونکوک جدی باش ... ما برای صحبت کردن اومدیم
جونکوک: ب..باشه خوشگله من که فرار نمیکنم
دخترک دیدش را دزدیده و از کنایه جونکوک خوب متوجه شد جونکوک سمته دریا ای که موج میشد نگاه میکرد کم کم هوا داشت بیشتر سرد میشد و گرسنگی داشت رو دخترک تأثیر میگذاشت جونکوک آروم سرش را سکته سینه های دخترک برد و بعد از گذاشت سرش رو سینه اش از دخترک خواست تا او را در آغوشش بگیره ...
- ۲۰.۱k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط