{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت³⁴ | اون مال منه

چند روز بعد، در عمارت ندیمه ها در تکاپو بودند حتی صدایِ افتادنِ یک سوزن رویِ سنگ‌فرش‌هایِ عمارت هم می‌تونست جونکوک رو در کسری از ثانیه مسلح کنه.
وقتی جونکوک، «ات» رو از ماشین پیاده کرد و به داخل عمارت برد، قدم‌هایِ «ات» سست و لرزان بود. هر صدایِ خش‌خشی که از گوشه و کنارِ راهرو می‌آمد، باعث می‌شد شانه‌هایش منقبض شود و دستش رو ناخودآگاه دورِ بازویِ جونکوک حلقه کند. جونکوک متوجهِ این واکنش‌ها بود؛ هر بار که «ات» می‌پرید، جونکوک بازویش رو محکم‌تر می‌گرفت.
در اتاق، به محض اینکه جونکوک ات رو روی تخت نشاند، لیما، اورا، بارام و یونا وارد شدند.
یونا اولین نفری بود که با چشم‌هایِ اشک‌آلود جلو دوید و خواست «ات» رو بغل کند، اما به محضِ نزدیک شدن، «ات» با وحشت خودش رو عقب کشید و نفس‌نفس زد. لیما سریع ایستاد و دست‌هاش را به نشانه تسلیم بالا برد. «آروم باش ات… ما فقط اومدیم ببینیمت.»
بارام با نگرانی به جونکوک نگاه کرد که حالا مثلِ یک محافظِ زنجیرشده، پشتِ سرِ «ات» ایستاده بود. «ات» به سختی سعی کرد لبخند بزند، اما چشم‌هایش هنوز با ترسِ عجیبی دور تا دورِ اتاق را می‌کاویدند؛ انگار هنوز سایه‌یِ گلوله رو رویِ دیوار می‌دید.
اورا جلوتر اومد و سعی کرد با شوخی فضا رو عوض کند: «دختر، فکر کردی می‌تونی به این راحتی ما رو از میدون به در کنی و استراحت کنی؟»
در همون لحظه، خدمتکار گلدانِ تزئینی کنارِ پنجره رو تکانی داد و صدایی کوتاه ایجاد کرد. «ات» چنان از جا پرید که نزدیک بود از تخت بیفته. قبل از اینکه تعادلش رو از دست بدهه. بازوهایِ جونکوک دورِ کمرش گره خورد.
جونکوک با خشمِ پنهانی به پیشخدمتِ کنارِ پنجره نگاه کرد. بعد، بدونِ اینکه به حضورِ دخترا اهمیتی بده. ات رو توی آغوشش کشید و با صدایی که حتی برایِ دخترا هم شنیدنی بود، گفت: «نترس...من اینجام. دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه بهت نزدیک بشه.»
آن‌قدر در همین حالت ماندند که دخترا ساکت شدند. لیما و یونا نگاهی به همدیگر انداختند؛ و خنده ای ریز کردند، محبتی که در چشمانِ جونکوک بود، مثلِ یک شوکِ الکتریکیِ غیرمنتظره، فضایِ اتاق رو پر کرده بود. هیچ‌کدوم تا به حال جونکوک رچ این‌طور بی‌دفاع و در عینِ حال، این‌طور مالکانه ندیده بودند.
هنوز جوّ اتاق سنگین بود که صدایِ بلندِ پاشنه‌هایِ کفش در راهرو پیچید. دخترا به سمتِ در برگشتند. جونکوک، بدونِ اینکه «ات» رو رها کنه. سرش رو چرخوند و نگاهش به سمتِ درِ اتاق دوخته شد.
در با شدتی باز شد. دو زن داخل شدند.
اولی، دختری جوان با چهره‌ای گستاخ و چشم‌هایِ گربه‌ای که لباس‌هایِ کوتاه و قرمزش. با بی‌پروایی نگاهی به اتاق انداخت و نیشخندی زد.
پشتِ سرِش، زنی میانسال با کت‌وشلواریِ ابریشمی و گران‌قیمت وارد شد. او با قدم‌هایی شمرده و باوقار، درست وسطِ اتاق ایستاد. نگاهِ سرد و نافذش، مثلِ تازیانه رویِ تک‌تکِ افرادِ حاضر چرخید تا در نهایت رویِ جونکوک و «ات» متوقف شد.
جونکوک دستش را از دورِ کمرِ «ات» برنداشت، اما بدنش چنان منقبض شد که رگ‌هایِ رویِ دستش بیرون زدند. صدایِ خنده‌یِ آرامِ زنِ میانسال در سکوتِ سنگینِ اتاق پیچید: « دلم برات تنگ شده بود، پسرم!»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³³ | اون مال منهصدای آژیر آمبولان...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³² | سقوط در آغوشِ خونجونکوک دیگر...

نویسنده آوین | فیک جدید📌سلام سلام من اومدم با یه فیک به اسم ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁷ | اون مال منهبه محض اینکه درها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط