«ماه و خورشید سرخ»
«ماه و خورشید سرخ»
³: part
صدای آژیر آمبولانسِ مافیا، مثل جیغِ یک موجود زخمی در سکوت شبِ یوکوهاما میپیچید. چویا مایا را روی تختِ بیمارستانِ خصوصیِ پنتهاوس گذاشته بود؛ مایا در میان انبوهی از تجهیزات پزشکی و لولههای اکسیژن، کوچک و مچاله شده بود، انگار که تمامِ وجودش در برابر این بیماری عظیم، ناچیز شده باشد.
چویا در گوشهای از اتاق، با چشمانی که از شدت خشم و پشیمانی سرخ شده بود، ایستاده بود. دستهایش هنوز از لکههای خونِ مایا میلرزید. او از خود متنفر بود؛ از آن لحظهای که با صدای بلند فریاد زده بود، از آن لحظهای که اجازه داده بود گرسنگی و خستگی، کورترین بخشِ وجودش را مدیریت کند.
دکتر ارشد، مردی با چهرهای خسته و جدی، در حالی که نتایج آزمایشهای فوری را بررسی میکرد، نگاهی به چویا انداخت و سپس به مانیتورها.
«آقای ناکاهارا، وضعیت بسیار بحرانی است. سرفه خونی نشاندهندهی آسیب شدید به بافت ریه است، اما...» دکتر مکث کرد، انگار میخواست چیزی بگوید که میدانست بارِ روانی سنگینی دارد. «اما چیزی که ما را بیشتر نگران کرده، چیزی است که در آزمایش خون و سونوگرافی سریع مشخص شد.»
چویا با قدمهایی تند و پر از اضطراب به سمت دکتر رفت. «چی شده؟ چرا انقدر مکث میکنی؟ زودتر بگو!»
دکتر آهی کشید و برگه را به سمت او گرفت. «خانم شینوزوکی باردار هستند. در هفتههای حساسِ اول قرار دارند.»
زمان برای چویا متوقف شد. انگار تمامِ اکسیژنِ اتاق ناگهان از تخلیه شد. او به برگهی آزمایش نگاه کرد، اما اعداد و کلمات برایش بیمعنی بودند. تنها یک مفهوم در ذهنش چرخید: *بارداری*.
او با وحشت به سمت تخت مایا دوید. مایا، که حالا تحت تأثیر داروهای مسکن و آرامبخش بود، چشمانش را نیمهباز نگه داشته بود. نگاهش تار بود، اما وقتی متوجه حضور چویا شد، سعی کرد دستش را به سمت او دراز کند.
«چویا...» صدای او مثل پچپچی در میان طوفان بود. «بچ... بچه...»
چویا با لرزشِ شدیدی، دست مایا را گرفت. او نمیدانست باید خوشحال باشد یا از وحشت بیهوش شود. او حالا فقط یک نفر نبود؛ او پدر بود. و او، با تمامِ بیدقتیها و خشمهایش، نزدیک بود این معجزه را پیش از آنکه حتی با چشم ببیند، از دست بدهد.
«میدونم... میدونم مایا...» چویا در حالی که صورتش را در میان دستهای مایا پنهان میکرد، با صدایی که از لای گریه بیرون میآمد، زمزمه کرد. «من میدونم. من... منِ لعنتی... چقدر احمق بودم. من داشتم دربارهی غذا داد میزدم، در حالی که تو داشتی... داشتی زندگیِ ما رو تو بدنت حفظ میکردی...»
او به شدت میلرزید. فکر کردن به اینکه مایا چقدر تنها بوده، چقدر با دردهای خودش و بدونِ کمکِ او، با این بارِ سنگینِ مسئولیت در سکوت جنگیده، قلب چویا را تکهتکه میکرد.
مایا با تلاش بسیار، لبخندی تلخ و بیرمق زد. «ناراحت نباش... اون... اون قویتر از ماست...»
چویا سرش را بالا آورد. چشمان آبیاش که همیشه نماد قدرت و تسلط بود، حالا در برابرِ ضعفِ مایا، به دریایی از اشک تبدیل شده بود. او مایا را در آغوش کشید، اما این بار نه با قدرتِ یک مافیایی، بلکه با ظرافتِ کسی که میترسد با یک فشارِ ساده، این بارِ ارزشمند را بشکند.
«باید بمونی مایا. شنیدی چی گفتم؟» چویا با لحنی که هم التماس بود و هم دستوری، در گوشش زمزمه کرد. «باید بمونی تا بتونی اون رو ببینی. من قول میدم... از این به بعد، حتی اگه دنیا بخواد از من بگیردش، من با تمامِ قدرتِ جاذبهام، دنیا رو نگه میدارم تا تو و اون، سالم بمونید. فقط... لطفاً... تسلیم نشو.....»
ادامه دارد.....
³: part
صدای آژیر آمبولانسِ مافیا، مثل جیغِ یک موجود زخمی در سکوت شبِ یوکوهاما میپیچید. چویا مایا را روی تختِ بیمارستانِ خصوصیِ پنتهاوس گذاشته بود؛ مایا در میان انبوهی از تجهیزات پزشکی و لولههای اکسیژن، کوچک و مچاله شده بود، انگار که تمامِ وجودش در برابر این بیماری عظیم، ناچیز شده باشد.
چویا در گوشهای از اتاق، با چشمانی که از شدت خشم و پشیمانی سرخ شده بود، ایستاده بود. دستهایش هنوز از لکههای خونِ مایا میلرزید. او از خود متنفر بود؛ از آن لحظهای که با صدای بلند فریاد زده بود، از آن لحظهای که اجازه داده بود گرسنگی و خستگی، کورترین بخشِ وجودش را مدیریت کند.
دکتر ارشد، مردی با چهرهای خسته و جدی، در حالی که نتایج آزمایشهای فوری را بررسی میکرد، نگاهی به چویا انداخت و سپس به مانیتورها.
«آقای ناکاهارا، وضعیت بسیار بحرانی است. سرفه خونی نشاندهندهی آسیب شدید به بافت ریه است، اما...» دکتر مکث کرد، انگار میخواست چیزی بگوید که میدانست بارِ روانی سنگینی دارد. «اما چیزی که ما را بیشتر نگران کرده، چیزی است که در آزمایش خون و سونوگرافی سریع مشخص شد.»
چویا با قدمهایی تند و پر از اضطراب به سمت دکتر رفت. «چی شده؟ چرا انقدر مکث میکنی؟ زودتر بگو!»
دکتر آهی کشید و برگه را به سمت او گرفت. «خانم شینوزوکی باردار هستند. در هفتههای حساسِ اول قرار دارند.»
زمان برای چویا متوقف شد. انگار تمامِ اکسیژنِ اتاق ناگهان از تخلیه شد. او به برگهی آزمایش نگاه کرد، اما اعداد و کلمات برایش بیمعنی بودند. تنها یک مفهوم در ذهنش چرخید: *بارداری*.
او با وحشت به سمت تخت مایا دوید. مایا، که حالا تحت تأثیر داروهای مسکن و آرامبخش بود، چشمانش را نیمهباز نگه داشته بود. نگاهش تار بود، اما وقتی متوجه حضور چویا شد، سعی کرد دستش را به سمت او دراز کند.
«چویا...» صدای او مثل پچپچی در میان طوفان بود. «بچ... بچه...»
چویا با لرزشِ شدیدی، دست مایا را گرفت. او نمیدانست باید خوشحال باشد یا از وحشت بیهوش شود. او حالا فقط یک نفر نبود؛ او پدر بود. و او، با تمامِ بیدقتیها و خشمهایش، نزدیک بود این معجزه را پیش از آنکه حتی با چشم ببیند، از دست بدهد.
«میدونم... میدونم مایا...» چویا در حالی که صورتش را در میان دستهای مایا پنهان میکرد، با صدایی که از لای گریه بیرون میآمد، زمزمه کرد. «من میدونم. من... منِ لعنتی... چقدر احمق بودم. من داشتم دربارهی غذا داد میزدم، در حالی که تو داشتی... داشتی زندگیِ ما رو تو بدنت حفظ میکردی...»
او به شدت میلرزید. فکر کردن به اینکه مایا چقدر تنها بوده، چقدر با دردهای خودش و بدونِ کمکِ او، با این بارِ سنگینِ مسئولیت در سکوت جنگیده، قلب چویا را تکهتکه میکرد.
مایا با تلاش بسیار، لبخندی تلخ و بیرمق زد. «ناراحت نباش... اون... اون قویتر از ماست...»
چویا سرش را بالا آورد. چشمان آبیاش که همیشه نماد قدرت و تسلط بود، حالا در برابرِ ضعفِ مایا، به دریایی از اشک تبدیل شده بود. او مایا را در آغوش کشید، اما این بار نه با قدرتِ یک مافیایی، بلکه با ظرافتِ کسی که میترسد با یک فشارِ ساده، این بارِ ارزشمند را بشکند.
«باید بمونی مایا. شنیدی چی گفتم؟» چویا با لحنی که هم التماس بود و هم دستوری، در گوشش زمزمه کرد. «باید بمونی تا بتونی اون رو ببینی. من قول میدم... از این به بعد، حتی اگه دنیا بخواد از من بگیردش، من با تمامِ قدرتِ جاذبهام، دنیا رو نگه میدارم تا تو و اون، سالم بمونید. فقط... لطفاً... تسلیم نشو.....»
ادامه دارد.....
- ۹۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط