{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌ویکم | اعترافی که همه شنیدند

پارت بیست‌ویکم | اعترافی که همه شنیدند

صدای آژیر آمبولانس محوطه‌ی مدرسه را پر کرده بود.

لیانا را روی برانکارد گذاشتند.

چشم‌هایش نیمه‌باز بود و هنوز از سرش خون می‌آمد.

پزشک رو به جنگکوک گفت:

ـ «شما از اعضای خانواده‌ش هستین؟»

جنگکوک بدون فکر جواب داد:

ـ «نه...»

چند لحظه مکث کرد.

نگاهش از روی صورت رنگ‌پریده‌ی لیانا برداشته نمی‌شد.

ـ «...اما لطفاً هر کاری لازمه انجام بدین.»

آمبولانس حرکت کرد.

جنگکوک هم بدون توجه به هیچ‌کس سوار ماشین شد.

---

بیمارستان...

جنگکوک بی‌قرار جلوی اتاق اورژانس قدم می‌زد.

برای اولین بار، هیچ‌چیز نمی‌توانست آرامش کند.

تهیونگ که تازه رسیده بود، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

ـ «کوک... آروم باش. چیزی نمیشه.»

جنگکوک مشتش را گره کرد.

ـ «اگه دیر می‌رسیدم...»

صدایش شکست.

ـ «اگه اتفاقی براش می‌افتاد...»

تهیونگ با دقت به دوستش نگاه کرد.

بعد آرام لبخند زد.

ـ «دیگه لازم نیست از خودت قایم بشی.»

جنگکوک سرش را بالا آورد.

ـ «چی؟»

ـ «عاشقشی... مگه نه؟»

چند ثانیه سکوت...

جنگکوک چشم‌هایش را بست.

انگار دیگر توان انکار نداشت.

با صدایی آرام، اما محکم گفت:

ـ «آره...»

ـ «از همون روزی که برای اولین بار جوابمو داد... عاشقش شدم.»

ـ «همه‌ی اون قلدری‌ها... فقط بهونه بود که هر روز کنارش باشم.»

اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

ـ «ولی هر بار... بیشتر از اینکه خوشحالش کنم، اذیتش کردم.»

در همان لحظه...

درِ اتاق اورژانس باز شد.

پزشک بیرون آمد.

جنگکوک با عجله جلو رفت.

ـ «دکتر... حالش چطوره؟»

پزشک لبخند کمرنگی زد.

ـ «جای نگرانی نیست. فقط ضربه‌ی نسبتاً شدیدی به سرش خورده و چند روز باید استراحت کنه.»

جنگکوک نفس راحتی کشید.

برای چند ثانیه، فقط سرش را پایین انداخت.

انگار بزرگ‌ترین ترس زندگی‌اش از بین رفته بود.

---

چند دقیقه بعد...

لیانا را به اتاق منتقل کردند.

هنوز خواب بود.

جنگکوک آرام وارد اتاق شد.

کنار تخت نشست.

نگاهی به چهره‌ی آرام او انداخت و خیلی آهسته، دستش را گرفت.

ـ «قول میدم...»

ـ «از امروز، دیگه هیچ‌کس حق نداره حتی یه قطره اشک از چشمت دربیاره...»

لبخند تلخی زد.

ـ «حتی خودم...»

اما او خبر نداشت...

لیانا بیدار بود.

و تمام حرف‌های جنگکوک را شنیده بود.

اشکی آرام از گوشه‌ی چشم لیانا روی بالش چکید...

و برای اولین بار، قلبش باور کرد که این پسر مغرور...

واقعاً عاشق اوست.

پآیآن پآرت بیست و یکم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی: (لطفا هر سه پارت رو برسونین نینی ها😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺🏀࿐
دیدگاه ها (۳۳)

پارت بیستم | سقوط از پله‌هاصبح روز بعد...هوای سئول خنک‌تر از...

پارت نوزدهم | زیر باراناز آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.د...

پارت سیزدهم | اولین لبخنددو روز از مسابقه گذشته بود.برخلاف ه...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط