{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواسته

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواسته

بعد از رفتن سونگ‌هو، ساختمان دوباره در سکوت فرو رفت.

لیانا هنوز به جمله‌ی جنگکوک فکر می‌کرد.

«اون دلیل منه.»

چند قدم عقب رفت.

— چرا اون حرفو زدی؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— کدوم حرف؟

— همون... جلوی سونگ‌هو.

جنگکوک جواب نداد.

لیانا نزدیک‌تر شد.

— جنگکوک، چرا من؟

او نفس عمیقی کشید.

— چون نمی‌خواستم اتفاقی برات بیفته.

— این جواب سؤال من نیست.

جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.

— می‌دونم.

چند ثانیه سکوت شد.

لیانا آرام گفت:

— تو از من متنفری؟

جنگکوک سرش را بلند کرد.

— نه.

جوابش آن‌قدر سریع بود که خود لیانا هم جا خورد.

جنگکوک ادامه داد:

— دیگه نه.

قلب لیانا تندتر زد.

— پس چی؟

جنگکوک نزدیک‌تر آمد، اما فاصله را حفظ کرد.

— نمی‌دونم اسمش چیه.

لیانا لبخند محوی زد.

— تو که برای همه‌چیز جواب داری.

— برای این یکی ندارم.

---

وقتی به خانه برگشتند، لیانا هنوز ساکت بود.

جنگکوک ماشین را خاموش کرد.

— لیانا.

— هوم؟

— بابت امشب متأسفم.

— تقصیر تو نبود.

— بود.

لیانا به او نگاه کرد.

— نه. من خودم تصمیم گرفتم برم.

جنگکوک با ناراحتی گفت:

— دقیقاً مشکل همینه. تو فکر کردی باید تنهایی از پس همه‌چیز بربیای.

لیانا آرام گفت:

— چون نمی‌خواستم همیشه به تو وابسته باشم.

جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.

— من نمی‌خوام وابسته‌م باشی.

— پس چی می‌خوای؟

نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.

جنگکوک آرام گفت:

— فقط می‌خوام وقتی خطری هست، اجازه بدی کنارت باشم.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— باشه.

---

آن شب، جنگکوک در اتاقش نشسته بود.

گوشی‌اش زنگ خورد.

دوست‌دخترش بود.

— کجایی؟

— خونه.

— شنیدم امشب برای لیانا رفتی.

جنگکوک سکوت کرد.

— جواب بده.

— آره.

صدای دختر سرد شد.

— تو داری به خاطر اون همه‌چیز رو به خطر می‌ندازی.

جنگکوک آرام گفت:

— این به تو مربوط نیست.

— اتفاقاً خیلی هم مربوطه.

جنگکوک تماس را قطع کرد.

چند ثانیه بعد، پیامی دریافت کرد.

«اگه جنگکوک نمی‌خواد بفهمه، خودم به لیانا می‌گم.»

دختر لبخند زد.

حالا نقشه‌ی جدیدش شروع شده بود.

اما این بار قرار نبود فقط بین لیانا و جنگکوک فاصله بیندازد.

قرار بود رازی را فاش کند که می‌توانست همه‌چیز را نابود کند. 🦢

پآبآن پآرت بیست و ششم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۶)

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

فالوشهههه¿¡@eli_sa_24

فرشته هااااااایشونن رو فالوووو کنینننن . بخدااا قسممم پشیمون...

🦢 پارت بیست‌وپنجم | تلهساعت نزدیک ده شب بود.لیانا جلوی آینه ...

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط