برادرخواندهیمن پارت9:
دو ساعتی میشد که به خونه برگشته بود. بعد از دوش گرفتن خودشو روی تخت انداخته بود و به سقف زل زده بود. جز پلک زدن حرکتی ازش سر نمیزد. باورش نمیشد زندگیای مزخرف تر از زندگی خودش باشه.. درست زمانی که فکر میکرد به جونگکوک نزدیک شده و میتونه کم کم دلشو به دست بیاره گند خورده بود به همه چی. اونم با وجود اختلاف عقایدشون که از زمین تا آسمون با هم فرق داشت. جونگکوک حتی از کلمه احساس متنفر بود چه برسه به پذیرشش. تو ذهنش به خودش و افکاری که این مدت داشت پوزخند زد. چقدر خوش باور بود. با خودن تقهای به در از افکارش بیرون کشیده شد و ثانیه بعد کسی که در اتاقش رو باز میکرد و داخل میومد خواهر کوچیکش یوری بود.
_اوپا شام حاضره
نگاهی گذرا به سر تا پاش انداخت و در حالی که دوباره نگاهشو به سقف میدوخت گفت:
_من نمیام تو برو شامتو بخور و حداقل امشب به موقع بخواب
یوری جلوتر اومد و در حالی که بالا سرش میایستاد گفت:
_یعنی بدون اوپا تهیونگم بشینم سر اون میز؟
_من اشتها ندارم یوری کاری که گفتمو انجام بده اذیت نکن
_ولی اوپا..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_برو یوری خیلی خستهم میخوام بخوابم
یوری شونهای بالا انداخت و از اتاق تهیونگ خارج شد. اون شب یوری در کنار جونگکوک شام خورد و بعد همه اهالی عمارت از جمله یوری، جونگکوک و حتی خدمتکارا، بی خبر از تهیونگِ دلخستهای که تا سپیده صبح پلک روی هم نذاشت، به خواب رفتن.
(شرط آپلود پارت بعد: 12 لایک 3 کامنت)
دو ساعتی میشد که به خونه برگشته بود. بعد از دوش گرفتن خودشو روی تخت انداخته بود و به سقف زل زده بود. جز پلک زدن حرکتی ازش سر نمیزد. باورش نمیشد زندگیای مزخرف تر از زندگی خودش باشه.. درست زمانی که فکر میکرد به جونگکوک نزدیک شده و میتونه کم کم دلشو به دست بیاره گند خورده بود به همه چی. اونم با وجود اختلاف عقایدشون که از زمین تا آسمون با هم فرق داشت. جونگکوک حتی از کلمه احساس متنفر بود چه برسه به پذیرشش. تو ذهنش به خودش و افکاری که این مدت داشت پوزخند زد. چقدر خوش باور بود. با خودن تقهای به در از افکارش بیرون کشیده شد و ثانیه بعد کسی که در اتاقش رو باز میکرد و داخل میومد خواهر کوچیکش یوری بود.
_اوپا شام حاضره
نگاهی گذرا به سر تا پاش انداخت و در حالی که دوباره نگاهشو به سقف میدوخت گفت:
_من نمیام تو برو شامتو بخور و حداقل امشب به موقع بخواب
یوری جلوتر اومد و در حالی که بالا سرش میایستاد گفت:
_یعنی بدون اوپا تهیونگم بشینم سر اون میز؟
_من اشتها ندارم یوری کاری که گفتمو انجام بده اذیت نکن
_ولی اوپا..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_برو یوری خیلی خستهم میخوام بخوابم
یوری شونهای بالا انداخت و از اتاق تهیونگ خارج شد. اون شب یوری در کنار جونگکوک شام خورد و بعد همه اهالی عمارت از جمله یوری، جونگکوک و حتی خدمتکارا، بی خبر از تهیونگِ دلخستهای که تا سپیده صبح پلک روی هم نذاشت، به خواب رفتن.
(شرط آپلود پارت بعد: 12 لایک 3 کامنت)
- ۵۷۷
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط