{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۲

پارت ۶۲
ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی صبح بود.
حیاط مدرسه تقریباً خالی بود.
آریانا کنار درِ قدیمی ایستاده بود و مدام به ساعتش نگاه می‌کرد.
جونگ‌کوک کنارش ایستاد.
ـ هنوز ده دقیقه مونده.
آریانا آرام گفت:
ـ فکر می‌کنی کی پیام رو فرستاده؟
ـ نمی‌دونم.
ـ شاید تله باشه.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ برای همین تنها نیومدی.
آریانا لبخند کوچکی زد.
ـ تو هم تنها نیومدی.
جین و تهیونگ چند متر آن‌طرف‌تر منتظر بودند.
تهیونگ به ساختمان قدیمی مدرسه خیره شده بود.
ـ اینجا خیلی چیزها رو از ما پنهان کردن.
جین گفت:
ـ امروز تمومش می‌کنیم.
ساعت دقیقاً هشت شد.
صدای زنگ مدرسه در فضای خالی پیچید.
دینگ...
همان لحظه گوشی آریانا لرزید.
پیام جدید:
«طبقه‌ی سوم. راهروی سمت چپ.»
جونگ‌کوک گفت:
ـ بریم.
چهار نفر وارد ساختمان شدند.
راهروهای مدرسه خالی بود.
هر قدمشان در سکوت می‌پیچید.
وقتی به طبقه‌ی سوم رسیدند، چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند.
آریانا ایستاد.
ـ چرا چراغ‌ها خاموش شد؟
جین گوشی‌اش را روشن کرد.
ـ برق این قسمت قطعه.
تهیونگ جلو رفت.
ـ اتاق هفت آخر راهروئه.
در انتهای راهرو، یک در قدیمی دیده می‌شد.
روی در نوشته شده بود:
۷
جونگ‌کوک دستگیره را پایین آورد.
قفل بود.
آریانا گفت:
ـ کلید رو کی داره؟
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ من.
همه برگشتند.
مدیر مدرسه آنجا ایستاده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ شما؟!
مدیر کلیدی قدیمی را بالا گرفت.
ـ می‌دونستم بالاخره میاین اینجا.
جونگ‌کوک جلو رفت.
ـ کلید رو بده.
مدیر لبخند زد.
ـ هنوز هم مثل گذشته عجولی.
ـ گذشته رو بهونه نکن. کلید رو بده.
مدیر چند لحظه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
بعد کلید را به سمتش گرفت.
ـ خودت بازش کن.
جونگ‌کوک کلید را گرفت.
در را باز کرد.
صدای قیژژژ... در فضای تاریک پیچید.
داخل اتاق...
هیچ‌چیز نبود.
فقط یک میز قدیمی.
و یک صندلی.
آریانا آرام وارد شد.
روی دیوار روبه‌رو، با خطی قرمز نوشته شده بود:
«حقیقت را از کسی بپرس که آن شب زنده ماند.»
تهیونگ با دیدن نوشته خشکش زد.
ـ این امکان نداره...
جین پرسید:
ـ چی شده؟
تهیونگ آرام گفت:
ـ چون اون شب...
مکث کرد.
ـ فقط سه نفر از اون اتاق زنده بیرون اومدن.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ چه کسایی؟
تهیونگ نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ آریانا.
بعد به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ تو.
و در آخر...
ـ من.
سکوت.
آریانا آرام گفت:
ـ پس نفر چهارم کیه؟
تهیونگ جواب نداد.
ناگهان صدای تقه‌ای از داخل میز آمد.
همه به سمتش برگشتند.
جونگ‌کوک کشوی میز را باز کرد.
داخلش یک ضبط صوت قدیمی بود.
روی آن نوشته شده بود:
«برای آریانا.»
آریانا با دست لرزان ضبط را برداشت.
دکمه‌ی پخش را زد.
صدای خش‌دار مردی در اتاق پیچید:
ـ آریانا...
آریانا نفسش را حبس کرد.
صدا ادامه داد:
ـ اگر این صدا رو می‌شنوی، یعنی بالاخره برگشتی.
چند ثانیه سکوت.
بعد مرد گفت:
ـ من کسی هستم که اون شب تو رو نجات داد.
آریانا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
اما تهیونگ فقط به ضبط خیره شده بود.
صدا ادامه داد:
ـ و وقتشه بدونی چرا...
ناگهان ضبط خاموش شد.
صفحه‌ی کوچک آن یک کلمه نشان داد:
«ادامه در فایل بعدی.»
جونگ‌کوک گفت:
ـ فایل بعدی کجاست؟
مدیر که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
ـ جایی که هیچ‌کدومتون فکر نمی‌کنید.
آریانا برگشت.
ـ کجا؟
مدیر لبخند زد.
ـ خونه‌ی خودت، آریانا.
پایان پارت ۶۲...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۱ آریانا هنوز به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره بود.کیم سونگ‌هو.ای...

پارت ۶۰ صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.جونگ‌کوک دست آریا...

پارت ۵۹ ماشین جلوی خانه‌ی پدر جونگ‌کوک متوقف شد.خانه از بیرو...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط