آنچه گذشت:
آنچه گذشت:
وقتی انیا در خونرو باز میکنه باندو میپره روش و انیا می افته
انیا: وای باندوووووو
باندو: بورف....بورف
انیا زهن باندو رو میخونه و اینده رو میبینه...
زمان حال:
در ذهن باندو انیا یک مرد میبینه : وای این خیلی تاریک و گلیچی هست! باندو لطفا گلیچش رو کمتر کن!
باندو یکم میلرزه و یکم باگ های تصویر کمتر میشه و انیا بعد از دیدن اون تصوی خشکش میزنه
انیا:ن...نه من نمیخوام برم اونجا....نه دوباره!
انیا کلی فکر میکنه و چیزی به زهنش میرسه
فردا انیا به دامیان زنگ میزنه*اون روز تعطیل بود*
دامیان: اولین باره بهم ز....شمارمو از کجا اوردی؟!
انیا: ساده نبود. ولش کن خب میشه امشبو خونه شما بخوابم؟... لطفا....
دامیان:ا...ام...خب...
انیا:لطفااااا
دامیان:هوففففف باشه دیگه...ولی برای چی؟
انیا:ا....ام چیز...خب گفتن امشب بارون شدیدی در راهه و حدود سیله منم میترسم از رعد و برق و واسه همین میگم میدونی خب من آدم ترسوییم و زود خودمو خیس می...
دامیان میخنده
ذهن انیا: واییی فکر نمیکردم انقدر صدای خندش آرامش بخش باشه...
دامیان:باشه باشه
بعد از زنگ
انیا: خب چیکار کنیم؟
باندو:بووورف؟؟
انیا:بریم فیلم ببینیم!
چهار ساعت بعد
انیا:عههغعععهههه*صدای گریه مثلا* واییییییییییی پسرممم نباید میمردییییییی
هشت ساعت بعد
انیا:ععععهعععهعههعهقهقه*صدای گریه بازم* قربون عشق دوتاتون بشم که حسرت خاستگاری پسره از دختره به دلمون مونددد
۹ ساعت بعد: ههععععععهعهعهع*خودتون میدونین صدای چیه* واییی چرا انقدر در به در دنبال دخترمیییی؟ برو گمشو مرتیکه هوللللل😭😭
*انیا دقیقا عین خودم فیلم میبینه*
۱۰ ساعت بعد؛ ساعت ۸ شب خونه دامیان
دامیان: خوش اوم...چرا انقدر چشات پف کرده
انیا:نپرس
دامیان: چه قلطی کردی اخه؟
انیا: فیلم دیدم؟
دامیان: وای آخه مگه چند ساعت گریه کردی؟!
انیا:حدود ۱۰ یا ۹ ساعت
دامیان: یا ابلفظل....
انیا: گفتم نپرس
دامیان: ولش کن خب الان چیکار کنیم؟
انیا:قر بدیم💃نه چیز اگه بخوای میتونم فیلم بزارم
دامیان: فکر خوبیه
یک ساعت بعد دامیان و انیا: عععععههههفههففحثجقت*صدای گریه* واییی چراااا نباید تیر میخوردییییی
و همچنان این اتفاق تا ۳ ساعت بعد ادامه داشت تا اینکه فیلم تموم شد
دامیان درحالی که با دستمال داره گریه هاشو پاک میکنه: فیلم عالی ای بود...
انیا:میدونمم
دامیان: خب باید بخوابیم ولی ما یکیو داریم که خونرو چک میکنه که دزدی نیاد اگه تورو ببینه فکر میکنه دزدی و میگیرتت
انیا: واسه همینه که از عمارت و پولدار بودن دوستام بدم میاد
دامیان:الان ازم بدت میاد؟
انیا:معلو...چیز نه بابا. بقیه دوستام
دامیان: از بکی بدت میاد؟
انیا: معلومه که نههههه
دامیان: آخه اون هم پولداره هم عمارت داره
انیا: ولش کن
دامیان: خیله خب بیا اتاقم
انیا: باشه ولی من کنارت نمیخوابماا میرم رو زمین
دامیان: هه فکر کردی میزارم؟ تو مهمونی رو تخت میخوابی
انیا: مهمون کیلو چنده؟! گمشو برام تشک بیار!
دامیان: تا دراز نکشی نه
انیا: دامیان!
دامیان: انیا!
انیا: دامیان میزنمتا
دامیان: حاضرم سیلی و مشت بخورم ولی مهمونم رو زمین نخوابه
انیا: کی مهمونت شدم؟!
چندساعت بعد انیا کاری میکنه که دامیان روی تخت بخوابه^^
پارت بعدم شاید سریع بیاد
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
وقتی انیا در خونرو باز میکنه باندو میپره روش و انیا می افته
انیا: وای باندوووووو
باندو: بورف....بورف
انیا زهن باندو رو میخونه و اینده رو میبینه...
زمان حال:
در ذهن باندو انیا یک مرد میبینه : وای این خیلی تاریک و گلیچی هست! باندو لطفا گلیچش رو کمتر کن!
باندو یکم میلرزه و یکم باگ های تصویر کمتر میشه و انیا بعد از دیدن اون تصوی خشکش میزنه
انیا:ن...نه من نمیخوام برم اونجا....نه دوباره!
انیا کلی فکر میکنه و چیزی به زهنش میرسه
فردا انیا به دامیان زنگ میزنه*اون روز تعطیل بود*
دامیان: اولین باره بهم ز....شمارمو از کجا اوردی؟!
انیا: ساده نبود. ولش کن خب میشه امشبو خونه شما بخوابم؟... لطفا....
دامیان:ا...ام...خب...
انیا:لطفااااا
دامیان:هوففففف باشه دیگه...ولی برای چی؟
انیا:ا....ام چیز...خب گفتن امشب بارون شدیدی در راهه و حدود سیله منم میترسم از رعد و برق و واسه همین میگم میدونی خب من آدم ترسوییم و زود خودمو خیس می...
دامیان میخنده
ذهن انیا: واییی فکر نمیکردم انقدر صدای خندش آرامش بخش باشه...
دامیان:باشه باشه
بعد از زنگ
انیا: خب چیکار کنیم؟
باندو:بووورف؟؟
انیا:بریم فیلم ببینیم!
چهار ساعت بعد
انیا:عههغعععهههه*صدای گریه مثلا* واییییییییییی پسرممم نباید میمردییییییی
هشت ساعت بعد
انیا:ععععهعععهعههعهقهقه*صدای گریه بازم* قربون عشق دوتاتون بشم که حسرت خاستگاری پسره از دختره به دلمون مونددد
۹ ساعت بعد: ههععععععهعهعهع*خودتون میدونین صدای چیه* واییی چرا انقدر در به در دنبال دخترمیییی؟ برو گمشو مرتیکه هوللللل😭😭
*انیا دقیقا عین خودم فیلم میبینه*
۱۰ ساعت بعد؛ ساعت ۸ شب خونه دامیان
دامیان: خوش اوم...چرا انقدر چشات پف کرده
انیا:نپرس
دامیان: چه قلطی کردی اخه؟
انیا: فیلم دیدم؟
دامیان: وای آخه مگه چند ساعت گریه کردی؟!
انیا:حدود ۱۰ یا ۹ ساعت
دامیان: یا ابلفظل....
انیا: گفتم نپرس
دامیان: ولش کن خب الان چیکار کنیم؟
انیا:قر بدیم💃نه چیز اگه بخوای میتونم فیلم بزارم
دامیان: فکر خوبیه
یک ساعت بعد دامیان و انیا: عععععههههفههففحثجقت*صدای گریه* واییی چراااا نباید تیر میخوردییییی
و همچنان این اتفاق تا ۳ ساعت بعد ادامه داشت تا اینکه فیلم تموم شد
دامیان درحالی که با دستمال داره گریه هاشو پاک میکنه: فیلم عالی ای بود...
انیا:میدونمم
دامیان: خب باید بخوابیم ولی ما یکیو داریم که خونرو چک میکنه که دزدی نیاد اگه تورو ببینه فکر میکنه دزدی و میگیرتت
انیا: واسه همینه که از عمارت و پولدار بودن دوستام بدم میاد
دامیان:الان ازم بدت میاد؟
انیا:معلو...چیز نه بابا. بقیه دوستام
دامیان: از بکی بدت میاد؟
انیا: معلومه که نههههه
دامیان: آخه اون هم پولداره هم عمارت داره
انیا: ولش کن
دامیان: خیله خب بیا اتاقم
انیا: باشه ولی من کنارت نمیخوابماا میرم رو زمین
دامیان: هه فکر کردی میزارم؟ تو مهمونی رو تخت میخوابی
انیا: مهمون کیلو چنده؟! گمشو برام تشک بیار!
دامیان: تا دراز نکشی نه
انیا: دامیان!
دامیان: انیا!
انیا: دامیان میزنمتا
دامیان: حاضرم سیلی و مشت بخورم ولی مهمونم رو زمین نخوابه
انیا: کی مهمونت شدم؟!
چندساعت بعد انیا کاری میکنه که دامیان روی تخت بخوابه^^
پارت بعدم شاید سریع بیاد
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
- ۱۵.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط