{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت شش

هفته بعد شد. تهیونگ هر شب میآمد. نه همیشه به پنجره، گاهی فقط زیر درخت اقاقیای روبهروی ساختمان مینشست و به نور اتاق آت خیره میشد. گاهی کتابی میآورد، گاهی یک گل وحشی که از کنار جاده چیده بود، و میگذاشت روی طاقچه ی پنجره. یونجین اولش میترسید، کمکم عادت کرد، و در شب هفتم، وقتی تهیونگ آمد، پنجره را خودش باز کرد.

آن شب، تهیونگ فرق میکرد. لباس سفیدش را تمیزتر کرده بود، موهای بلندش را بسته بود پشت سر، و چشمانش... چشمانش پر از چیزی بود که نه اشک بود و نه نور؛ چیزی شبیه به بیخوابیِ عاشقانه.

نشست، پاهایش را آویزان کرد و بدون مقدمه گفت:

«آت... نتونستم بخوابم.»

دختر که کنار پنجره ایستاده بود، لبخندی زد. لبخندی که تهیونگ تا حالا ندیده بود؛ نه از سر ترس، نه از سر اجبار، بلکه از سرِ چیزی نرم و گرم.

«چرا؟» پرسید یونجین.

تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت، جایی که قلبش بود. «همش به تو فکر کردم. به چشمهات، به صدات، به اونجوری که موهات رو وقتی عصبی میشی، پشت گوشت میندازی. به کتابایی که دوست داری، به راه رفتنت، به لبخندی که دیروز وقتی گفتم "این گل مال تو" زدی...»

صدایش را پایین آورد، انگار که رازی را دارد میگوید.

«ساعت سه نصفشب بود، رفتم زیر پنجره ات. چراغات خاموش بود. میدونستم خوابی. ولی همین که میدونستم اون پشت دیوار، توی اون اتاق، تو هستی و نفس میکشی... آروم شدم. ولی خوابم نبرد. فقط نشستم و به ماه گفتم: "چقدر خوشحالم که اون وجود داره."»

آت لبخندش گشادتر شد. این بار، تهیونگ دید که گونه هایش کمی سرخ شد. تهیونگ قلبش تند زد، ولی اجازه نداد روی صورتش بیاید.

دختر با صدایی که دیگر نمیلرزید، گفت: «بیا تو.»

تهیونگ باور نمیکرد. یک لحظه فکر کرد دارد خواب میبیند. اما یونجین دستش را دراز کرد، همان دستی که تا حالا فقط از پشت پنجره دیده بودش، حالا داشت به سمتش میآمد.

«بیا تو تهیونگ. هوا سرده. میخوام چیزی بهت نشون بدم.»

تهیونگ آرام از قرنیز پرید توی اتاق. پاهای برهنهاش روی فرش نرم نشست و ایستاد. برای اولین بار، توی فضای بسته، بوی آت همه جا را گرفته بود. بوی شامپو، بوی کرم دست، بوی گرما و زندگی. تهیونگ چشمانش را بست و این بو را به ریه هایش کشید، مثل کسی که سالها هوا نداشته.

آت با خندهی آرامی گفت: «بیا، بهت یه چیزی نشون بدم.»

خوشگلا اگه حمایت نکنید واقعا روحیه از دست میدیم
دیدگاه ها (۰)

پارت پنج

پارت چهار

پارت 7که تهیونگ اومد روی ات خیمه زد و گفت. خودتو به خواب نزن...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط