با همین دست به دستان تو عادت کردم

با همین دست، به دستان #تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو #عادت_کردم
 
جا برای من #گنجشک زیاد است ولی
به #درختان خیابان تو عادت دارم
 
گرچه #گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم
 
دستم اندازه‌ی یک لمسِ #بهار ی سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم
 
مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن #پایان تو عادت کردم
 
#علی‌اکبر_رشیدی

؛__________❤__________

#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی
#سرای_فارسی
#آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک
#حکایت #شعر_آیینی
#خیابان #دست #دستان
#لمس #پرده #بی_پرده #گناه
#عاشقانه #علی_اکبر_رشیدی
دیدگاه ها (۰)

در حکایت سلفی!

اصلا #رقیه نه، به خدا دختر خودتیک شب میان #کوچه بماند چه میک...

نیست یک ساعت قرار این #جانِ_بی‌آرام رایا رب آن #آرامِ_جانِ ب...

#خبر به دورترین نقطه ی #جهان برسدنخواست او به من خسته بی گما...

تو را من دوست دارم با نگاه مبهمت حتی

وقتی به جهل جوانی بانگ بر #مادر زدم، #دل_آزرده به کنجی نشست ...

#تعبیر_خواب‌ های پراکنده‌ی همیمیعنی هنوز جزئی از #آینده‌ ی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط