Part 1 💴
Part 1 💴
اسم فیک: عاشق بودن به اجبار
۲۰۲۲
سالن بزرگ از نور لوسترهای کریستالی پر شده بود. صدای آرام موسیقی کلاسیک با همهمهی مهمانان در هم آمیخته بود. مردان کتوشلوارپوش با چهرههای جدی و نگاهی که بوی قدرت میداد، جامهای خود را بالا میبردند.
در میان جمع، جئون مینسو، پدر جونگکوک، در کنار هان سوجین ایستاده بود و با صدایی آرام اما سنگین دربارهی تجارت، آینده و اتحاد خانوادهها حرف میزدند.
در گوشهی سالن، جونگکوک با چهرهای بیاحساس در کنار سوآ ایستاده بود. ازدواجی که برای بسیاری نماد اتحاد دو خاندان بود، برای او فقط یک نمایش اجباری بود.
سوآ لبخند مصنوعی بر لب داشت، دستش را به بازوی جونگکوک قفل کرده بود، اما در نگاه مرد، هیچ گرمایی نبود—تنها سکوت و حسابگری.
فلشهای دوربین، صدای تبریک، و سایههای مردانی که پشت لبخندشان رازهای خون و پول پنهان بود.
---
۲۰۲۴
ساعت از سه گذشته بود.
صدای قفل در عمارت شکسته شد و هوای سرد نیمهشب به داخل وزید. سوآ با چشمانی خسته از بیخوابی، از مبل بلند شد.
جونگکوک، بیآنکه نگاهی به او بیندازد، وارد شد. کت مشکیاش را در دست داشت و بهمحض نزدیک شدن، آن را بهسوی او گرفت.
«جونگکوک: بگیرش.»
سوآ با تندی جواب داد:
«سوآ: این چه وضعشه؟ ساعت سه نصفهشبه! اصلاً میدونی چند وقته حرف نزدی با من؟!»
جونگکوک سکوت کرد. بدون هیچ واکنشی سمت میز بار رفت، بطری مشروب را باز کرد و لیوان را پر کرد.
سکوت اتاق فقط با صدای شراب شکسته شد.
او چیزی از جیبش بیرون آورد و بر روی میز انداخت. برگهای سفید با مُهر بیمارستان.
«جونگکوک: از اول میدونستی نمیتونی باردار بشی… و به من نگفتی؟»
کلماتش سرد و برنده بود.
سوآ دستهایش را لرزان روی دهانش گذاشت و عقب رفت، چهرهاش رنگ باخت.
«سوآ: جونگکوک… لطفاً به پدرت نگو… من… من مشکلی ندارم… فقط دکتر گفته باید دارو—»
جونگکوک بیدرنگ وسط حرفش پرید، صدایش خشنتر از همیشه:
«جونگکوک: پدرم خودش جواب آزمایش رو بهم داد.»
لیوان را تا ته سر کشید، صدای شکستن شیشه وقتی آن را محکم روی میز گذاشت در سالن خالی پیچید.
چشمانش تاریکتر از همیشه بود.
(جونگکوک: اه لعنتی شکست.)
......
حمایت کنید عشقای من❤
اسم فیک: عاشق بودن به اجبار
۲۰۲۲
سالن بزرگ از نور لوسترهای کریستالی پر شده بود. صدای آرام موسیقی کلاسیک با همهمهی مهمانان در هم آمیخته بود. مردان کتوشلوارپوش با چهرههای جدی و نگاهی که بوی قدرت میداد، جامهای خود را بالا میبردند.
در میان جمع، جئون مینسو، پدر جونگکوک، در کنار هان سوجین ایستاده بود و با صدایی آرام اما سنگین دربارهی تجارت، آینده و اتحاد خانوادهها حرف میزدند.
در گوشهی سالن، جونگکوک با چهرهای بیاحساس در کنار سوآ ایستاده بود. ازدواجی که برای بسیاری نماد اتحاد دو خاندان بود، برای او فقط یک نمایش اجباری بود.
سوآ لبخند مصنوعی بر لب داشت، دستش را به بازوی جونگکوک قفل کرده بود، اما در نگاه مرد، هیچ گرمایی نبود—تنها سکوت و حسابگری.
فلشهای دوربین، صدای تبریک، و سایههای مردانی که پشت لبخندشان رازهای خون و پول پنهان بود.
---
۲۰۲۴
ساعت از سه گذشته بود.
صدای قفل در عمارت شکسته شد و هوای سرد نیمهشب به داخل وزید. سوآ با چشمانی خسته از بیخوابی، از مبل بلند شد.
جونگکوک، بیآنکه نگاهی به او بیندازد، وارد شد. کت مشکیاش را در دست داشت و بهمحض نزدیک شدن، آن را بهسوی او گرفت.
«جونگکوک: بگیرش.»
سوآ با تندی جواب داد:
«سوآ: این چه وضعشه؟ ساعت سه نصفهشبه! اصلاً میدونی چند وقته حرف نزدی با من؟!»
جونگکوک سکوت کرد. بدون هیچ واکنشی سمت میز بار رفت، بطری مشروب را باز کرد و لیوان را پر کرد.
سکوت اتاق فقط با صدای شراب شکسته شد.
او چیزی از جیبش بیرون آورد و بر روی میز انداخت. برگهای سفید با مُهر بیمارستان.
«جونگکوک: از اول میدونستی نمیتونی باردار بشی… و به من نگفتی؟»
کلماتش سرد و برنده بود.
سوآ دستهایش را لرزان روی دهانش گذاشت و عقب رفت، چهرهاش رنگ باخت.
«سوآ: جونگکوک… لطفاً به پدرت نگو… من… من مشکلی ندارم… فقط دکتر گفته باید دارو—»
جونگکوک بیدرنگ وسط حرفش پرید، صدایش خشنتر از همیشه:
«جونگکوک: پدرم خودش جواب آزمایش رو بهم داد.»
لیوان را تا ته سر کشید، صدای شکستن شیشه وقتی آن را محکم روی میز گذاشت در سالن خالی پیچید.
چشمانش تاریکتر از همیشه بود.
(جونگکوک: اه لعنتی شکست.)
......
حمایت کنید عشقای من❤
- ۱۲.۶k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط