{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارت های جدید باع باع اسلاید دوم رو حوصلم سر رفته بود و خی

ارت های جدید باع باع اسلاید دوم رو حوصلم سر رفته بود و خیلی شلخته و کثیف کشیدمش_
مامان اکوما هستش لیلیلیلیلیلی
اسلاید سوم هم که اکوما هستش_
این داستان گذشته آکوما چیبانا هست
اگه دوست داشتین میتونید بخونید:)...

بخش اول..

صدا های وحشتناک و داد و بیداد های پدر و مادرش همه جا میپیچید و اشکانش دوباره سرازیر شدن، خواهرش که کوروی نام داشت او را محکم تر در اغوش کشید و با صدایی اروم گفت " تقصیر تو نیست اونا از اولشم اینجوری بودن لطفا گریه نکن"دخترک بیچاره نفسی عمیق کشید و گفت"اونا دارن بخاطر عجیب بودن من صحبت میکنن"و صدای گریه هایش بیشتر شد که باعث شد پدر و مادرش ماسارو و سوزومه با خشم زیادی وارد اتاق کوچک دخترک بیچاره بشن
ماسارو با خشمی غیر قابل کنترل کوروی رو به بیرون پرت کرد و او را تا میتوانست کتک زد و گفت" انقدر برای اون اهریمن دلسوزی نکن محض اطلاعت سوختی روی صورتت بخاطر به دنیا اومدن اون بود"کوروی ناراحت شده رفت و زیر لب به زبون اورد"نجاتت میدم تحمل کن"در اتاق کوچک اکوما بسته شد و صدای جیغ و فریادی کل خونه رو پر کرد صدای جیغ و فریاد دخترک بیچاره اکوما بود"هق..بسه..اییی..خواهش...میکنم...هق"ناگهان پدرش ماسارو گلوی اکوما رو محکم فشار داد دخترک بیچاره اکوما درحال خفه شدن بود صدای داد سوزومه مادرش بلند شد و گفت " نکن نکشش نکنه دلت میخواد بری زندان"ماسارو یه باشه ای گفت که اکوما با خشمی که ناگهان معلوم نبود بخاطر کدام اتفاقی که بخاطرش افتاده بود با صدای دادی گفت " ازت متنفرم ازتون متنفرم این شما هستید که نفرین شده اید نه من_"با خونی که از گلویش خارج شد و خون ریزی از دهانش متوجه شد که مادرش با شیشه شکسته گلوش رو پاره کرده...
اون چه گناهی کرده بود اون فقط یک بچه بود چرا و چرا انقدر بهش اسیب زدن یکی باید اونو واقعا در اغوش میگرفت و بهش محبت میکرد
صدای اکوما خیلی اروم و شکسته بود و زیر لب تکرار میکرد" یکی بغلم کنه یکی دستمو بگیره ناامیدم میخوام بمیرم ولی من فقط ۸ سالمه چرا چرا"...
صدای باز شدن ناگهانی در اومد کوروی بود که با وحشت اومد و دست اکوما رو گرفت و سریع درحال فرار کردن بود به سمت زیر زمین خونه رفتن صدای وحشتناک پدرش میومد که داد میزد" دختره اهریمن کجایی قاتل"اکوما ترسیده به خواهرش گفت " چه اتفاقی افتاده لطفا بگو" کوروی جلوی دهن اکوما رو گرفت و گفت " هیس.. مامان... مامان.. مرده.." شوک به شدت وحشتناکی بهش وارد شد صدای تمامی افراد دیگه که به پدرش میگفتن اون قاتل رو بکشید همه جا میپیچید ترس و وحشت همه جای اکوما رو فرا گرفت اشکاش شر شر درحال ریختن بودن" من..م.م.من..نکشمتش..هق.." کوروی اروم اکوما رو در اغوش گرفت و گفت " اره تو نکشتی اون اتفاقی مرد حالا دستاتو بده من و فقط چشاتو ببند و بدو" اکوما یه هومی زیر لب گفت و چشاشو بست و دست کوروی خواهرش را گرفت با تمام توان شروع به دویدن کردن که صدای جیغ زنی به صدا در امد ناگهان مردی قد بلند با دوتا بادبزن طلایی و طرح دار جلو اومد و گفت " وای خدای من دوتا بانوی زیبا ولی حیف بچه این البته مهم نیست " و یه حمله خیلی سریع کرد اکوما چشاش رو بست و باز کرد و با چیزی که دید شوکه شد به سمت خواهرش رفت " کوروی خواهش میکنم ترکم نکن نه نرو نه نه نه نههههه" صدای برخورد کاتانا و اون بادبزن ها امد دختری با موهای بلند و مشکی و دو گیره سر پروانه اروم و باصدایی زیبا گفت " نمیزارم بکشیش " اکوما با ترس به صحنه جلوش خیره شد و دوباره خون بر روی زمین ریخته شد
تو یک اهریمنی
اون نفرین شده است
اون واقعا دخترته بیچاره سوزومه
دختره ی اهریمننننن برو بمیررر
اکوما زد زیر گریه " بسه خواهش میکنم بسه نمیتونم نه نه" صدای جیغ اکوما اومد و بعد صدایی دویدن و گریه دختری که میگفت " خواهر ..خواهر "..
دختری که داشت گریه میکرد اروم به سمت اکوما رفت و دستش را گرفت و گفت " سلام من کوچو شینوبو هستم تو اسمت چیه با من بیا" اکوما جیغی کشید و بعد بیهوش شد
بخش اول خاطرات اکوما بخش های بعدیش هم میزاروم (حس میکنم به اندازه کافی بدبختش نکردم)
دیدگاه ها (۲)

من اینو گردن نمیگیرم ارت نیست که زارتههه زارتندیده بگیرید به...

مود شینوبو : به حق چیزای ندیده و نشنیده#شینوبو #شینوبو_کوچو ...

با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اَه رو مخ گفت...

‏Sanemi Shinazugawa: (P8)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط