گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم
گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم
بی عشق تو دیوانه ی بیصبر و قرارم
گفتم که بمان با من و غمخوار دلم باش
چون مست تو گشته ست دلم بی تو خمارم
من شاعر چشمان غزلخوان تو هستم
بگذار که باران غزل بر تو ببارم
دیگر چه نیازی ست که مهتاب بتابد
ای ماه بتابی تو اگر بر شب تارم
هر بار که گفتم تو شدی راحت جانم
صد شعر نوشتم که تویی دار و ندارم
حالا که گذشتی ز دل خسته ام ای یار
باید پس از این سر به بیابان بگذارم
از دست جفایت بزنم داد به هر جا
تا گوش فلک کر شود و از داد و هوارم
باید ببرم گوشه ی عزلت دل خود را
چون یار چنین است چرا دل بسپارم
بی عشق تو دیوانه ی بیصبر و قرارم
گفتم که بمان با من و غمخوار دلم باش
چون مست تو گشته ست دلم بی تو خمارم
من شاعر چشمان غزلخوان تو هستم
بگذار که باران غزل بر تو ببارم
دیگر چه نیازی ست که مهتاب بتابد
ای ماه بتابی تو اگر بر شب تارم
هر بار که گفتم تو شدی راحت جانم
صد شعر نوشتم که تویی دار و ندارم
حالا که گذشتی ز دل خسته ام ای یار
باید پس از این سر به بیابان بگذارم
از دست جفایت بزنم داد به هر جا
تا گوش فلک کر شود و از داد و هوارم
باید ببرم گوشه ی عزلت دل خود را
چون یار چنین است چرا دل بسپارم
- ۹.۰k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط