معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۱۷
چند دقیقست که بدون هیچ حرفی نشستیم . اون زانو هاشو بغل کرده و سرشو به دیوار تکیه داده . من وانمود میکنم سرم تو کار خودمه ولی نمیتونم دست از نگاه کردن بهش بردارم . اصلا چی شد که من عاشقش شدم ؟ فکر کنم از وقتی که تو دفتر بابام دیدمش ، نمیدونم . به طرز احمقانه ای نمیدونم کی اتفاق افتاد ، تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی وقته نمیتونم دست از فکر کردن بهش بردارم . از موقعی که اون کارمندم شده این احساس بیشتر و بیشتر شده . و قسمت ناراحت کنندش اینه که اون از ته دل از من متنفره . میدونم که به زور تحملم میکنه ، ولی دلم میخواد به این کار ادامه بده . انقدر به تحمل کردن من ادامه بده تا یه روزی بلاخره موفق شم کاری کنم اون لبخند الهه گونه ش رو به من نشون بده . به خود خودم .
« یااااا ، کفترای عاشق ! منو تنها گذاشتین اومدین عشق بازی میکنین ؟»
یادم نمیاد صدای هه جین قبلا انقدر ذو مخ بوده باشه . شاید بخاطر این رو مخه که منو از نزدیک ترین لحظه ام با رین بیرون میاره . درحالی که بلند میشدم گفتم « باشه باشه ، جنجال به پا نکن »
کتم رو صاف کردم و دستم رو به سمت رین بردم تا اونم بلند شه ، میدونم از اجبار این بود که هه جین اینجاست ، ولی حتی وقتی با تردید دستم رو گرفت احساس کردم نیاز دارم تو خیابون بدو ام و هر فرد رندومی که میبینم رو بغل کنم . عشق اینه ؟ با اینکه کلا چند ثانیه بود ولی همین حسو داشت
...
هه جین و رین باهم رفتن و من به بهونه ی صحبت با تلفن به تراس رفتم . باد خنک کاری میکرد به خودم بیام . تراس بزرگی بود و من دست به سینه رو به بیرون به میله های تراس تکیه داده بودم و وزنم رو روی ارنج هام انداخته بودم . اروم از توی جیبم سیگاری بیرون اوردم و روی لبم روشن کردم . ده ثانیه نگذشته بود که سیگار با دست کسی از روی لبم برداشته شد
« سیگار برای سلامتی افتضاحه »
به رین نگاه کردم که الان کنارم وایساده بود و با سیگار بین دوتا انگشتش بازی میکرد و بهش خیره شده بود . چطوری متوجه نشدم اون اومده اینجا ؟ پوزخند همیشگیم رو حفظ کردم و جوری جرخیدم که به راحتی ببینمش و کمرم رو به میله تکسه دادم و گفتم « از کی تاحالا نگران سلامتی من شدی ؟»
با چشم غره گفت « لیاقت خوبی نداری »
« به هر حال ، ترک کردنش راحت نیست »
« با این سیگار گرونی که تو میکشی معلومه که راحت نیست . امریکاییه ؟ قسمت هر نخ چنده ؟ ۳۰ دلار ؟»
« ۱۲۰ دلار ، هر نخ . چرا کنجکاوی ؟»
تعجب کردنش خیلی نازه « وایسا ، چییی ؟ یعنی تو هر روز ۱۲۰ دلار میدی که سلامتیت رو از دست بدی ؟ وایسا ، روزی چندتا میکشی ؟»
« اگه وقت کنم ، پنج تا »
« احمقی چیزی هستی ؟ یعنی روزی ۶۰۰ دلار میدی که ریه ات رو به جهنم راهی کنی ؟ طرز فکر پول دارا رو درک نمیکنم »
« اگه تو بخوای ترک میکنم »
« باید ترک کنی ! مجبوری که بکنی . اگر مریض بشی و بمیری من مجبورم مراسم ختمت رو کنترل کنم »
لبخند تلخی زدم و گفتم « باشه . تلاشم رو میکنم »
#هیونجین #فیکشن
پارت ۱۷
چند دقیقست که بدون هیچ حرفی نشستیم . اون زانو هاشو بغل کرده و سرشو به دیوار تکیه داده . من وانمود میکنم سرم تو کار خودمه ولی نمیتونم دست از نگاه کردن بهش بردارم . اصلا چی شد که من عاشقش شدم ؟ فکر کنم از وقتی که تو دفتر بابام دیدمش ، نمیدونم . به طرز احمقانه ای نمیدونم کی اتفاق افتاد ، تنها چیزی که میدونم اینه که خیلی وقته نمیتونم دست از فکر کردن بهش بردارم . از موقعی که اون کارمندم شده این احساس بیشتر و بیشتر شده . و قسمت ناراحت کنندش اینه که اون از ته دل از من متنفره . میدونم که به زور تحملم میکنه ، ولی دلم میخواد به این کار ادامه بده . انقدر به تحمل کردن من ادامه بده تا یه روزی بلاخره موفق شم کاری کنم اون لبخند الهه گونه ش رو به من نشون بده . به خود خودم .
« یااااا ، کفترای عاشق ! منو تنها گذاشتین اومدین عشق بازی میکنین ؟»
یادم نمیاد صدای هه جین قبلا انقدر ذو مخ بوده باشه . شاید بخاطر این رو مخه که منو از نزدیک ترین لحظه ام با رین بیرون میاره . درحالی که بلند میشدم گفتم « باشه باشه ، جنجال به پا نکن »
کتم رو صاف کردم و دستم رو به سمت رین بردم تا اونم بلند شه ، میدونم از اجبار این بود که هه جین اینجاست ، ولی حتی وقتی با تردید دستم رو گرفت احساس کردم نیاز دارم تو خیابون بدو ام و هر فرد رندومی که میبینم رو بغل کنم . عشق اینه ؟ با اینکه کلا چند ثانیه بود ولی همین حسو داشت
...
هه جین و رین باهم رفتن و من به بهونه ی صحبت با تلفن به تراس رفتم . باد خنک کاری میکرد به خودم بیام . تراس بزرگی بود و من دست به سینه رو به بیرون به میله های تراس تکیه داده بودم و وزنم رو روی ارنج هام انداخته بودم . اروم از توی جیبم سیگاری بیرون اوردم و روی لبم روشن کردم . ده ثانیه نگذشته بود که سیگار با دست کسی از روی لبم برداشته شد
« سیگار برای سلامتی افتضاحه »
به رین نگاه کردم که الان کنارم وایساده بود و با سیگار بین دوتا انگشتش بازی میکرد و بهش خیره شده بود . چطوری متوجه نشدم اون اومده اینجا ؟ پوزخند همیشگیم رو حفظ کردم و جوری جرخیدم که به راحتی ببینمش و کمرم رو به میله تکسه دادم و گفتم « از کی تاحالا نگران سلامتی من شدی ؟»
با چشم غره گفت « لیاقت خوبی نداری »
« به هر حال ، ترک کردنش راحت نیست »
« با این سیگار گرونی که تو میکشی معلومه که راحت نیست . امریکاییه ؟ قسمت هر نخ چنده ؟ ۳۰ دلار ؟»
« ۱۲۰ دلار ، هر نخ . چرا کنجکاوی ؟»
تعجب کردنش خیلی نازه « وایسا ، چییی ؟ یعنی تو هر روز ۱۲۰ دلار میدی که سلامتیت رو از دست بدی ؟ وایسا ، روزی چندتا میکشی ؟»
« اگه وقت کنم ، پنج تا »
« احمقی چیزی هستی ؟ یعنی روزی ۶۰۰ دلار میدی که ریه ات رو به جهنم راهی کنی ؟ طرز فکر پول دارا رو درک نمیکنم »
« اگه تو بخوای ترک میکنم »
« باید ترک کنی ! مجبوری که بکنی . اگر مریض بشی و بمیری من مجبورم مراسم ختمت رو کنترل کنم »
لبخند تلخی زدم و گفتم « باشه . تلاشم رو میکنم »
#هیونجین #فیکشن
- ۷.۶k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط