میگن داخل یه دنیای قدیمی وقتی خورشید رو به مرگ بود و آهست
میگن داخل یه دنیای قدیمی وقتی خورشید رو به مرگ بود و آهسته آتش زندگی کمنور میشد.
بعضی آدما دیگه طاقت دیدن این زوال رو نداشتن.
پس تصمیم گرفتن دنیا رو نقاشی کنن.
البته نه با قلممو و رنگ معمولی...
بلکه با خاطرههاشون، ترسهاشون و با آرزوی فرار از واقعیت، داخل این نقاشیها دنیا دیگه نمیپوسید.
خورشیدم خاموش نمیشد.
مرگ معنایی نداشت.
انگار همهچیز داخل یه لحظهٔ غمگین ولی امن منجمد شده باشد.
اما مشکل این بود : هیچ نقاشیای برای همیشه زنده نمیماند.
سرما کمکم داخل دنیاهای کشیده شده پخش شد.
آدما فراموش کردن که چرا اینجا آمدند.
جانوران و هیولاها از ژرفای ترسهاشون به دنیا آمدند.
و نقاشی... شروع کرد به ترک خوردن.
اونوقت من به عنوان یه مسافر از دنیای واقعی وارد نقاشی شد.
نه قهرمان بودم نه پادشاه... فقط کسی بودم که راه گم کردهام
بهم میگفتن: "این دنیا باید بسوزد تا نقاشیای جدید خلق شود"
و این ترسناکترین حقیقت بود: گاهی برای تولد یک دنیای جدید، باید اول دنیای قدیمی را بسوزانی.
نقاشی نماد فرار بود.
فرار از مرگ، فرار از تاریکی و فرار از این حقیقت که هیچچیز ابدی نیست.
دنیای من میگه: اگه فقط فرار کنی و دنیارو داخل قاب نگه داری.
سپس همان قاب ذره ذره تبدیل به زندان میشود.
مفهومش برای دنیای شما چیست؟
نقاشیه دنیای من شبیه دنیای ذهن همه ماست.
وقتی از واقعیت خسته میشویم میریم داخل خاطرها، داخل نوستالژیها، داخل گذشته و داخل خیال یک جای امن، ولی اگر همان جا بمانیم، رشد نمیکنیم.
فاسد میشیم.
دنیا تاریکتر میشود.
بعضی وقتها باید جرات کنیم.
یک "نقاشی قدیمی" رو بسوزونیم.
یک فکر پوسیده...
یک رابطهی مرده...
یک رویای دروغین...
تا جا برای یک تصویر تازه باز شود.
اریاندل، دنیای نقاشی شده.
بعضی آدما دیگه طاقت دیدن این زوال رو نداشتن.
پس تصمیم گرفتن دنیا رو نقاشی کنن.
البته نه با قلممو و رنگ معمولی...
بلکه با خاطرههاشون، ترسهاشون و با آرزوی فرار از واقعیت، داخل این نقاشیها دنیا دیگه نمیپوسید.
خورشیدم خاموش نمیشد.
مرگ معنایی نداشت.
انگار همهچیز داخل یه لحظهٔ غمگین ولی امن منجمد شده باشد.
اما مشکل این بود : هیچ نقاشیای برای همیشه زنده نمیماند.
سرما کمکم داخل دنیاهای کشیده شده پخش شد.
آدما فراموش کردن که چرا اینجا آمدند.
جانوران و هیولاها از ژرفای ترسهاشون به دنیا آمدند.
و نقاشی... شروع کرد به ترک خوردن.
اونوقت من به عنوان یه مسافر از دنیای واقعی وارد نقاشی شد.
نه قهرمان بودم نه پادشاه... فقط کسی بودم که راه گم کردهام
بهم میگفتن: "این دنیا باید بسوزد تا نقاشیای جدید خلق شود"
و این ترسناکترین حقیقت بود: گاهی برای تولد یک دنیای جدید، باید اول دنیای قدیمی را بسوزانی.
نقاشی نماد فرار بود.
فرار از مرگ، فرار از تاریکی و فرار از این حقیقت که هیچچیز ابدی نیست.
دنیای من میگه: اگه فقط فرار کنی و دنیارو داخل قاب نگه داری.
سپس همان قاب ذره ذره تبدیل به زندان میشود.
مفهومش برای دنیای شما چیست؟
نقاشیه دنیای من شبیه دنیای ذهن همه ماست.
وقتی از واقعیت خسته میشویم میریم داخل خاطرها، داخل نوستالژیها، داخل گذشته و داخل خیال یک جای امن، ولی اگر همان جا بمانیم، رشد نمیکنیم.
فاسد میشیم.
دنیا تاریکتر میشود.
بعضی وقتها باید جرات کنیم.
یک "نقاشی قدیمی" رو بسوزونیم.
یک فکر پوسیده...
یک رابطهی مرده...
یک رویای دروغین...
تا جا برای یک تصویر تازه باز شود.
اریاندل، دنیای نقاشی شده.
- ۲.۳k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط