🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۱ | انتخاب
هانا هنوز گوشی جونگکوک رو توی دستش گرفته بود.
پیام روی صفحه روشن بود:
«پدرت رو میخوای؟ یکی از اون چهار نفر رو تحویل بده.»
هانا آرام گفت:
— یکی از اون چهار نفر؟
دوها اخم کرد.
— یعنی من، جونگکوک، تهیونگ...
تهیونگ حرفش رو قطع کرد.
— و نفر چهارم خود هاناست.
هانا نگاهش کرد.
— یعنی چی؟
تهیونگ به صفحه اشاره کرد.
— اونا از اول هم ما چهار نفر رو زیر نظر داشتن.
جونگکوک گفت:
— نباید جواب بدیم.
هانا گوشی رو از دستش گرفت.
— چرا؟
— چون میخوان بدون فکر تصمیم بگیری.
— من بدون فکر تصمیم نمیگیرم.
هانا چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد تایپ کرد:
«من هیچکدومشون رو تحویل نمیدم.»
ارسال.
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«پس پدرت رو از دست میدی.»
هانا انگشتهاش رو مشت کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— هانا...
— نه.
سرش رو بالا آورد.
— این دقیقاً چیزیه که میخوان.
دوها پرسید:
— چی؟
— میخوان ما از هم جدا بشیم.
تهیونگ لبخند زد.
— بالاخره فهمیدی.
هانا به صفحهی مانیتور نگاه کرد.
— اونا فکر میکنن چون من دنبال بابامم، هر کاری میکنم.
جونگکوک گفت:
— ولی نمیدونن تو چی کار میکنی.
هانا برگشت سمتش.
— دقیقاً.
---
هانا لپتاپ رو جلو کشید.
— جونگکوک، گفتی سیستم رو میتونی ردیابی کنی؟
— اگه چند دقیقه بهم وقت بدی.
— انجامش بده.
دوها گفت:
— و من میتونم شماره رو بررسی کنم.
تهیونگ گفت:
— من هم یه نفر رو میشناسم که میتونه محل فرستادن پیام رو پیدا کنه.
هانا لبخند زد.
— پس برای اولین بار، هر چهار نفر یه هدف داریم.
جونگکوک گفت:
— پیدا کردن پدرت.
— نه.
همه بهش نگاه کردن.
هانا ادامه داد:
— پیدا کردن کسی که پشت این بازیه.
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک گفت:
— پیداش کردم.
هانا سریع کنار لپتاپ رفت.
— کجاست؟
روی نقشه یک نقطه قرمز ظاهر شد.
دوها نزدیک شد.
— اینجا...
تهیونگ با دیدنش ساکت شد.
هانا پرسید:
— چی شده؟
تهیونگ آرام گفت:
— این مکان رو میشناسم.
— کجاست؟
تهیونگ جواب داد:
— بیمارستان قدیمی شهر.
هانا گیج شد.
— بیمارستان؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
— جایی که بعد از اون شب تو رو بردن.
هانا خشکش زد.
— من اونجا بودم؟
جونگکوک گفت:
— آره.
— پس حافظهام...
— احتمالاً همونجا دستکاری شد.
هانا چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
— بریم.
جونگکوک مخالفت نکرد.
---
چند دقیقه بعد، جلوی بیمارستان قدیمی توقف کردند.
ساختمان متروکه بود.
اما یک پنجره در طبقهی سوم روشن بود.
دوها گفت:
— کسی اونجاست.
هانا به نور نگاه کرد.
قلبش تندتر زد.
— شاید بابامه.
جونگکوک گفت:
— اول مطمئن میشیم.
هر چهار نفر وارد ساختمان شدند.
راهروها تاریک و خالی بود.
تا اینکه از طبقهی بالا صدای ضبط صوتی شنیده شد.
هانا ایستاد.
صدا آشنا بود.
صدای پدرش.
— هانا...
چشمهای هانا پر از اشک شد.
— بابا...
صدا ادامه داد:
— اگه این پیام رو میشنوی، یعنی حافظهات داره برمیگرده.
هانا به سمت پلهها رفت.
جونگکوک پشت سرش بود.
صدا دوباره پخش شد:
— اما یه چیز رو باید بدونی...
هانا ایستاد.
— کسی که حافظهات رو پاک کرد، دشمن تو نبود.
سکوت.
صدای پدرش آخرین جمله رو گفت:
— اون میخواست تو زنده بمونی.
چراغهای بیمارستان ناگهان خاموش شدند.
هانا در تاریکی گفت:
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
— تهیونگ؟
باز هم سکوت.
هانا برگشت.
هر سه نفر...
ناپدید شده بودند.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۲۱ | انتخاب
هانا هنوز گوشی جونگکوک رو توی دستش گرفته بود.
پیام روی صفحه روشن بود:
«پدرت رو میخوای؟ یکی از اون چهار نفر رو تحویل بده.»
هانا آرام گفت:
— یکی از اون چهار نفر؟
دوها اخم کرد.
— یعنی من، جونگکوک، تهیونگ...
تهیونگ حرفش رو قطع کرد.
— و نفر چهارم خود هاناست.
هانا نگاهش کرد.
— یعنی چی؟
تهیونگ به صفحه اشاره کرد.
— اونا از اول هم ما چهار نفر رو زیر نظر داشتن.
جونگکوک گفت:
— نباید جواب بدیم.
هانا گوشی رو از دستش گرفت.
— چرا؟
— چون میخوان بدون فکر تصمیم بگیری.
— من بدون فکر تصمیم نمیگیرم.
هانا چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد تایپ کرد:
«من هیچکدومشون رو تحویل نمیدم.»
ارسال.
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«پس پدرت رو از دست میدی.»
هانا انگشتهاش رو مشت کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— هانا...
— نه.
سرش رو بالا آورد.
— این دقیقاً چیزیه که میخوان.
دوها پرسید:
— چی؟
— میخوان ما از هم جدا بشیم.
تهیونگ لبخند زد.
— بالاخره فهمیدی.
هانا به صفحهی مانیتور نگاه کرد.
— اونا فکر میکنن چون من دنبال بابامم، هر کاری میکنم.
جونگکوک گفت:
— ولی نمیدونن تو چی کار میکنی.
هانا برگشت سمتش.
— دقیقاً.
---
هانا لپتاپ رو جلو کشید.
— جونگکوک، گفتی سیستم رو میتونی ردیابی کنی؟
— اگه چند دقیقه بهم وقت بدی.
— انجامش بده.
دوها گفت:
— و من میتونم شماره رو بررسی کنم.
تهیونگ گفت:
— من هم یه نفر رو میشناسم که میتونه محل فرستادن پیام رو پیدا کنه.
هانا لبخند زد.
— پس برای اولین بار، هر چهار نفر یه هدف داریم.
جونگکوک گفت:
— پیدا کردن پدرت.
— نه.
همه بهش نگاه کردن.
هانا ادامه داد:
— پیدا کردن کسی که پشت این بازیه.
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک گفت:
— پیداش کردم.
هانا سریع کنار لپتاپ رفت.
— کجاست؟
روی نقشه یک نقطه قرمز ظاهر شد.
دوها نزدیک شد.
— اینجا...
تهیونگ با دیدنش ساکت شد.
هانا پرسید:
— چی شده؟
تهیونگ آرام گفت:
— این مکان رو میشناسم.
— کجاست؟
تهیونگ جواب داد:
— بیمارستان قدیمی شهر.
هانا گیج شد.
— بیمارستان؟
تهیونگ سرش رو تکون داد.
— جایی که بعد از اون شب تو رو بردن.
هانا خشکش زد.
— من اونجا بودم؟
جونگکوک گفت:
— آره.
— پس حافظهام...
— احتمالاً همونجا دستکاری شد.
هانا چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
— بریم.
جونگکوک مخالفت نکرد.
---
چند دقیقه بعد، جلوی بیمارستان قدیمی توقف کردند.
ساختمان متروکه بود.
اما یک پنجره در طبقهی سوم روشن بود.
دوها گفت:
— کسی اونجاست.
هانا به نور نگاه کرد.
قلبش تندتر زد.
— شاید بابامه.
جونگکوک گفت:
— اول مطمئن میشیم.
هر چهار نفر وارد ساختمان شدند.
راهروها تاریک و خالی بود.
تا اینکه از طبقهی بالا صدای ضبط صوتی شنیده شد.
هانا ایستاد.
صدا آشنا بود.
صدای پدرش.
— هانا...
چشمهای هانا پر از اشک شد.
— بابا...
صدا ادامه داد:
— اگه این پیام رو میشنوی، یعنی حافظهات داره برمیگرده.
هانا به سمت پلهها رفت.
جونگکوک پشت سرش بود.
صدا دوباره پخش شد:
— اما یه چیز رو باید بدونی...
هانا ایستاد.
— کسی که حافظهات رو پاک کرد، دشمن تو نبود.
سکوت.
صدای پدرش آخرین جمله رو گفت:
— اون میخواست تو زنده بمونی.
چراغهای بیمارستان ناگهان خاموش شدند.
هانا در تاریکی گفت:
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
— تهیونگ؟
باز هم سکوت.
هانا برگشت.
هر سه نفر...
ناپدید شده بودند.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۱۶۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط