سکوتم با تو | پارت دوم
سکوتم با تو | پارت دوم
تهیونگ دستمال کاغذی رو سمتش گرفت.
«ببخشید... واقعاً حواسم نبود.»
جونگکوک چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
اون صدا...
اون چشمها...
همهچیز زیادی آشنا بود.
دستمال رو گرفت و زیر لب گفت:
«اشکالی نداره.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
«برای جبرانش، قهوهی بعدی مهمون من.»
جونگکوک خواست جواب بده، اما بیسیم داخل جیبش لرزید.
بیصدا از کافه بیرون رفت و تماس رو وصل کرد.
ـ «هدفت رو پیدا کردی؟»
«هنوز نه.»
ـ «عکس جدیدش برات ارسال شد. این بار اشتباه نکن.»
چند ثانیه بعد، صفحهی گوشیش روشن شد.
جونگکوک عکس رو باز کرد.
نفسش بند اومد.
همون پسر...
همونی که چند دقیقه پیش قهوه رو روی لباسش ریخته بود.
کیم تهیونگ.
کنار عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«آخرین عضو باقیمونده از خانوادهی کیم. حذفش کن.»
بیاختیار سرش رو بالا آورد و از پشت شیشهی کافه به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ بیخبر، مشغول جمع کردن فنجونهای روی میز بود.
در همون لحظه، تصویری مبهم از گذشته توی ذهن جونگکوک جرقه زد...
صدای شلیک...
دختری که روی زمین افتاده بود...
و چشمهایی که تا آخرین لحظه، فقط یک اسم رو صدا میزدند.
«...تهیونگ...»
جونگکوک با وحشت چشمهاش رو بست.
«خواهرش...»
ادامه دارد...
تهیونگ دستمال کاغذی رو سمتش گرفت.
«ببخشید... واقعاً حواسم نبود.»
جونگکوک چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
اون صدا...
اون چشمها...
همهچیز زیادی آشنا بود.
دستمال رو گرفت و زیر لب گفت:
«اشکالی نداره.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
«برای جبرانش، قهوهی بعدی مهمون من.»
جونگکوک خواست جواب بده، اما بیسیم داخل جیبش لرزید.
بیصدا از کافه بیرون رفت و تماس رو وصل کرد.
ـ «هدفت رو پیدا کردی؟»
«هنوز نه.»
ـ «عکس جدیدش برات ارسال شد. این بار اشتباه نکن.»
چند ثانیه بعد، صفحهی گوشیش روشن شد.
جونگکوک عکس رو باز کرد.
نفسش بند اومد.
همون پسر...
همونی که چند دقیقه پیش قهوه رو روی لباسش ریخته بود.
کیم تهیونگ.
کنار عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«آخرین عضو باقیمونده از خانوادهی کیم. حذفش کن.»
بیاختیار سرش رو بالا آورد و از پشت شیشهی کافه به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ بیخبر، مشغول جمع کردن فنجونهای روی میز بود.
در همون لحظه، تصویری مبهم از گذشته توی ذهن جونگکوک جرقه زد...
صدای شلیک...
دختری که روی زمین افتاده بود...
و چشمهایی که تا آخرین لحظه، فقط یک اسم رو صدا میزدند.
«...تهیونگ...»
جونگکوک با وحشت چشمهاش رو بست.
«خواهرش...»
ادامه دارد...
- ۱۸۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط