هر نفس با خنجر یادت دلم را می درانی
هر نفس با خنجر یادت دلم را می درانی
ذوق و شوق خنده را از گونه هایم می پرانی
ای دریغ از روزگاری که بکامم تلخ کردی
چکه چکه شوکران را در دهانم می چکانی
کوه بودم تکیه گاه ابرهای سر به طغیان
بعد دیدارت نمانده از شکوه من نشانی
آه چابک ساق آهو تا کجای دشت چشمت
این پلنگ خسته ات را در هوس سر می دوانی
پاگشا کردی میان چشم من شوق تجن را
بی گمان سرچشمه ی زیبایی مازندرانی
در دل فانوس شب، آتش بپا کن تا ببینم
ماهِ مادر مرده را پای تماشا می کشانی
با تمام زجر های که به من دادی هنوزم
جانِ جانی جانِ جانی جانِ جانی جانِ جانی
🍃🥀🍃💚❤️💚
ذوق و شوق خنده را از گونه هایم می پرانی
ای دریغ از روزگاری که بکامم تلخ کردی
چکه چکه شوکران را در دهانم می چکانی
کوه بودم تکیه گاه ابرهای سر به طغیان
بعد دیدارت نمانده از شکوه من نشانی
آه چابک ساق آهو تا کجای دشت چشمت
این پلنگ خسته ات را در هوس سر می دوانی
پاگشا کردی میان چشم من شوق تجن را
بی گمان سرچشمه ی زیبایی مازندرانی
در دل فانوس شب، آتش بپا کن تا ببینم
ماهِ مادر مرده را پای تماشا می کشانی
با تمام زجر های که به من دادی هنوزم
جانِ جانی جانِ جانی جانِ جانی جانِ جانی
🍃🥀🍃💚❤️💚
- ۵.۶k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط