سپتامبر
15:23سپتامبر
------------------------------------
من جونگ کوکم.......۱۹ سالمه......جدا از خانوادم زندگی میکنم.......
همخونه ای دارم به اسم جکسون.......جکسون یه اکیپی داشت که همیشه میومدن خونه ما...
اسماشون جیهو، جانی، فیلیکس،هیون.....و یکی دوستاشون که فقط چند بار دیدمش*تهیونگ*....
هیون به شدت اذیتم میکرد.... مثل یه برده....نه تنها هیون بلکه همشون.....
مثل یه برده باهام رفتار میکردن..... ولی رفتار هیون زیادی پرخاشگرانه بود......
همیشه توی پذیرایی دور هم جمع میشدن......و جک بیشتر اوقات به من گفت برم بیرون........
خیلی رو عصابم بود..... من عاشق فضولی تو اتاق جک بودم........
البته همیشه مچمو میگرفت...داد میزد که از اتاق بیرون برم.....
یه روز متوجه شدم که هیون دیگه تو جعمشون نیست......از جک راجبش پرسیدم:
چرا دیگه هیون توی جعمتون نمیاد؟
رنگ از صورتش پرید...گفت:
دیگه باهاش دوست نیستم......
حرفش جک رو باور کردم.... و دیگه زیاد پیگیر نشدم......
بعد از مدتی هر وقت که رفیقای جک منو میدیدن زنگ و روشون میپرید.....
حتی جک هم دیگه صحبتی با من نداشت..... و کل روز خودش رو توی اتاق حبس میکرد.....
جک با جدیت بهم گفته بود که اصلا داخل اتاقش نرمم.....
خیلی جدی حرف میزد...... تصمیم گرفتم که دیگه اونجا فضولی نکنم.......
اتاقش بوی به شدت افتضاحی میداد..... ازش مرسیدم:
این بوی گند اتاقت چیه؟
استرس بدی گرفت....با صدای بریده بریده گفت:
بوی لباسای باشگاهم هست...
منم حرفش رو باور کردم.....سعی کردم دیگه زیاد به این موضوع توجه نکنم.....
------------------------------------
*دو روز بعد*
18:56 سپتامبر
خیلی عجیب بود...... جک دو روز بود که هر وقت من رو میدید رنگش میپرید
جک اومد در اتاق رو زد......و از پشت در پرسید:
همبرگر میخوری سفارش بدم؟
من در جواب گفتم:
معلومه..... کیه که از همبرگر خوشش نیاد...
بعد از رفتن جک فضولیم گل کرد....رفتم سمت اتاقش......
شروع کردم به گشتن توی اتاقش.....کمدش هاش و کشو هاش ولی چیز جالبی نبود.....
ناگهان همون بوی گند رو مشامش خورد....که از طرف تخت میومد.....
آروم به سمت تخت رفت....به زیر تخت نگاه کرد....یه کیف باشگاه.....
آروم کیف باشگاه جک رو برداشت.....زیپ رو باز کرد......
با صحنه ی وحشتناک رو به رو شد...... نفسش در سینه اش حبس شده بود
چن تیکه از جسد هیون اونجا بود با یه نامه:
عاقبت کسی که پسرکم رو اذیت میکنه همینه
ناگهان نفس های محکمی پیشت گوشش حس کرد.....مرد پشت آروم زمزمه کرد:
نباید اینو میدیدی پسرکم.....
------------------------------------
.
.
.
.
.
.
.
و تمامممممم
خیلی بد نوشتم به روم نزنین.....
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
------------------------------------
من جونگ کوکم.......۱۹ سالمه......جدا از خانوادم زندگی میکنم.......
همخونه ای دارم به اسم جکسون.......جکسون یه اکیپی داشت که همیشه میومدن خونه ما...
اسماشون جیهو، جانی، فیلیکس،هیون.....و یکی دوستاشون که فقط چند بار دیدمش*تهیونگ*....
هیون به شدت اذیتم میکرد.... مثل یه برده....نه تنها هیون بلکه همشون.....
مثل یه برده باهام رفتار میکردن..... ولی رفتار هیون زیادی پرخاشگرانه بود......
همیشه توی پذیرایی دور هم جمع میشدن......و جک بیشتر اوقات به من گفت برم بیرون........
خیلی رو عصابم بود..... من عاشق فضولی تو اتاق جک بودم........
البته همیشه مچمو میگرفت...داد میزد که از اتاق بیرون برم.....
یه روز متوجه شدم که هیون دیگه تو جعمشون نیست......از جک راجبش پرسیدم:
چرا دیگه هیون توی جعمتون نمیاد؟
رنگ از صورتش پرید...گفت:
دیگه باهاش دوست نیستم......
حرفش جک رو باور کردم.... و دیگه زیاد پیگیر نشدم......
بعد از مدتی هر وقت که رفیقای جک منو میدیدن زنگ و روشون میپرید.....
حتی جک هم دیگه صحبتی با من نداشت..... و کل روز خودش رو توی اتاق حبس میکرد.....
جک با جدیت بهم گفته بود که اصلا داخل اتاقش نرمم.....
خیلی جدی حرف میزد...... تصمیم گرفتم که دیگه اونجا فضولی نکنم.......
اتاقش بوی به شدت افتضاحی میداد..... ازش مرسیدم:
این بوی گند اتاقت چیه؟
استرس بدی گرفت....با صدای بریده بریده گفت:
بوی لباسای باشگاهم هست...
منم حرفش رو باور کردم.....سعی کردم دیگه زیاد به این موضوع توجه نکنم.....
------------------------------------
*دو روز بعد*
18:56 سپتامبر
خیلی عجیب بود...... جک دو روز بود که هر وقت من رو میدید رنگش میپرید
جک اومد در اتاق رو زد......و از پشت در پرسید:
همبرگر میخوری سفارش بدم؟
من در جواب گفتم:
معلومه..... کیه که از همبرگر خوشش نیاد...
بعد از رفتن جک فضولیم گل کرد....رفتم سمت اتاقش......
شروع کردم به گشتن توی اتاقش.....کمدش هاش و کشو هاش ولی چیز جالبی نبود.....
ناگهان همون بوی گند رو مشامش خورد....که از طرف تخت میومد.....
آروم به سمت تخت رفت....به زیر تخت نگاه کرد....یه کیف باشگاه.....
آروم کیف باشگاه جک رو برداشت.....زیپ رو باز کرد......
با صحنه ی وحشتناک رو به رو شد...... نفسش در سینه اش حبس شده بود
چن تیکه از جسد هیون اونجا بود با یه نامه:
عاقبت کسی که پسرکم رو اذیت میکنه همینه
ناگهان نفس های محکمی پیشت گوشش حس کرد.....مرد پشت آروم زمزمه کرد:
نباید اینو میدیدی پسرکم.....
------------------------------------
.
.
.
.
.
.
.
و تمامممممم
خیلی بد نوشتم به روم نزنین.....
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۳۲۵
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط