پارت ۵: ملاقات در باران
پارت ۵: ملاقات در باران
صدای قدمها دوباره از طبقه بالا آمد.
این بار واضحتر.
تق… تق… تق…
انگار کسی عمداً آرام راه میرفت تا شنیده شود.
تو ناخودآگاه از مبل بلند شدی و یک قدم به سمت جیمین رفتی.
او هنوز به سقف خیره مانده بود، اما بدنش کاملاً در حالت آمادهباش قرار داشت؛ مثل حیوانی که خطر را قبل از دیدن، حس کرده باشد.
آرام گفت:
«پشت من بمون.»
این بار صدایش مثل قبل آرام نبود.
سردتر شده بود.
جدیتر.
قدمهای بالا متوقف شدند.
سکوت.
اما این سکوت از آن سکوتهای معمولی نبود… سنگین بود، خفهکننده بود.
انگار خانه نفس نمیکشید.
بعد ناگهان…
صدای باز شدن یک در.
تک.
جیمین سریع حرکت کرد.
در کمتر از یک ثانیه جلوی پلهها ایستاد، و تو فقط سایهاش را دیدی که میان نور شومینه کشیده شد.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای کشیده شدن چیزی روی چوب.
و بعد…
صدایی آشنا.
خیلی آشنا.
«هنوزم همونقدر حساس به صدا هستی… جیمین؟»
بدن جیمین برای لحظهای خشک شد.
انگار زمان ایستاد.
تو از پایین پلهها به بالا نگاه میکردی، اما چیزی دیده نمیشد.
تا اینکه…
یک سایه آرام آرام از تاریکی بیرون آمد.
مردی بلندقد.
با موهایی نقرهایرنگ که زیر نور کم برق میزد.
لبخندش آرام بود، اما نگاهش نه.
نگاهی که انگار چیزهای زیادی میدانست.
جیمین با صدای پایین گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
مرد شانه بالا انداخت.
«ولی هستم.»
سکوت سنگینی افتاد.
تو احساس کردی حتی هوا هم دیگر جریان ندارد.
مرد نگاهش را پایین آورد… مستقیم به تو.
لبخندش کمی عمیقتر شد.
«پس این همون انسانیه که همهچی رو به هم زده.»
قلبت فرو ریخت.
جیمین فوراً یک قدم جلو رفت و بین تو و او ایستاد.
«اسمت رو نیار.»
مرد آهی کشید.
«هنوزم همونقدر محافظهکاری… جیمین.»
بعد آرام از پلهها پایین آمد.
هر قدمش صدای ضعیفی در خانه ایجاد میکرد، اما انگار برای جیمین هر قدمش مثل انفجار بود.
وقتی به پایین رسید، مقابل شومینه ایستاد.
نگاهش روی شعلهها افتاد.
«فکر کردم بعد از فرار کردن، حداقل خونهتو بهتر مخفی میکنی.»
جیمین دندانهایش را روی هم فشار داد.
«چی میخوای؟»
مرد بالاخره به او نگاه کرد.
و این بار لبخندش ناپدید شد.
«اون چیزی که ازت گرفتی رو.»
سکوت.
تو نفهمیدی منظورش چیست، اما بدن جیمین واکنش نشان داد.
برای اولین بار دیدی که دستهایش میلرزند… خیلی کم، اما واقعی.
«اون دیگه وجود نداره.»
مرد آرام گفت:
«وجود نداره یا تو نذاشتی وجود داشته باشه؟»
فضا یخ زد.
تو احساس کردی باید عقب بروی، اما نمیتوانستی.
مرد دوباره نگاهش را به تو داد.
این بار نرمتر.
«تو نمیدونی وارد چه چیزی شدی.»
بعد به جیمین اشاره کرد.
«اون همیشه همینطوری بوده… اول نجات میده، بعد همهچی رو از دست میده.»
چشمان جیمین تیرهتر شد.
«بس کن.»
اما مرد ادامه داد.
«بهش نگفتی چرا فرار کردی؟»
سکوت.
این بار حتی شومینه هم انگار آرامتر میسوخت.
تو به جیمین نگاه کردی.
و برای اولین بار دیدی که نگاهش فرار میکند.
نمیتواند به تو نگاه کند.
مرد آهسته گفت:
«اون فقط از قبیله فرار نکرد…»
یک قدم جلو آمد.
«از چیزی فرار کرد که خودش باعثش شد.»
این جمله مثل ضربه خوردن در هوا بود.
تو احساس کردی زمین زیر پایت سست شده.
به جیمین نگاه کردی.
آرام گفتی:
«این یعنی چی؟»
جیمین جواب نداد.
فقط چشمانش را بست.
برای چند ثانیه.
و همین سکوت، از هر جوابی ترسناکتر بود.
مرد آرام برگشت و گفت:
«حالا که پیدات کردم، دیگه نمیتونی قایم بشی.»
و بعد، قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد…
در تاریکی پلهها ناپدید شد.
اما صدایش هنوز در خانه مانده بود.
مثل یک تهدید که تمام نشده باشد.
و تو فقط یک چیز را فهمیدی:
جیمین چیزی را از تو پنهان کرده بود…
چیزی که حالا داشت به سراغت میآمد.
پایان پارت ۵ 🖤🌙
شرطا:
8لایک
۱۵کامنت
صدای قدمها دوباره از طبقه بالا آمد.
این بار واضحتر.
تق… تق… تق…
انگار کسی عمداً آرام راه میرفت تا شنیده شود.
تو ناخودآگاه از مبل بلند شدی و یک قدم به سمت جیمین رفتی.
او هنوز به سقف خیره مانده بود، اما بدنش کاملاً در حالت آمادهباش قرار داشت؛ مثل حیوانی که خطر را قبل از دیدن، حس کرده باشد.
آرام گفت:
«پشت من بمون.»
این بار صدایش مثل قبل آرام نبود.
سردتر شده بود.
جدیتر.
قدمهای بالا متوقف شدند.
سکوت.
اما این سکوت از آن سکوتهای معمولی نبود… سنگین بود، خفهکننده بود.
انگار خانه نفس نمیکشید.
بعد ناگهان…
صدای باز شدن یک در.
تک.
جیمین سریع حرکت کرد.
در کمتر از یک ثانیه جلوی پلهها ایستاد، و تو فقط سایهاش را دیدی که میان نور شومینه کشیده شد.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای کشیده شدن چیزی روی چوب.
و بعد…
صدایی آشنا.
خیلی آشنا.
«هنوزم همونقدر حساس به صدا هستی… جیمین؟»
بدن جیمین برای لحظهای خشک شد.
انگار زمان ایستاد.
تو از پایین پلهها به بالا نگاه میکردی، اما چیزی دیده نمیشد.
تا اینکه…
یک سایه آرام آرام از تاریکی بیرون آمد.
مردی بلندقد.
با موهایی نقرهایرنگ که زیر نور کم برق میزد.
لبخندش آرام بود، اما نگاهش نه.
نگاهی که انگار چیزهای زیادی میدانست.
جیمین با صدای پایین گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
مرد شانه بالا انداخت.
«ولی هستم.»
سکوت سنگینی افتاد.
تو احساس کردی حتی هوا هم دیگر جریان ندارد.
مرد نگاهش را پایین آورد… مستقیم به تو.
لبخندش کمی عمیقتر شد.
«پس این همون انسانیه که همهچی رو به هم زده.»
قلبت فرو ریخت.
جیمین فوراً یک قدم جلو رفت و بین تو و او ایستاد.
«اسمت رو نیار.»
مرد آهی کشید.
«هنوزم همونقدر محافظهکاری… جیمین.»
بعد آرام از پلهها پایین آمد.
هر قدمش صدای ضعیفی در خانه ایجاد میکرد، اما انگار برای جیمین هر قدمش مثل انفجار بود.
وقتی به پایین رسید، مقابل شومینه ایستاد.
نگاهش روی شعلهها افتاد.
«فکر کردم بعد از فرار کردن، حداقل خونهتو بهتر مخفی میکنی.»
جیمین دندانهایش را روی هم فشار داد.
«چی میخوای؟»
مرد بالاخره به او نگاه کرد.
و این بار لبخندش ناپدید شد.
«اون چیزی که ازت گرفتی رو.»
سکوت.
تو نفهمیدی منظورش چیست، اما بدن جیمین واکنش نشان داد.
برای اولین بار دیدی که دستهایش میلرزند… خیلی کم، اما واقعی.
«اون دیگه وجود نداره.»
مرد آرام گفت:
«وجود نداره یا تو نذاشتی وجود داشته باشه؟»
فضا یخ زد.
تو احساس کردی باید عقب بروی، اما نمیتوانستی.
مرد دوباره نگاهش را به تو داد.
این بار نرمتر.
«تو نمیدونی وارد چه چیزی شدی.»
بعد به جیمین اشاره کرد.
«اون همیشه همینطوری بوده… اول نجات میده، بعد همهچی رو از دست میده.»
چشمان جیمین تیرهتر شد.
«بس کن.»
اما مرد ادامه داد.
«بهش نگفتی چرا فرار کردی؟»
سکوت.
این بار حتی شومینه هم انگار آرامتر میسوخت.
تو به جیمین نگاه کردی.
و برای اولین بار دیدی که نگاهش فرار میکند.
نمیتواند به تو نگاه کند.
مرد آهسته گفت:
«اون فقط از قبیله فرار نکرد…»
یک قدم جلو آمد.
«از چیزی فرار کرد که خودش باعثش شد.»
این جمله مثل ضربه خوردن در هوا بود.
تو احساس کردی زمین زیر پایت سست شده.
به جیمین نگاه کردی.
آرام گفتی:
«این یعنی چی؟»
جیمین جواب نداد.
فقط چشمانش را بست.
برای چند ثانیه.
و همین سکوت، از هر جوابی ترسناکتر بود.
مرد آرام برگشت و گفت:
«حالا که پیدات کردم، دیگه نمیتونی قایم بشی.»
و بعد، قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد…
در تاریکی پلهها ناپدید شد.
اما صدایش هنوز در خانه مانده بود.
مثل یک تهدید که تمام نشده باشد.
و تو فقط یک چیز را فهمیدی:
جیمین چیزی را از تو پنهان کرده بود…
چیزی که حالا داشت به سراغت میآمد.
پایان پارت ۵ 🖤🌙
شرطا:
8لایک
۱۵کامنت
- ۱۴۳
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط