{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶: حقیقتی که دفن شده بود

پارت ۶: حقیقتی که دفن شده بود

خانه بعد از رفتن آن مرد، در سکوتی سنگین فرو رفت.

نه صدای قدمی، نه وزش باد… فقط صدای آتش شومینه که آرام می‌سوخت.

اما این سکوت آرامش نداشت.

بیشتر شبیه لحظه‌ای بود که قبل از یک طوفان می‌رسد.

تو هنوز همان‌جا ایستاده بودی، بی‌حرکت.

چشمانت بین راه‌پله‌ها و جیمین در رفت‌وآمد بود.

او هنوز همان‌جا کنار شومینه ایستاده بود، اما انگار ذهنش جای دیگری بود.

خیلی دورتر.

دست‌هایش را مشت کرده بود.

سپس، خیلی آهسته گفت:

«باید می‌دونستم پیدام می‌کنه…»

صدایش خسته بود.

نه خستگی جسمی… خستگی عمیق‌تری که از سال‌ها فرار می‌آمد.

تو آرام گفتی:

«اون کی بود؟»

جیمین جواب نداد.

چند ثانیه گذشت.

بعد از پله‌ها بالا رفت، بدون اینکه نگاهت کند.

«بیا.»

فقط همین.


---

اتاق طبقه بالا تاریک‌تر از پایین بود.

جیمین یک شمع روشن کرد.

نور لرزان آن روی دیوارهای سنگی افتاد.

و تو برای اولین بار دیدی که این اتاق با بقیه خانه فرق دارد.

اینجا انگار «زندگی» جریان نداشت.

فقط «گذشته» بود.

قفسه‌هایی پر از کتاب‌های قدیمی.

نامه‌هایی که زرد شده بودند.

و روی میز وسط اتاق…

یک جعبه چوبی قفل‌شده.

جیمین جلوی آن ایستاد.

برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد گفت:

«اگه اینو ببینی… دیگه نمی‌تونی مثل قبل به من نگاه کنی.»

قلبت تند زد.

«من الانم نمی‌دونم باید چطور نگاهت کنم.»

لبخند تلخی زد.

«حق داری.»

بعد قفل جعبه را باز کرد.

صدای کلیک کوچک آن در اتاق پیچید.

داخلش پر بود از نامه‌ها.

اما چیزی که بیشتر توجهت را جلب کرد…

یک گردنبند قدیمی بود.

با سنگی تیره و ترک‌خورده.

جیمین آن را برداشت.

انگار سنگین‌تر از فلز بود.

«این مال کسیه که من از دست دادم.»

صدایش لرزید.

این بار واقعی.

نه ترس… نه خشم…

فقط درد.

تو آرام پرسیدی:

«چی براش اتفاق افتاد؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«من باعثش شدم.»

این جمله مثل سقوط چیزی درونت بود.

جیمین نگاهش را بالا آورد.

چشمانش برای اولین بار در این مدت کاملاً شکسته به نظر می‌رسید.

«اون انسان بود… مثل تو.»

سکوت سنگینی افتاد.

او ادامه داد:

«سال‌ها پیش… من هنوز مثل الان نبودم. هنوز فکر می‌کردم می‌تونم بین دو دنیا زندگی کنم.»

دستش روی گردنبند سفت شد.

«بین خون‌آشام‌ها و انسان‌ها.»

نگاهش را به پنجره داد.

«اما اشتباه کردم.»

باد آرامی از پنجره نیمه‌باز وارد شد.

شمع لرزید.

«اونا فهمیدن به یه انسان وابسته شدم.»

صدایش پایین‌تر آمد.

«و تصمیم گرفتن… درس بدن.»

تو نفست را حبس کردی.

«نه…»

جیمین آه کشید.

«من دیر رسیدم.»

سکوت.

این بار حتی صدای آتش هم انگار آرام‌تر شده بود.

«وقتی رسیدم… فقط صدای نفس آخرش مونده بود.»

دستش لرزید.

و گردنبند در نور شمع درخشید.

«از اون روز… هر کسی که به من نزدیک شد، آسیب دید.»

نگاهش را به تو داد.

«برای همین فرار کردم.»

چشمانت خیس شده بود، بدون اینکه متوجه شده باشی.

«تو تقصیری نداشتی…»

جیمین خیلی آرام گفت:

«ولی اتفاق می‌افته.»

سکوتی بینتان افتاد.

سنگین، واقعی.

اما بعد، صدای پله‌ها دوباره آمد.

این بار آرام‌تر.

نه دشمن…

نه تهدید…

بلکه چیزی متفاوت.

تو ناگهان برگشتی.

و همان لحظه…

در تاریکی راه‌پله، همان مرد نقره‌ای دوباره ظاهر شد.

اما این بار تنها نبود.

پشت سرش، سایه‌های دیگری دیده می‌شد.

چشم‌هایی که در تاریکی می‌درخشیدند.

و مرد فقط یک جمله گفت:

«گفتم دیگه نمی‌تونی فرار کنی، جیمین.»

پایان پارت ۶ 🖤🌙
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷: وقتی تاریکی نزدیک می‌شودهوا در اتاق سنگین‌تر از قبل ...

پارت ۸: نبردی که جنگل را می‌لرزاندجنگل در سکوتی سنگین فرو رف...

چهار پارت هدیه به عنوان تولد یکی از بهترین دوستام🥹

فالو و حمایت سه خوشگلای من!!!🫀🩷@n.ferghat83

پارت ۵: ملاقات در بارانصدای قدم‌ها دوباره از طبقه بالا آمد.ا...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 90✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط