{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم و زحــمت بیگانگی از کوی تو بردم

رفتم و زحــمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنـــای تو دلم بود و به دست تو سپردم

اشک دامـان مـــرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

عـمـر ، پا بـر دل مـن می ‌نـهـد
و می ‌گـذرد

خسته‌ شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نـه عجب گر نکنم بر گـل و گـلزار نظـر

در بهاری که دلم نشکـفد از خنده
‌ ی یار


@D_F ✍
دیدگاه ها (۲)

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود و به دست ...

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود و به دست ...

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود و به دست ...

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...خسته شد چشم من از این هم...

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...خسته شد چشم من از این هم...

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم 🍃🌼🍃آشنای تو دلم بود و به ...

عمر، پا بر دل من می‌نهد و می‌گذرد،خسته شد چشم من از این همه ...

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...خسته شد چشم من از این هم...

عمر، پا بر دل من می‌نهد و می‌گذرد،خسته شد چشم من از این همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط