گاهی آدم می خواند،

گاهی آدم می خواند،
رمانی نیمه تمام دارد، می‌رود خانه، چای دم می‌کند، تکیه به بالشی می‌دهد و نرم نرم می‌خواند.
خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد.
اما بدبختی این است که هر شب نمی‌شود این کار را کرد. آدم دلش می‌خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند؛ اما کو تا یکی این‌طور و آن همه اُخت پیدا بشود؟

#هوشنگ_گلشیری
برهٔ گمشدهٔ راعی
دیدگاه ها (۱)

استاد ما میفرمود :قدیم که زنگار معصیت قلوب را سخت نکرده بود ...

﷽♻️ در دنده باشید⏰ به ساعتتان نگاه کنید؛ این چرخ‌دنده‌های سا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❾زندگی برای اینکه یکباردوستت داشته باشم خیلی کوت...

Twenty

راز خون پارت ششم

رمان انتقام ازدواج کامل

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

## **پارتی اول: غروب، کافهٔ خلوت و یک اعترافِ پشتِ فرمان**هو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط