{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ً

ً
گفتــم که نفـــس ، صــداے پایـت آمـد
گفتــم که هــوس ، روےچوماهـت آمـد

محکوم به حبـس ، تا ابـد بودم و بــعد
گفتــم که قفــس. . .چشــم سیـاهت آمـد

رفتــم و دلــت ، اســـیر چشــمانم شد
در بغــض گلو ، گریـه و آهـــت آمــد
بشکست دلــم ، که مثل کوهے بودم
تا لرزه از آن ، سمــت نگاهــت آمــد

گفتـم که به کوه مےشــود تکیــه کنــم ؟؟
گفت: پیـش بیا ، که تکیه گاهت آمد.
دیدگاه ها (۱)

چشم دریایی تو شبتاب هر شعر و غزل من فدای چشم زیبای تو بودم ا...

ًای ماه ترین دلخوشی روی زمینمبگذار که چشمان تو  را  سیر ببین...

بزن گیتار که غم دارمتب دستاشو کم دارمبخون این قصه ی تلخی...ک...

‌ حالم گرفته از این " دنیایی" کـه " آدم هایش" هـمچـون " هـوا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط