: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم
: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم
- : لباس بر تن او زخم بر دل من.
+ : فروشگاه پر از نور بود و خنده،
اما تاریکترین گوشه، قلب من بود.
همان دختری که در بچگی زندگی آرامی داشت پر از عشق و محبت در از شادی و تندرستی ولی حالا با وجود آن زخم های روی بدن روبه رو آینه ایستاده بود انعکاس خودش بود ولی برعکس بچگی هایش .. دختر ۵ ساله در وجود خودش میدید که با لبخند روی لب دستش را گذاشته بود رو قلب .. اینک از امروزش .. به دیوار سفید پشت اش تکیه داد سپس خم شد و روی زمین نشست محکم دستش را روی دهانش گذاشت تا مبادا صدا بغض آلود به گوش برسه .. نمیتوانست لباس راحتی بپوشه پس حسادت برای چی بود حسادت به دختری خوشگل ...
جونگکوک کلافه نفس کشید ، سپس کنار در ایستاد : شکلاتی ..؟ چی شد پوشیدن لباس زنونه اینقدر تول میکشه - سپس آرام تر زمزمه کرد - پس برای همینه که ته نمیخواد هیچ وقت ازدواج بکنه
ولی بازم هیچ صدایی نشنید دیگر کلافه تر سمت در رفت : آوا خوبی ؟.. چرا جواب نمیدی
بازم در سکوت فرا خواند کلافه بدون جونگکوک تبدیل به نگرانی شد شاید سرش گیچ خورده شایدم پاش لیز خورده و زخمی شده بدون هیچگونه صبر دیگری که لب زیر شده بود تند پرده را کنار زد سپس وارد آن محیط قرمز شد : کیم اتـ.... زبانش بند آمد با گام دوید سمتش هجوم برد سپس در کنارش زانو زد و نگران گفت. : چی شده ات .. کیم ات .. چت شده
دخترک غمگین و بغض آلود صورتش را در دست هایش پوشاند هق هق تو گلو زد سپس آرام گفت : هیچ وقت نمیتونم لباس قشنگ بپوشم .. نه هیچ وقت
لرزاند اشک ریخت و زجه زد دنیا در سرش میچرخید حتی متوجه جونگکوک هم نبود .. در نهایت دکتر جوان اخم کرد سپس محکم زل زد به آوا تند دست هایش را از روی صورت تو برداشت : پس کن به خودت بیا .. چه ارزشی داره وقتی اونا الان خوشحال هستند زندگی خوبی دارن در حالی زندگی ترو نابود کرده اینجورث مینشینی و زانو غم بغل میکنی .. که چی مثلا زخم داری - صداش از حرص تبدیل به نفس عمیقی و آرام شد - میدونم سخته .. میدونم درد داره وقتی به دخترای دیگه ای نگاه کنی ناخودآگاه دلت میخواد جای اونا باشی ...
نگاه غمگین و کوتاه های سرخ دخترک برق میزد آرام نگاهش را در نگاه اطمینان جونگکوک دوخت .. دکتر جوانش با جدیت زل زده بود به او سپس دستش را از روی دست ات برداشت و روی پایینی چشم هایش کشید تا مطمئن شد که رد اشک های دخترک شکلاتی را تمیز کرد گفت : قوی باش .. قوی زخم ها مهم نیستند عقیده تو مهمه که تا چه حدی پیش میره .. لبخند نرمی زد سپس دستش را روی قلب دخترک زخمی گذاشت : تو خوشگل ترین دختر دنیا هستی چشمات سبزی طبیعت داره قد یه بچه ۵ ساله رو داری - بیشتر لبخند زد - موهات .. واقعا از دور وقتی نگاهت میکنم احساس میکنم الانه که چندین جوجه خوشگل از گردنت بیرون بیان نرمی اون جوجه ها رو در پوست گردن احساس میکنم ..
دخترک با نگاه متعجب و احساس ای که فکر میکرد کم تر از آتش نبود .. قلبی که لعنتی بهش میفرستاد مثل پتک در سرش میکوبید ...
ولی مرد جلو اش خونسرد دستش را از روی قلب دخترک برداشت : ر..استش از طرف یون می معذرت میخواهم هرچی گفت دروغه .. بخاطر همین جبران میکنم .. در نهایت چشمک زد سپس لبخند نرمی زد و از روی زمین بلند شد : منتظر باش جای نری هااا
جرخید سپس از آن اتاق پر از پرده خارج شد ..
......
جینجو بلاخره دست ته را گرفت و رسید به اتاق پرو نفس زنان به اطراف نگاه کرد از خدمتکار پرسید : ببخشید دختری که میخواست لباس پرف کنه کجاست .. هنوز نیومده ؟..
زن خدمتکار سر خم کرد و آرام گفت : نه لباس پرف نکردند مردی که کنارش بود گفتن اون لباس رو نمیخوان و یکی از اون مدل لباس بدون پرف انتخاب کردند و رفتند .. جینجو سمت لباس بلند در مانک را دید زد سپس ابرو بالا زد : مگه قدیمیه که از اون مدل انتخاب کردند بگذربم ممنون
زن متقابل سر خم کرد ، جینجو دست ته را فشرد و راهی شد .. سپس راهی شد بلاخره آن روز پر از کنجکاوی و سخت هم گذشت
ترو خدا بگید که این فیک خوبه وگرنه مثل ویسگون میریم نو کماااا 🫣
- : لباس بر تن او زخم بر دل من.
+ : فروشگاه پر از نور بود و خنده،
اما تاریکترین گوشه، قلب من بود.
همان دختری که در بچگی زندگی آرامی داشت پر از عشق و محبت در از شادی و تندرستی ولی حالا با وجود آن زخم های روی بدن روبه رو آینه ایستاده بود انعکاس خودش بود ولی برعکس بچگی هایش .. دختر ۵ ساله در وجود خودش میدید که با لبخند روی لب دستش را گذاشته بود رو قلب .. اینک از امروزش .. به دیوار سفید پشت اش تکیه داد سپس خم شد و روی زمین نشست محکم دستش را روی دهانش گذاشت تا مبادا صدا بغض آلود به گوش برسه .. نمیتوانست لباس راحتی بپوشه پس حسادت برای چی بود حسادت به دختری خوشگل ...
جونگکوک کلافه نفس کشید ، سپس کنار در ایستاد : شکلاتی ..؟ چی شد پوشیدن لباس زنونه اینقدر تول میکشه - سپس آرام تر زمزمه کرد - پس برای همینه که ته نمیخواد هیچ وقت ازدواج بکنه
ولی بازم هیچ صدایی نشنید دیگر کلافه تر سمت در رفت : آوا خوبی ؟.. چرا جواب نمیدی
بازم در سکوت فرا خواند کلافه بدون جونگکوک تبدیل به نگرانی شد شاید سرش گیچ خورده شایدم پاش لیز خورده و زخمی شده بدون هیچگونه صبر دیگری که لب زیر شده بود تند پرده را کنار زد سپس وارد آن محیط قرمز شد : کیم اتـ.... زبانش بند آمد با گام دوید سمتش هجوم برد سپس در کنارش زانو زد و نگران گفت. : چی شده ات .. کیم ات .. چت شده
دخترک غمگین و بغض آلود صورتش را در دست هایش پوشاند هق هق تو گلو زد سپس آرام گفت : هیچ وقت نمیتونم لباس قشنگ بپوشم .. نه هیچ وقت
لرزاند اشک ریخت و زجه زد دنیا در سرش میچرخید حتی متوجه جونگکوک هم نبود .. در نهایت دکتر جوان اخم کرد سپس محکم زل زد به آوا تند دست هایش را از روی صورت تو برداشت : پس کن به خودت بیا .. چه ارزشی داره وقتی اونا الان خوشحال هستند زندگی خوبی دارن در حالی زندگی ترو نابود کرده اینجورث مینشینی و زانو غم بغل میکنی .. که چی مثلا زخم داری - صداش از حرص تبدیل به نفس عمیقی و آرام شد - میدونم سخته .. میدونم درد داره وقتی به دخترای دیگه ای نگاه کنی ناخودآگاه دلت میخواد جای اونا باشی ...
نگاه غمگین و کوتاه های سرخ دخترک برق میزد آرام نگاهش را در نگاه اطمینان جونگکوک دوخت .. دکتر جوانش با جدیت زل زده بود به او سپس دستش را از روی دست ات برداشت و روی پایینی چشم هایش کشید تا مطمئن شد که رد اشک های دخترک شکلاتی را تمیز کرد گفت : قوی باش .. قوی زخم ها مهم نیستند عقیده تو مهمه که تا چه حدی پیش میره .. لبخند نرمی زد سپس دستش را روی قلب دخترک زخمی گذاشت : تو خوشگل ترین دختر دنیا هستی چشمات سبزی طبیعت داره قد یه بچه ۵ ساله رو داری - بیشتر لبخند زد - موهات .. واقعا از دور وقتی نگاهت میکنم احساس میکنم الانه که چندین جوجه خوشگل از گردنت بیرون بیان نرمی اون جوجه ها رو در پوست گردن احساس میکنم ..
دخترک با نگاه متعجب و احساس ای که فکر میکرد کم تر از آتش نبود .. قلبی که لعنتی بهش میفرستاد مثل پتک در سرش میکوبید ...
ولی مرد جلو اش خونسرد دستش را از روی قلب دخترک برداشت : ر..استش از طرف یون می معذرت میخواهم هرچی گفت دروغه .. بخاطر همین جبران میکنم .. در نهایت چشمک زد سپس لبخند نرمی زد و از روی زمین بلند شد : منتظر باش جای نری هااا
جرخید سپس از آن اتاق پر از پرده خارج شد ..
......
جینجو بلاخره دست ته را گرفت و رسید به اتاق پرو نفس زنان به اطراف نگاه کرد از خدمتکار پرسید : ببخشید دختری که میخواست لباس پرف کنه کجاست .. هنوز نیومده ؟..
زن خدمتکار سر خم کرد و آرام گفت : نه لباس پرف نکردند مردی که کنارش بود گفتن اون لباس رو نمیخوان و یکی از اون مدل لباس بدون پرف انتخاب کردند و رفتند .. جینجو سمت لباس بلند در مانک را دید زد سپس ابرو بالا زد : مگه قدیمیه که از اون مدل انتخاب کردند بگذربم ممنون
زن متقابل سر خم کرد ، جینجو دست ته را فشرد و راهی شد .. سپس راهی شد بلاخره آن روز پر از کنجکاوی و سخت هم گذشت
ترو خدا بگید که این فیک خوبه وگرنه مثل ویسگون میریم نو کماااا 🫣
- ۲۰۱
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط