perinc life
پارت ۷
۱ ماه گذشته بود و الان همه عاشق و معشوق بودن هاک هم با اونا زندگی میکرد تا اینکه اخر هفته رسید همه الفا ها (چان . چانگبین . هیونجین .مینهو .هاک)رفته بودن بار برای رسیدگی به چیزی و امگا ها در خانه نشسته بودن ساعت ۲ بود همشون نگران بودن که دیدن نگهبانا با بدن مست الفا هاشون اومدن تو همه رفتن تو اتاق خودشون
(عزیزم اسمات داره نمیخوای نخون که برات بده تازه دلتونم نشکنم )
ویو هیونلیکس
فیلیکس:هیونجین تو چرا اینهمه سنگینی اهههه
با زور انداختش روی تخت ولی هیونجین سریع فیلیکسو کشید بالا و نشوند روی پاهاش
فیلیکس:ولم کنننن
هیون :اگه نکنم ها؟؟
رایحه هیونجین تو اتاق پخش شد فیلیکس اینو فهمید و بدنش شروع به لرزیدن کرد هیونجین خندید و رفت پیش گوشش و گفت:لیکسی بیا خوش بگذرونیم باشه
فلیکس:ب....باشه ..و...ولی ز...زیاد روی ن..نکن
هیون :به روی چشم
بعد لباس هر دوتاشونو در اورد فیلیکس رو روی تخت خوابوند (دو دیقه پیش نمیتونیستی تکون بخوری اخه )و روش خیمه زد شروع به بوسیدنش کرد مک میزد و زبونشو توی دهن فیلیکس میچرخوند اون براش طمع فوق محشری بود بعد شروع کرد به کیس مارک و مارک گزاشتن روی بدن ظریف امگاش فیلیکس بیچاره ناله میکرد و موهای هیون رو چنگ میزد
هیون:اگه اون صدا هارو در بیاری دیگه تحمل نمیکنم و برات بد میشه کوچولو
فیلیکس رایحشو ازاد کرد هیونجین وحشی شد میبوسیدش مارکش میکرد ووووو......اون سلاح کشدارو از داخل شلوار بیرون اورد اول ۲ تا انگشت کرد داخل فیلیکس و از تنگی اون تچی زیر لب گفت و بعد از اینکه خوب جا باز کرد د..کشو داخل فیلیکس کرد و صبر کرد تا عادت کنه فیلیکس ناله میکرد هیونجین خیلی براش بزرگ بود اشکاش میریخت و هیونجین اونارو میبوسید بعد از ۴ ساعت س...س هردو با هم برای بار اخر کام شدن و هیون از فیلیکس کشید بیرون فیلیکس جون نداشت و در بغل هم به خواب رفتن
هیون:خیلی دوستت دارم فرشته من
فیلیکس:منم
و خوابببب
❤❤
۱ ماه گذشته بود و الان همه عاشق و معشوق بودن هاک هم با اونا زندگی میکرد تا اینکه اخر هفته رسید همه الفا ها (چان . چانگبین . هیونجین .مینهو .هاک)رفته بودن بار برای رسیدگی به چیزی و امگا ها در خانه نشسته بودن ساعت ۲ بود همشون نگران بودن که دیدن نگهبانا با بدن مست الفا هاشون اومدن تو همه رفتن تو اتاق خودشون
(عزیزم اسمات داره نمیخوای نخون که برات بده تازه دلتونم نشکنم )
ویو هیونلیکس
فیلیکس:هیونجین تو چرا اینهمه سنگینی اهههه
با زور انداختش روی تخت ولی هیونجین سریع فیلیکسو کشید بالا و نشوند روی پاهاش
فیلیکس:ولم کنننن
هیون :اگه نکنم ها؟؟
رایحه هیونجین تو اتاق پخش شد فیلیکس اینو فهمید و بدنش شروع به لرزیدن کرد هیونجین خندید و رفت پیش گوشش و گفت:لیکسی بیا خوش بگذرونیم باشه
فلیکس:ب....باشه ..و...ولی ز...زیاد روی ن..نکن
هیون :به روی چشم
بعد لباس هر دوتاشونو در اورد فیلیکس رو روی تخت خوابوند (دو دیقه پیش نمیتونیستی تکون بخوری اخه )و روش خیمه زد شروع به بوسیدنش کرد مک میزد و زبونشو توی دهن فیلیکس میچرخوند اون براش طمع فوق محشری بود بعد شروع کرد به کیس مارک و مارک گزاشتن روی بدن ظریف امگاش فیلیکس بیچاره ناله میکرد و موهای هیون رو چنگ میزد
هیون:اگه اون صدا هارو در بیاری دیگه تحمل نمیکنم و برات بد میشه کوچولو
فیلیکس رایحشو ازاد کرد هیونجین وحشی شد میبوسیدش مارکش میکرد ووووو......اون سلاح کشدارو از داخل شلوار بیرون اورد اول ۲ تا انگشت کرد داخل فیلیکس و از تنگی اون تچی زیر لب گفت و بعد از اینکه خوب جا باز کرد د..کشو داخل فیلیکس کرد و صبر کرد تا عادت کنه فیلیکس ناله میکرد هیونجین خیلی براش بزرگ بود اشکاش میریخت و هیونجین اونارو میبوسید بعد از ۴ ساعت س...س هردو با هم برای بار اخر کام شدن و هیون از فیلیکس کشید بیرون فیلیکس جون نداشت و در بغل هم به خواب رفتن
هیون:خیلی دوستت دارم فرشته من
فیلیکس:منم
و خوابببب
❤❤
- ۵.۴k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط