{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عید_قربان_مبارک

#عید_قربان_مبارک

ما چه داریم برایت ای عشق!
که بریزیم به پایت ای عشق!

جان ناقابل ما چیزی نیست
عید قربان به فدایت ای عشق!

#علی_اصغر_شیری
مادر از شدّت این دلهُره شب خواب نداشت
بی قرار پسرش بود ،به دل تاب نداشت

اینکه باید بفرستد به وداعی جانکاه
صبح فردا پسرش را طرفِ قربانگاه!

صبح باید بشود در سفری روحانی
طبق دستور خداوند پسر قربانی

گفت :جانم بفدای قدم حضرت دوست
که در این رابطه او هرچه پسندد نیکوست

حال باید که ببینم پسرم را بی سر
در رَه‌ عشق‌ از این داغ نبینم خوشتر!

گرچه دلواپسم؛ امّا برود با یارش
«هرکجا هست خدایا به سلامت دارش»

سپری شد شب و آن لحظه ی موعود رسید
صبح تودیع و دَمِ رفتنِ ماه و خورشید

گفت: ای حاصل عمرم به تواَم دلبسته
برو ای زندگی ام آه !ولی آهسته !

ای به قربان نگاهت به دلت غم مده راه
برو امّا کمی آرام سُوی قربانگاه

پدر و ناز پسر تاکه به راه اُفتادند
دست در دست هم این لحظه ی آخر دادند

خنجر آورده پدر، در دل او غوغا بود
در دل مادر او ولوله ای برپا بود

داشت کم کم به مِنا لحظه ی ماتم می شد
داشت هرآینه از جان پدر کم می شد

که پدر سمت پسر قد کمان می آمد
زیر آن خنجر غم نوحه کنان می آمد

خنجرش برق زنان ...دست پدر می لرزید!
خنجری روی گلو! داشت پسر می خندید

آخرین لحظه پدر چشم به او دوخته بود
بی گمان در دل مَذبح جگرش سوخته بود

داد زد آه نبُر! از نفس اُفتاد ابلیس
زد نبی سنگش و کُنج قفس اُفتاد ابلیس

برق خنجر ...نفسِ حنجره ی اسماعیل
چشم معصوم ذَبیح و دل بی تاب خلیل !

پدر افتاد نگاهش به نگاه فرزند
زیر خنجر پسرش زد به پدر یک لبخند!

داشت این حادثه انگار به سر می آمد
که به پایان خودش عمر پسر می آمد

به گلوی پسرش تا پدرش می زد تیغ
دستی انگار به عنوان سپر می آمد

خنجری روی گلو ..‌.تاب بُریدن که نداشت
خنجر انگار به امداد پدر می آمد

سینه اش از تب و از داغ بیابان می سوخت
شعله در شعله ...زِدل بوی شرر می آمد

مادری چشم به راه پسرش اشک فشان
داشت انگار اُمیدش ز سفر می آمد

سنگ پاشید زهم ضربه خنجر که رسید!
ولی این دشنه ی مَصقول گلو را نبرید !

خنجر تیز پدر! حنجره ی اسماعیل !
دید از عرش فرود آمده آن جبرائیل

گفت :از خنجر خود کم گِله کن ابراهیم
حال دیگر پسرت را یَله کن ابراهیم

میشی از عرش فرستاده خداوند به تو
اوست بخشیده در این مرحله فرزند به تو

میش را وارد این مذبح نورانی کن
میش را جرعه ی آبی ده و قربانی کن

آخر قصّه خبرهای خوش آمد از دشت
که پسر محضر مادر به سلامت برگشت

هاجر این رجعت فرزند مُبارک بادت
هدیه ی ناب خداوند مبارک بادت

کاش در کرب و بلا نیز چُنین رُخ می داد
مثل این واقعه می شد دل یک مادر شاد...

#ناصر_دوستی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_ال_محمد_و_عجل_فرجهم

🇮🇷#اخبار_را_با_کانال_خط_شکن_دنبال_کنید
#السلام_علیک_یا_قتیل_المذاکرات🇮🇷😭😭

📣کانالمون در ایتا افتتاح شد
https://eitaa.com/xcbnbbh
دیدگاه ها (۰)

🏴 مجلس یادبود شهدای خانوادهٔ امام شهید و رهبر معظم انقلاب اس...

وعده سرخرمن جدید آمریکا در مذاکرات!میثم ظهوریان: پیشنهاد صند...

دیگه هیچی بدون شما معنا نداره فدای خندهاتون بشمچه دل پر دردی...

عیدتان مبارکان شاءالله تمام غمهایتان قربانی شادیهاتون بشه در...

قاصدک سوز نفس را تو میدانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط