part16
part16
اینجا داستان واقعاً روی لبهی فروپاشیه.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی –لحظهای که همهچیز میایستد»
صدای شلیک دوم، مثل پارگی توی هوا پیچید…
و بعد… سکوت.
آریا هنوز روی زمین بود.
ولی این بار نه از ترس…
از شوک.
جونگکوک یک لحظه فقط ایستاد.
انگار زمان کند شد.
بعد…
چرخید.
چشمهاش روی آریا قفل بود.
«بلند شو…»
صداش پایین بود… ولی میلرزید.
آریا سعی کرد بلند بشه.
ولی پاهاش سست بودن.
و همون لحظه…
مینهو از دور فریاد زد:
«دیدی؟ این بازی همیشه یه برنده داره…»
جونگکوک دیگه نشنید.
یا نخواست بشنوه.
فقط حرکت کرد.
سریع.
وحشی.
درگیری دوباره شعلهور شد.
اما این بار متفاوت بود…
این بار کنترل نبود… خشم بود.
آریا با سختی خودش رو کشید عقب.
قلبش تند میزد.
نه فقط از خطر…
از دیدن جونگکوک.
اون مردی که همیشه سرد بود…
حالا داشت از هم میپاشید.
ناگهان…
جونگکوک ضربه خورد.
شدید.
و برای لحظهای زانو زد.
آریا جیغ زد:
«نه!»
اون لحظه…
یه انتخاب دیگه.
آریا بلند شد.
با تمام قدرتش دوید سمتش.
«بس کن! تو داری میمیری!»
جونگکوک نفسش سنگین بود.
اما لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اومدی…»
و همون لحظه…
مینهو فرصت رو دید.
اسلحه رو بالا آورد.
آریا خشکش زد.
ولی قبل از اینکه شلیک کنه…
جونگکوک خودش رو انداخت جلو.
دوباره.
این بار صدای ضربه واضح بود.
و بعد…
سکوت سنگینتر از همیشه.
آریا فقط نگاه کرد…
و دنیاش شکست.
«نه… نه… نه…»
مینهو هم برای لحظهای خشکش زد.
چون این بار… حتی خودش هم انتظارش رو نداشت.
جونگکوک روی زمین افتاده بود…
ولی هنوز چشمهاش باز بود.
و فقط یه چیز میدید:
آریا.
آروم گفت:
«گریه نکن…»
آریا نزدیک شد، دستش لرزید.
«تو نباید این کارو میکردی…»
جونگکوک خیلی ضعیف گفت:
«ولی کردم… چون تو… مهمتری.»
صدای آژیر دوباره نزدیک میشد…
ولی این بار انگار دور بود.
خیلی دور.
✨ ادامه✨
اینجا داستان واقعاً روی لبهی فروپاشیه.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی –لحظهای که همهچیز میایستد»
صدای شلیک دوم، مثل پارگی توی هوا پیچید…
و بعد… سکوت.
آریا هنوز روی زمین بود.
ولی این بار نه از ترس…
از شوک.
جونگکوک یک لحظه فقط ایستاد.
انگار زمان کند شد.
بعد…
چرخید.
چشمهاش روی آریا قفل بود.
«بلند شو…»
صداش پایین بود… ولی میلرزید.
آریا سعی کرد بلند بشه.
ولی پاهاش سست بودن.
و همون لحظه…
مینهو از دور فریاد زد:
«دیدی؟ این بازی همیشه یه برنده داره…»
جونگکوک دیگه نشنید.
یا نخواست بشنوه.
فقط حرکت کرد.
سریع.
وحشی.
درگیری دوباره شعلهور شد.
اما این بار متفاوت بود…
این بار کنترل نبود… خشم بود.
آریا با سختی خودش رو کشید عقب.
قلبش تند میزد.
نه فقط از خطر…
از دیدن جونگکوک.
اون مردی که همیشه سرد بود…
حالا داشت از هم میپاشید.
ناگهان…
جونگکوک ضربه خورد.
شدید.
و برای لحظهای زانو زد.
آریا جیغ زد:
«نه!»
اون لحظه…
یه انتخاب دیگه.
آریا بلند شد.
با تمام قدرتش دوید سمتش.
«بس کن! تو داری میمیری!»
جونگکوک نفسش سنگین بود.
اما لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اومدی…»
و همون لحظه…
مینهو فرصت رو دید.
اسلحه رو بالا آورد.
آریا خشکش زد.
ولی قبل از اینکه شلیک کنه…
جونگکوک خودش رو انداخت جلو.
دوباره.
این بار صدای ضربه واضح بود.
و بعد…
سکوت سنگینتر از همیشه.
آریا فقط نگاه کرد…
و دنیاش شکست.
«نه… نه… نه…»
مینهو هم برای لحظهای خشکش زد.
چون این بار… حتی خودش هم انتظارش رو نداشت.
جونگکوک روی زمین افتاده بود…
ولی هنوز چشمهاش باز بود.
و فقط یه چیز میدید:
آریا.
آروم گفت:
«گریه نکن…»
آریا نزدیک شد، دستش لرزید.
«تو نباید این کارو میکردی…»
جونگکوک خیلی ضعیف گفت:
«ولی کردم… چون تو… مهمتری.»
صدای آژیر دوباره نزدیک میشد…
ولی این بار انگار دور بود.
خیلی دور.
✨ ادامه✨
- ۵۶
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط