فردا صبح خونه کمکم بیدار شد
فردا صبح، خونه کمکم بیدار شد.
نور ملایم صبح از پنجرهها میریخت توی سالن.
جین اولین نفری بود که اومد بیرون و کش و قوس داد.
جیهوپ پشت سرش با صدای آروم سلام داد.
تهیونگ و جیمین هم کمکم پیداشون شد و جونگکوک خوابآلود روی مبل نشست.
نامجون قهوه درست میکرد.
همه بیدار بودند…
جز یونا.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدای قدمی از راهرو نیومد.
نه صدای ظرف، نه بوی غذا، نه حضور همیشگیای که عادت کرده بودند بهش.
جین با تعجب گفت:
«عجیبه… این ساعت یونا همیشه بیداره.»
نامجون نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت،
بعد خیلی آرام گفت:
«دیشب حالش خوب نبود. بذارین بخوابه.»
فضا دوباره ساکت شد.
هیچکس اعتراض نکرد.
شوگا ساکتتر از همه بود.
روی صندلی نشسته بود، لیوان قهوه توی دستش سرد شده بود.
نگاهش ناخودآگاه میرفت سمت در اتاق یونا.
میدونست چرا هنوز بیدار نشده.
میدونست خواب براش از هر چیزی مهمتره
نور ملایم صبح از پنجرهها میریخت توی سالن.
جین اولین نفری بود که اومد بیرون و کش و قوس داد.
جیهوپ پشت سرش با صدای آروم سلام داد.
تهیونگ و جیمین هم کمکم پیداشون شد و جونگکوک خوابآلود روی مبل نشست.
نامجون قهوه درست میکرد.
همه بیدار بودند…
جز یونا.
چند دقیقه گذشت.
هیچ صدای قدمی از راهرو نیومد.
نه صدای ظرف، نه بوی غذا، نه حضور همیشگیای که عادت کرده بودند بهش.
جین با تعجب گفت:
«عجیبه… این ساعت یونا همیشه بیداره.»
نامجون نگاه کوتاهی به سمت راهرو انداخت،
بعد خیلی آرام گفت:
«دیشب حالش خوب نبود. بذارین بخوابه.»
فضا دوباره ساکت شد.
هیچکس اعتراض نکرد.
شوگا ساکتتر از همه بود.
روی صندلی نشسته بود، لیوان قهوه توی دستش سرد شده بود.
نگاهش ناخودآگاه میرفت سمت در اتاق یونا.
میدونست چرا هنوز بیدار نشده.
میدونست خواب براش از هر چیزی مهمتره
- ۷۴
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط