{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به من می‌گفت:

به من می‌گفت:
«چشم‌های تو مرا به این روز انداخت. این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم. نمی‌دیدی که چشم بر زمین می‌دوختم؟»
به او گفتم:
«در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزی در آن نیست...»
دیدگاه ها (۱)

+ نبابا اکی ام، چرا باور نمیکنی؟ - چون همیشه با همین نبابا ا...

بزرگترین خوشبختی این است ؛که ما را بخاطر خودمان وبرای آنچه و...

غمگینم‌که نذاشتم آرزوهاتون اونجوری که دوستدارید پیش برهحال خ...

به او #نگاه کردم.ازجا پرید!دست انداخت زیر چانه‌ی من و با چنا...

شهید جواد پرویزی محل شهادت : شیراز چرا صورت پر نورت را برایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط