قضاوت کار خداست
قضاوت کار خداست
مرز جنون 💙
از زبان خودم (میناز)
امروز وارد مترو شدم تقریبا خلوت بود اما تمام صندلیها پر بود ب جز یه صندلی دو نفره
یه زنی تقریبا 40 ساله با چادر رنگی نشسته بود با شلوار تو خونه ای صورتی چهرشو نمیدیدم چون چادرش تو صورتش بود تصمیم گرفتم برم پیش اون زن بشینم ک دیدم این زن دارد حرف میزند اول فک میکردم با موبایلشه بعد دیدم با خودشه و هی چند دقیقه یه بار میگفت کجایی من دیدمت قط نکن بدبختت میکنم... ....
پس برای همین کنار این زن خالی بود چون مردم میترسیدن کنارش بشینن
اما من خسته تر از این حرفا بودم کنارش نشستم ک چادرش را از روی صورتش برداشت و نگاهی با خشم بهم کرد صورت ساده ای داشت اما با نگاهی ترسناک
دادی زد _چته چرا نگام میکنی
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
بعد از 3 دقیقه شایدم بیشتر دوباره نگام کرد اما من سرم هنو پایین بود
اروم گفت ببخشید داد زدم من یه کم عصبیم البته مردم بهم میگن موجی دیوونه ازم میترسن
قطره اشکی از چشمانش افتاد
بهش نگاه کردم و گفتم ایرادی نداره من ناراحت نشدم
_دلم پره از این زمونه از این روزگار
من چیزی نگفتم دلم میخاست خودش ادامه دهد
_من کبری هستم اما بهم میگن شهلا بخاطر چشام میگن اما حیف
نگاهی به چشماش کردم چشای شهلایی داشت به رنگ عسلی
_چرا حیف؟
#سرگذشت #رمان #سرگذشت #داستان
مرز جنون 💙
از زبان خودم (میناز)
امروز وارد مترو شدم تقریبا خلوت بود اما تمام صندلیها پر بود ب جز یه صندلی دو نفره
یه زنی تقریبا 40 ساله با چادر رنگی نشسته بود با شلوار تو خونه ای صورتی چهرشو نمیدیدم چون چادرش تو صورتش بود تصمیم گرفتم برم پیش اون زن بشینم ک دیدم این زن دارد حرف میزند اول فک میکردم با موبایلشه بعد دیدم با خودشه و هی چند دقیقه یه بار میگفت کجایی من دیدمت قط نکن بدبختت میکنم... ....
پس برای همین کنار این زن خالی بود چون مردم میترسیدن کنارش بشینن
اما من خسته تر از این حرفا بودم کنارش نشستم ک چادرش را از روی صورتش برداشت و نگاهی با خشم بهم کرد صورت ساده ای داشت اما با نگاهی ترسناک
دادی زد _چته چرا نگام میکنی
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
بعد از 3 دقیقه شایدم بیشتر دوباره نگام کرد اما من سرم هنو پایین بود
اروم گفت ببخشید داد زدم من یه کم عصبیم البته مردم بهم میگن موجی دیوونه ازم میترسن
قطره اشکی از چشمانش افتاد
بهش نگاه کردم و گفتم ایرادی نداره من ناراحت نشدم
_دلم پره از این زمونه از این روزگار
من چیزی نگفتم دلم میخاست خودش ادامه دهد
_من کبری هستم اما بهم میگن شهلا بخاطر چشام میگن اما حیف
نگاهی به چشماش کردم چشای شهلایی داشت به رنگ عسلی
_چرا حیف؟
#سرگذشت #رمان #سرگذشت #داستان
- ۵۰.۵k
- ۲۰ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط