{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از این شراب دگر لطف و طعم و بو رفته ست

از این شراب دگر لطف و طعم و بو رفته ست
چه می کشد گل سرخی که رنگ از او رفته ست؟
مرا به جان من و عمق روح من بشناس
نه این لباس که از شان و رنگ و رو رفته ست
دلی سپرده ام و خوش به دل سپردن خویش
چه باک بر من عاشق که آبرو رفته ست
به کورسوی چراغی امیدوارم کن
منم همانکه پیِ تو هزار سو رفته ست
تو ماه بودی و گُل ها در آستینت بود
چه شد که در تن من خنجرت فرو رفته ست؟
نسیم عشق وزید و ولی نفهمیدیم
که رفت فرصت نوشیدن و سبو رفته ست
بدون عشق تَنِ ما چنان مجسمه است
چنانکه آب زلال از میان جو رفته ست
دیدگاه ها (۵)

اگر بهتر ز من دیدی ، همین الان بِلاکَم کنوحتّی از میانِ ذهنِ...

امشب به یادم  آمدی سامان  نمی گیرد  دلملرزان  شده  خشتِ تن ...

نخواهی دید بعد از رفتنم عاشق تر از من برایت گرچه خواهانم کسی...

حلقه ی  گیسو گشا دستانِ دل  را باز کنوین قفس بشکن  به آوای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط