{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خداوند از پشت،

وقتی خداوند از پشت،
دست هایش را روی چشمانم گذاشت؛
از لای انگشتانش انقدر محو دیدنِ دنیا شدم
که فراموش کردم منتظر است
نامش را صدا کنم…
سلاممممممممممممممممممم صبح بخير
دیدگاه ها (۱۵)

تو آشپزخونه داشتم ظرفا رو میشستم بابام اومد آب خورد چراغ آشپ...

مرد خود پسند و مغروری بالای سر کشاورزی ایستاده بود و کارکردن...

چقدر تلخه واسه غمهای دیگران سنگ صبور باشی اما وقتی دلت گرفت ...

داداشم به مامانم میگه :عروسی پسر خاله کروات بزنم یا پاپیون؟ ...

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

خاطرات ایمیلیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط