{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق یک‌طرفه»

«عشق یک‌طرفه»
Part 4

( یونگی )
وقتی وارد شدم، سلوین با لبخندی آرام به استقبالم آمد.
لبخندی که انگار تمامِ خستگیِ عصر را پنهان می‌کرد.

گفت: «یونگی، اومدی. خیلی ممنونم که اومدی. فعلاً برو و از خودت پذیرایی کن تا برنامه‌ی اصلی شروع بشه.»

فقط کوتاه جواب دادم: «باشه.»

او دوباره با همان مهربانیِ همیشگی‌اش گفت: «باز هم ممنونم که اومدی.»

و من، بی‌اختیار و سرد، فقط گفتم: «خواهش می‌کنم.»


(پرش زمانی: یک ساعت بعد)

فضای مهمانی پر از نور و صدا بود، اما نگاه‌ها کم‌کم به سمت سلوین و من برگشت.
او جلو آمد، انگار که تمامِ شجاعتش را برای همین چند قدم جمع کرده باشد.

با صدایی که کمی می‌لرزید اما هنوز محکم بود، گفت:

«خیلی ممنونم که اومدید به مهمانی من...
اما باید از یک نفر خیلی تشکر کنم، چون این مهمانی به خاطر اون شخص برگزار شد.
و اون شخص... کسی نیست جز « مین یونگی.»

سکوتی کوتاه فضا را گرفت.
همه می‌دانستند این چند لحظه، لحظه‌ی مهمی است.

سلوین نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«امشب می‌خوام احساساتم رو صادقانه بهت بگم، یونگی...
می‌دونم شاید ازم خوشت نیاد، اما فقط می‌خوام برای آخرین بار ازت بپرسم...
می‌تونی بهم یک فرصت بدی؟ فقط یک فرصت؟»

نگاهم را مستقیم به او دوختم.
نه برای این‌که آرامش بدهم، بلکه برای این‌که حقیقت را پنهان نکنم.

گفتم:
«سلوین، میشه این مسخره‌بازی‌ها رو تموم کنی؟
من که از قبل گفتم ازت خوشم نمیاد.
نظر من هم عوض نمی‌شه.»

لبخندش لرزید، اما نریخت.
همان‌جا بود که فهمیدم او خیلی بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد، دل‌نگران است.

سلوین آهسته گفت:
«خیلی ممنونم که صادق بودی...
فقط این نامه رو از من بگیر و وقتی رسیدی خونه، بخونش.»

نامه را گرفتم، اما چیزی در لحنش باعث شد چند ثانیه بیشتر به او نگاه کنم.
انگار پشت آن لبخند، چیزی پنهان شده بود که نمی‌خواست نشان بدهد.

گفتم: «خیلی خب... من می‌رم.»

و از مهمانی خارج شدم.


(پرش زمانی: وقتی یونگی به خانه رسید)

( ویوی یونگی )

وقتی به خانه رسیدم، مستقیم لباس‌هایم را عوض کردم.
نامه‌ی سلوین هنوز توی دستم بود.
برای چند لحظه فقط به پاکت خیره ماندم، بعد آهسته آن را باز کردم و شروع به خواندن کردم:

«سلام یونگی...
حالت خوبه؟
نمی‌دونم این نامه رو با چه حال و حسی می‌خونی، اما من باید برای اولین و آخرین بار، همه‌چیز رو برات بنویسم.

من خیلی دوستت داشتم... بیشتر از چیزی که بتونم با حرف بگم.
از روزی که فهمیدم تو رو دوست دارم، سعی کردم بهترین خودم باشم؛ برای خودم، برای تو، برای این‌که شاید یک روز نگاهم کنی و منو ببینی.

اما حقیقت اینه که عشق همیشه قرار نیست دوطرفه باشه.
و من اینو با تمام وجودم پذیرفتم.

اگر این نامه رو می‌خونی، یعنی جوابم رو گرفتم.
پس فقط یه چیز ازت می‌خوام:
بعد از من، خوشحال باش.
خوب غذا بخور، به خودت فشار نیار، و یادت باشه کسی که واقعاً دوستت داره، همیشه آرزوی آرامش تو رو می‌کنه.

و اگر روزی گذرت به جایی افتاد که برای من مهم بود، فقط یه دسته‌گل رز آبی بیار...
نه برای غم، برای یادآوریِ چیزی که هیچ‌وقت نگفته موند.

دوستت دارم...
برای آخرین بار،
کیم سلوین

نامه را که تمام کردم، سکوتِ خانه سنگین‌تر از قبل شد.
برای اولین بار، حس کردم شاید پشت آن لبخندِ آرام، دنیایی از درد پنهان بوده؛ دنیایی که من هرگز ندیده بودم.

شرایط پارت بعدی :
۱۲ لایک
۹ کامنت
۶ بازنشر

( اسلاید دوم لباس سلوین در مهمانی )
دیدگاه ها (۱۳)

« عشق یک‌طرفه » Part 5 ( ویوی یونگی ) نامه را که تمام کردم،...

« ازدواج به اجبار »لیانا : دختری سرد و بی احساس ، چرا ؟ چون ...

« عشق یک‌طرفه » Part 3( ویوی بعدازظهر )( ویوی کالیرا )هیچ‌ک...

« عشق یک‌طرفه » Part 2( ویوی یونگی )در میانِ غرق شدن در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط