why me?
why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.103
(از زبون ا.ت)
من هنوز به دیوار چسبیده بودم، نفسنفس میزدم و بدنم از ترس میلرزید. اتاق دوباره ساکت شده بود، ولی این سکوت بدتر از همه صداها بود. انگار چیزی درست پشت سرم ایستاده بود و نفسشو رو گردنم حس میکردم.
با دستای لرزان لامپ رو برداشتم و آروم آروم چرخیدم. اول هیچی نبود. ولی وقتی نور رو انداختم رو تخت، قلبم یه لحظه ایستاد.
یه نامه جدید.
روی بالش، دقیقاً همون جایی که چند دقیقه پیش نشسته بودم. کاغذ سفید، دستخط جونگ کوک. همون دستخط محکم و کمی کج که خیلی خوب میشناختمش.
من چند ثانیه خشکم زد. بعد با ترس رفتم جلو و نامه رو برداشتم. دستام اینقدر میلرزید که کاغذ تو دستم صدای خشخش میداد.
نشستم روی لبه تخت و با صدای گرفته زمزمه کردم:
(با خودم)
این... این مال امشبه... تازه نوشته شده...
نامه رو باز کردم. دستخط واقعاً مال خودش بود. حتی بوی ضعیف عطرش رو کاغذ حس میکردم.
---
ا.ت
نترس.
من هنوز اینجام.
دلتنگتم پرنسس.
هر شب میبینمت که تو اتاقم میگردی، هودیمو میپوشی، بالشمو بغل میکنی و گریه میکنی. دلم میخواد بغلت کنم، ولی هنوز نمیتونم.
تو هنوز خیلی ترسیدی.
ولی من صبر میکنم.
هر چقدر که طول بکشه.
دوستت دارم.
حتی بیشتر.
جونگ کوک
---
نامه رو محکم به سینهم چسبوندم و هقهق کردم. اشکام روی کاغذ چکید.
(گریه شدید، با صدای شکسته)
کوک... این واقعاً تو هستی؟ یا دارم دیوونه میشم؟ اگه تو هستی... چرا نشونم نمیدی؟ چرا اینجوری اذیتم میکنی؟ من عاشقتم احمق... خیلی عاشقتم... ولی دیگه نمیتونم این ترس رو تحمل کنم...
من نامه رو بوسیدم و محکم بغل کردم. اتاق هنوز ساکت بود، ولی حالا یه حس دیگه هم بود.
حس اینکه واقعاً داره کسی منو نگاه میکنه... و این بار، دیگه مطمئن نبودم فقط توهم باشه..........
ادامه دارد..........
شرمنده دیر کردم
فعلا یه مدت پارت بدون شرط میزارم برای جبران🤍
-I shouldn't fall in love with you
p.103
(از زبون ا.ت)
من هنوز به دیوار چسبیده بودم، نفسنفس میزدم و بدنم از ترس میلرزید. اتاق دوباره ساکت شده بود، ولی این سکوت بدتر از همه صداها بود. انگار چیزی درست پشت سرم ایستاده بود و نفسشو رو گردنم حس میکردم.
با دستای لرزان لامپ رو برداشتم و آروم آروم چرخیدم. اول هیچی نبود. ولی وقتی نور رو انداختم رو تخت، قلبم یه لحظه ایستاد.
یه نامه جدید.
روی بالش، دقیقاً همون جایی که چند دقیقه پیش نشسته بودم. کاغذ سفید، دستخط جونگ کوک. همون دستخط محکم و کمی کج که خیلی خوب میشناختمش.
من چند ثانیه خشکم زد. بعد با ترس رفتم جلو و نامه رو برداشتم. دستام اینقدر میلرزید که کاغذ تو دستم صدای خشخش میداد.
نشستم روی لبه تخت و با صدای گرفته زمزمه کردم:
(با خودم)
این... این مال امشبه... تازه نوشته شده...
نامه رو باز کردم. دستخط واقعاً مال خودش بود. حتی بوی ضعیف عطرش رو کاغذ حس میکردم.
---
ا.ت
نترس.
من هنوز اینجام.
دلتنگتم پرنسس.
هر شب میبینمت که تو اتاقم میگردی، هودیمو میپوشی، بالشمو بغل میکنی و گریه میکنی. دلم میخواد بغلت کنم، ولی هنوز نمیتونم.
تو هنوز خیلی ترسیدی.
ولی من صبر میکنم.
هر چقدر که طول بکشه.
دوستت دارم.
حتی بیشتر.
جونگ کوک
---
نامه رو محکم به سینهم چسبوندم و هقهق کردم. اشکام روی کاغذ چکید.
(گریه شدید، با صدای شکسته)
کوک... این واقعاً تو هستی؟ یا دارم دیوونه میشم؟ اگه تو هستی... چرا نشونم نمیدی؟ چرا اینجوری اذیتم میکنی؟ من عاشقتم احمق... خیلی عاشقتم... ولی دیگه نمیتونم این ترس رو تحمل کنم...
من نامه رو بوسیدم و محکم بغل کردم. اتاق هنوز ساکت بود، ولی حالا یه حس دیگه هم بود.
حس اینکه واقعاً داره کسی منو نگاه میکنه... و این بار، دیگه مطمئن نبودم فقط توهم باشه..........
ادامه دارد..........
شرمنده دیر کردم
فعلا یه مدت پارت بدون شرط میزارم برای جبران🤍
- ۵۸۲
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط