چگونه از درختان راهنمایی بخواهد و چگونه از گیاهان برای بقا استفاده کند رفته ...
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝑺𝒊𝒙
────⟡────
چگونه از درختان راهنمایی بخواهد و چگونه از گیاهان برای بقا استفاده کند. رفته رفته، جادوی اِلدوریا در وجودش بیدارتر میشد. او میتوانست ببیند که چگونه ریشههای درختان با هم پیوند دارند، چگونه انرژی در دل سنگها جریان دارد و چگونه نسیم، پیامهای ناگفته را با خود حمل میکند.
سرانجام، پس از سفری طولانی و طاقتفرسا، لیرا به اعماق کوهستان رسید. جایی که هوا سردتر و نفسگیرتر شد و تاریکی مطلق حکمفرما بود. زمزمهگر در دستش به شدت میلرزید و صداهایی که از آن شنیده میشد، گویی از عمق درد و رنجی باستانی سرچشمه میگرفتند. او به غاری عظیم رسید که ورودیاش با سنگهای سیاه و براق پوشیده شده بود. در انتهای غار، نوری ضعیف و لرزان به چشم میخورد.
لیرا با احتیاط وارد غار شد. در مرکز غار، بر روی سکویی سنگی، "گوهر آذرخش" قرار داشت. گوهری به بزرگی مشت یک انسان، که نور آبی-ملایمی از خود ساطع میکرد و هالهای از جادوی خالص آن را احاطه کرده بود. اما در کنار گوهر، مردی ایستاده بود. مالاکور.
چهرهاش زیر نور گوهر، پر از نفرت و قدرت بود. چشمانش مانند دو اخگر سوزان میدرخشیدند. او انتظار لیرا را میکشید.
"پس بالاخره رسیدی، دخترکِ اِلارا،" مالاکور با صدایی که در غار پیچید، گفت. "فکر کردی میتوانی جلوی مرا بگیری؟ تو فقط یک کودک هستی با جادویی ابتدایی."
لیرا شجاعت خود را جمع کرد. "من برای محافظت از اِلدوریا آمدهام. این گوهر متعلق به هیچکس نیست، جز خود کوهستان."
مالاکور خندید. خندهای سرد و بیروح. "اِلدوریا متعلق به من است! من قدرتی را که این کوهستان سالها در خود پنهان کرده، آزاد خواهم کرد! و تو، مانع منی."
نبردی آغاز شد. مالاکور با جادوی سیاه خود به لیرا حمله کرد. سایههای رقصان از دستانش برمیخاستند و به سمت او هجوم میآوردند. لیرا با جادوی طبیعت از خود دفاع میکرد. شاخههای درختان از شکافهای غار بیرون آمدند و سپری برایش ساختند. زمین زیر پای مالاکور لرزید و سنگها به سمت او پرتاب شدند.
لیرا با تمام وجودش جنگید. او تمام آموختههایش را به کار گرفت. زمزمهگر در دستش داغ شده بود و صداهایی که از آن میشنید، گویی او را تشویق میکردند. او حس میکرد که جادوی کوهستان با او یکی شده است. او توانست هالهای از نور سبز را در اطراف خود ایجاد کند که جادوی سیاه مالاکور را دفع میکرد.
اما مالاکور قدرتمندتر از آن بود که لیرا تصور میکرد. او از انرژی تاریک کوهستان تغذیه میکرد و با هر ضربه، قویتر میشد. لیرا خسته شد. بدنش درد میکرد و جادوی او رو به ضعف میرفت.
در لحظهای از نبرد، مالاکور فرصتی یافت. با حملهای غافلگیرانه، زمزمهگر را از دست لیرا ربود. بلور خاکستری به زمین افتاد و سپس در تاریکی غار ناپدید شد. صداها قطع شدند. لیرا حس کرد که ارتباطش با کوهستان قطع شده است. او تنها ماند.
مالاکور با پیروزی به سمت گوهر آذرخش رفت. او دستش را دراز کرد تا گوهر را لمس کند. اما ناگهان...
صدایی از اعماق غار بلند شد. صدایی که نه از لیرا بود و نه از مالاکور. صدایی باستانی و عمیق. زمین به شدت شروع به لرزیدن کرد. از شکافهای سقف غار، سنگهای بزرگ شروع به ریزش کردند. مالاکور که انتظار این را نداشت، غافلگیر شد.
نظرتون؟ ببخشید دیر شد
────⟡────
#کیپاپ #داستان #فانتزی #رمان #تاریک #کیدراما #سریال #سئول #ژاپن #استری_کیدز #ادیت #کره_جنوبی #فلیکس #تیک_تاک #پینترست #هیونجین #سریال_کره_ای #اسپا #انهایپن #سولی #ناراحت #عشق #نسبت #فالو #لایک #لینو #بی_تی_اس #کیپاپ #اکسپلور #جیسو #جنی #لیسا #بیبی_مانستر #ایتزی #ویسگون #تابع_قوانین_ویسگون
────⟡────
چگونه از درختان راهنمایی بخواهد و چگونه از گیاهان برای بقا استفاده کند. رفته رفته، جادوی اِلدوریا در وجودش بیدارتر میشد. او میتوانست ببیند که چگونه ریشههای درختان با هم پیوند دارند، چگونه انرژی در دل سنگها جریان دارد و چگونه نسیم، پیامهای ناگفته را با خود حمل میکند.
سرانجام، پس از سفری طولانی و طاقتفرسا، لیرا به اعماق کوهستان رسید. جایی که هوا سردتر و نفسگیرتر شد و تاریکی مطلق حکمفرما بود. زمزمهگر در دستش به شدت میلرزید و صداهایی که از آن شنیده میشد، گویی از عمق درد و رنجی باستانی سرچشمه میگرفتند. او به غاری عظیم رسید که ورودیاش با سنگهای سیاه و براق پوشیده شده بود. در انتهای غار، نوری ضعیف و لرزان به چشم میخورد.
لیرا با احتیاط وارد غار شد. در مرکز غار، بر روی سکویی سنگی، "گوهر آذرخش" قرار داشت. گوهری به بزرگی مشت یک انسان، که نور آبی-ملایمی از خود ساطع میکرد و هالهای از جادوی خالص آن را احاطه کرده بود. اما در کنار گوهر، مردی ایستاده بود. مالاکور.
چهرهاش زیر نور گوهر، پر از نفرت و قدرت بود. چشمانش مانند دو اخگر سوزان میدرخشیدند. او انتظار لیرا را میکشید.
"پس بالاخره رسیدی، دخترکِ اِلارا،" مالاکور با صدایی که در غار پیچید، گفت. "فکر کردی میتوانی جلوی مرا بگیری؟ تو فقط یک کودک هستی با جادویی ابتدایی."
لیرا شجاعت خود را جمع کرد. "من برای محافظت از اِلدوریا آمدهام. این گوهر متعلق به هیچکس نیست، جز خود کوهستان."
مالاکور خندید. خندهای سرد و بیروح. "اِلدوریا متعلق به من است! من قدرتی را که این کوهستان سالها در خود پنهان کرده، آزاد خواهم کرد! و تو، مانع منی."
نبردی آغاز شد. مالاکور با جادوی سیاه خود به لیرا حمله کرد. سایههای رقصان از دستانش برمیخاستند و به سمت او هجوم میآوردند. لیرا با جادوی طبیعت از خود دفاع میکرد. شاخههای درختان از شکافهای غار بیرون آمدند و سپری برایش ساختند. زمین زیر پای مالاکور لرزید و سنگها به سمت او پرتاب شدند.
لیرا با تمام وجودش جنگید. او تمام آموختههایش را به کار گرفت. زمزمهگر در دستش داغ شده بود و صداهایی که از آن میشنید، گویی او را تشویق میکردند. او حس میکرد که جادوی کوهستان با او یکی شده است. او توانست هالهای از نور سبز را در اطراف خود ایجاد کند که جادوی سیاه مالاکور را دفع میکرد.
اما مالاکور قدرتمندتر از آن بود که لیرا تصور میکرد. او از انرژی تاریک کوهستان تغذیه میکرد و با هر ضربه، قویتر میشد. لیرا خسته شد. بدنش درد میکرد و جادوی او رو به ضعف میرفت.
در لحظهای از نبرد، مالاکور فرصتی یافت. با حملهای غافلگیرانه، زمزمهگر را از دست لیرا ربود. بلور خاکستری به زمین افتاد و سپس در تاریکی غار ناپدید شد. صداها قطع شدند. لیرا حس کرد که ارتباطش با کوهستان قطع شده است. او تنها ماند.
مالاکور با پیروزی به سمت گوهر آذرخش رفت. او دستش را دراز کرد تا گوهر را لمس کند. اما ناگهان...
صدایی از اعماق غار بلند شد. صدایی که نه از لیرا بود و نه از مالاکور. صدایی باستانی و عمیق. زمین به شدت شروع به لرزیدن کرد. از شکافهای سقف غار، سنگهای بزرگ شروع به ریزش کردند. مالاکور که انتظار این را نداشت، غافلگیر شد.
نظرتون؟ ببخشید دیر شد
────⟡────
#کیپاپ #داستان #فانتزی #رمان #تاریک #کیدراما #سریال #سئول #ژاپن #استری_کیدز #ادیت #کره_جنوبی #فلیکس #تیک_تاک #پینترست #هیونجین #سریال_کره_ای #اسپا #انهایپن #سولی #ناراحت #عشق #نسبت #فالو #لایک #لینو #بی_تی_اس #کیپاپ #اکسپلور #جیسو #جنی #لیسا #بیبی_مانستر #ایتزی #ویسگون #تابع_قوانین_ویسگون
- ۲.۷k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط