{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 14
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تمام مسیر تا خونه، سکوت بود.

یه لحظه نگاهم افتاد به لباس جونگ‌کوک.

چند لکه‌ی خیس و تیره روی لباسش بود.

دقیق‌تر که نگاه کردم، فهمیدم خون بوده.

قلبم ریخت.

ترسیده بودم، ولی جرئت نکردم چیزی بپرسم.

وقتی رسیدیم خونه، جونگ‌کوک مستقیم رفت بالا.

— تو برو استراحت کن.

سر تکون دادم و رفتم اتاقم.

اما چند دقیقه نگذشته بود که فهمیدم...

خیلی گشنمه.

واقعاً خیلی.

از وقتی برگشته بودم تقریباً چیزی نخورده بودم و بدنم هنوز ضعیف بود.

رفتم توی سالن و روی مبل نشستم.

هیچی برای خوردن پیدا نکردم.

چند دقیقه گذشت.

بعد شکمم با صدای بلندی قاروقور کرد.

— وای...

دستم رو روی شکمم گذاشتم.

چند دقیقه بعد دیگه واقعاً اشکم دراومد.

همون‌طور روی مبل ولو شده بودم و از گشنگی با خودم غر می‌زدم.

— من چرا این‌قدر گشنمه آخه عرر...(زار زدن)

صدای قدم‌هایی از پله‌ها اومد.

سرمو بلند کردم.

جونگ‌کوک از بالا اومد پایین.

یه تی‌شرت مشکی راحت پوشیده بود با شلوارک مشکی تا زانو.

موهاش هنوز خیس بود و با یه حوله‌ی کوچیک خشک‌شون می‌کرد.

همین که منو دید، چند ثانیه مات موند.

منم عین بچه‌ها روی مبل افتاده بودم و با صورت خیس از اشک نگاش می‌کردم.

با همون جدیت همیشگیش گفت:

— اوِلین؟

یهو دهنم رو بستم و صاف نشستم.

از خجالت سرخ شدم.

— ببخشید استاد...

نگام کرد.

— چی می‌خوای؟

سریع گفتم:

— نه، چیزی نمی‌خوام.

همون لحظه شکمم با صدای بلندی قاروقور کرد.

...

سکوت.

صورتم از خجالت سرخ‌تر شد.

جونگ‌کوک چند ثانیه نگام کرد.

— خب... منم گشنمه.

بعد حوله رو روی شونه‌اش انداخت و رفت سمت آشپزخونه.

منم از روی مبل یواشکی نگاهش کردم.

— استاد...

— هوم؟

— چی درست می‌کنید؟

— پاستا.

چشمام برق زد.

— پاستا؟!

نگاهم کرد.

— آره.

لبخند کوچیکی زدم.

— کمک می‌خواین؟

— نه.

— چرا؟

— چون امکان داره نصف مواد لذایی رو از گذسنگی بخوری اون موقع گشنه میمونیم.

لبمو جمع کردم.

— باوشهه...

جونگ‌کوک شروع کرد به آماده کردن غذا.

صدای خرد شدن مواد و جوشیدن آب توی آشپزخونه پیچیده بود.

من هم همون‌جا نشسته بودم و با شکم گرسنه منتظر بودم.

چند دقیقه بعد، بوی پاستا کل خونه رو برداشت.

با ذوق زیر لب گفتم:

— وای...

جونگ‌کوک بدون اینکه برگرده گفت:

— شنیدم.

— چیزی نگفتم که!

این بار یه لبخند خیلی کمرنگ گوشه‌ی لبش نشست.

— معلومه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آشپزی که شما باشی جئون جونگ کوک🤓🌚

اینم برای تولد یکی دیگه از فرشته هاممم ولی با تاخیر😭✨️🎀
دیدگاه ها (۵)

ادامه ی پارت ۱۹۵

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

چندپارتی جونگ کوک

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط