زندگیدختریبهنامروکا
#زندگی_دختری_به_نام_روکا
#پارت_دوم
میخوره پسره به روکا معذرت خواهی میکنه
روکا:اشکال نداره اتفاقی بود که افتاد
روکا:ببخشید اسمتون چیه
جونگ کوک:اسمم جونگ کوک کاری داشتید
روکا:نه فقط خواستم اسمت و بپرسم همین
میرن کلاس
دختری به اسم رامی میاد مدرسه اون رییس قلدرهاس اون بچه بود با جونگ کوک بازی میکرد و از بچگی بهش علاقه داره ولی جونگ کوک از اون خوشش نمیاد
رامی:میره سراغ آسا سلام آسا پولام و آوردی
آسا:سلام ببخشید چیزی ندارم هنوز در نیاوردم
رامی:جلوی تمام بچه ها محکم سیلی میزنی به آسا آسا خیلی دردش گرفت برای رامی زانو زد گریه کرد که گفت فردا میاره پول و دست از سرس فقط برداره آسا فقط از رامی یه پول غرض گرفت بود
روکا:آسا چیشده
رامی:پس تو دوستشی
روکا:بله شما کی باشی؟
رامی:میدونی من کیام میاد روکا هم بزن روکا دست رامی رو میگره میگه تو کی هستی که دست رو رومن بلند کنی
رامی و روکا میچسبن به موهای هم و جلوی بچه های مدرسه میزنن
هردوتا میرن دفتر
مدیر:روکا تو خجالت نمیکشی فقط دوروز اومدی و دعوا راه انداختی
روکا:آخه آقای مدیر رامی
مدیر:ساکت شو به پدرت زنگ میزنم تا بیاد تکلیف تورو روشن کن
مدیر:رامی میتونی بری کلاس
رامی:چشم
پدر روکا میاد مدرسه
مدیر:آقا شما پدرشی بلد نیستی بهش ادب یاد بدید
پدر روکا:از امروز مجازاتش میکنم آقای مدیر کلی بهتون پول میدم فقط دخترم و اخراج نکنید
مدیر:حتما روکا برو تو کلاست
روکا:با صدای بغض میگه چشم
زنگ تفریح))
آسا:روکا ببخشید تو بخاطر من رفتی دفتر واقعا ببخشید
روکا:آسا دوست همین موقع ها بدرد میخوره دیگه
جونگ کوک:میره پیش رامی
رامی:عه سلام جونگ کوک چطوری جانم
جونگ کوک:خجالت نمیکشی هی دست رو بقیه بلند میکنی
رامی:واقعا که
جونگ کوک:دیگه نمیخوام ببینمت ما فقط دوستیم همین دیگه الان هم نیستیم
رامی:جونگ کوک نرو ترو خدا
روکا:ببخشید شما جونگ کوک هستید
جونگ کوک:بله
روکا:میشه دوست شیم
جونگ کوک:میشه هی دورو ورم نباشی از دخترا خوشم نمیاد
روکا:بیشعور با زیر لب
پنج روز میگذره روکا تو این پنج روز یه روز استراحت نکرد هی درس باید میخوند
روکا پدرش سکته کرد و ((فوت کرد))
روکا آزاد شده بود دیگه کسی بهش زور نمی گفت
رفت مدرسه روکا
روکا وقتی جونگ کوک و میدید قلبش به تپش می افتاد
روکا:هی جونگ کوک
جونگ کوک:بله
جونگ کوک:مگه نگفتم دیگه
روکا:یه لحضه چیزی نگو چرا از دخترا خوشت نمیاد
جونگ کوک:چیزی نگفت
روکا:بیا بعد مدرسه بریم شیر توت فرنگی بخریم باهم قدم بزنیم
کوک:باش
خریدن
روکا:استرس داشت قلبش هی به تپش میفتاد قرمز شده بود
کوک:چرا اینجوری شد
کوک هم مثل روکا🫠
مث اینکه دوتاشون بهم علاقه داشتن
روکا:کوک تاحالا شده به دختری علاقه داشتی باشی؟
کوک:نه اصلا
روکا:تاحالا با دختری قدم زدی
کوک:نه اصلا
روکا:اگه دختری عاشقت باش توهم اون و دوست داشتی باشی به دختره خیانت میکنی
کوک:نه اصلا چون اون دختر تمام زندگیمه
میرن خونه خودشون
دوروز دیگه میگذره
کوک:روکا میگم میشه بیای اینجا
روکا:بله
کوک:یه گردنبند قشنگ صورتی قلبی در میاره میده به روکا
روکا:ممنون خیلی قشنگه
کوک:روکا میخوام چیزی بهت بگم
روکا:چی؟
.....
#پارت_دوم
میخوره پسره به روکا معذرت خواهی میکنه
روکا:اشکال نداره اتفاقی بود که افتاد
روکا:ببخشید اسمتون چیه
جونگ کوک:اسمم جونگ کوک کاری داشتید
روکا:نه فقط خواستم اسمت و بپرسم همین
میرن کلاس
دختری به اسم رامی میاد مدرسه اون رییس قلدرهاس اون بچه بود با جونگ کوک بازی میکرد و از بچگی بهش علاقه داره ولی جونگ کوک از اون خوشش نمیاد
رامی:میره سراغ آسا سلام آسا پولام و آوردی
آسا:سلام ببخشید چیزی ندارم هنوز در نیاوردم
رامی:جلوی تمام بچه ها محکم سیلی میزنی به آسا آسا خیلی دردش گرفت برای رامی زانو زد گریه کرد که گفت فردا میاره پول و دست از سرس فقط برداره آسا فقط از رامی یه پول غرض گرفت بود
روکا:آسا چیشده
رامی:پس تو دوستشی
روکا:بله شما کی باشی؟
رامی:میدونی من کیام میاد روکا هم بزن روکا دست رامی رو میگره میگه تو کی هستی که دست رو رومن بلند کنی
رامی و روکا میچسبن به موهای هم و جلوی بچه های مدرسه میزنن
هردوتا میرن دفتر
مدیر:روکا تو خجالت نمیکشی فقط دوروز اومدی و دعوا راه انداختی
روکا:آخه آقای مدیر رامی
مدیر:ساکت شو به پدرت زنگ میزنم تا بیاد تکلیف تورو روشن کن
مدیر:رامی میتونی بری کلاس
رامی:چشم
پدر روکا میاد مدرسه
مدیر:آقا شما پدرشی بلد نیستی بهش ادب یاد بدید
پدر روکا:از امروز مجازاتش میکنم آقای مدیر کلی بهتون پول میدم فقط دخترم و اخراج نکنید
مدیر:حتما روکا برو تو کلاست
روکا:با صدای بغض میگه چشم
زنگ تفریح))
آسا:روکا ببخشید تو بخاطر من رفتی دفتر واقعا ببخشید
روکا:آسا دوست همین موقع ها بدرد میخوره دیگه
جونگ کوک:میره پیش رامی
رامی:عه سلام جونگ کوک چطوری جانم
جونگ کوک:خجالت نمیکشی هی دست رو بقیه بلند میکنی
رامی:واقعا که
جونگ کوک:دیگه نمیخوام ببینمت ما فقط دوستیم همین دیگه الان هم نیستیم
رامی:جونگ کوک نرو ترو خدا
روکا:ببخشید شما جونگ کوک هستید
جونگ کوک:بله
روکا:میشه دوست شیم
جونگ کوک:میشه هی دورو ورم نباشی از دخترا خوشم نمیاد
روکا:بیشعور با زیر لب
پنج روز میگذره روکا تو این پنج روز یه روز استراحت نکرد هی درس باید میخوند
روکا پدرش سکته کرد و ((فوت کرد))
روکا آزاد شده بود دیگه کسی بهش زور نمی گفت
رفت مدرسه روکا
روکا وقتی جونگ کوک و میدید قلبش به تپش می افتاد
روکا:هی جونگ کوک
جونگ کوک:بله
جونگ کوک:مگه نگفتم دیگه
روکا:یه لحضه چیزی نگو چرا از دخترا خوشت نمیاد
جونگ کوک:چیزی نگفت
روکا:بیا بعد مدرسه بریم شیر توت فرنگی بخریم باهم قدم بزنیم
کوک:باش
خریدن
روکا:استرس داشت قلبش هی به تپش میفتاد قرمز شده بود
کوک:چرا اینجوری شد
کوک هم مثل روکا🫠
مث اینکه دوتاشون بهم علاقه داشتن
روکا:کوک تاحالا شده به دختری علاقه داشتی باشی؟
کوک:نه اصلا
روکا:تاحالا با دختری قدم زدی
کوک:نه اصلا
روکا:اگه دختری عاشقت باش توهم اون و دوست داشتی باشی به دختره خیانت میکنی
کوک:نه اصلا چون اون دختر تمام زندگیمه
میرن خونه خودشون
دوروز دیگه میگذره
کوک:روکا میگم میشه بیای اینجا
روکا:بله
کوک:یه گردنبند قشنگ صورتی قلبی در میاره میده به روکا
روکا:ممنون خیلی قشنگه
کوک:روکا میخوام چیزی بهت بگم
روکا:چی؟
.....
- ۹۷
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط