{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به چشمانت می اندیشم

به چشمانت می اندیشم
و از برای آنها می نویسم
از چشمانت که بیمارم کرد
از چشمانت که مرا از خودم دور کرده
بـــــخدا
عاقل بودم
و
سرگرم شعرهای دَرهم وَرهمم
تا آن روز که
نگاهم به چشمان تو گِره خورد
عقل و هوشم
دل و دینم
همـــــه را
باختم به یک دم نگاه تو
آخ سنـــــگدل
من چندمین نفرم؟
که آواره ی سرزمین چشمان تو هستم؟؟
دیگران را نمی دانم
امـــــا
تقدیر من با چشمان تو
به آوارگی ختم نمی شود...
دیدگاه ها (۷)

هرزه نیستم....... امازیاد زل میزنم به آن هایی که از دور شب...

بــی هـوا بـه دست آمده بودی ، بی خــود از دست رفتــی!نفهــمی...

تو بگو! کُلاهَت را قاضی کن من بَدم؟ که دیوانه وار دوستت دارم...

مادرم از کودکی به من آموخت دو وقت از روز حاجت روا می شوی یکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط