اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پیرایگی سخنانم را ببخشید
اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پیرایگی سخنانم را ببخشید
مسیح نبوده ام که گونه ی دیگرم را پیش بیاورم
هر چند هیچگاه نخواهمت گفت:
از کودکانگی اشکهایم
حتی اگر که بخواهی!
چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو
چقدر برایشان شعرمشق کرده بودم.......
به خدا سنگدل نبوده ام
حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم
تا غصه هایم را فرو خورم و با طرح خنده ای فریبت دهم بی آنکه بدانی......
از خشکسالی قلب من گلایه مکن
در سینه ی من ابرهاست که می بارد
و من بدانسان که دو هم آغوش یکدیگر را
پلکهایم را بر هم می فشارم......
آه ...!
که چشم ها چه زود
از حسرت لبریز میشوند..!
مسیح نبوده ام که گونه ی دیگرم را پیش بیاورم
هر چند هیچگاه نخواهمت گفت:
از کودکانگی اشکهایم
حتی اگر که بخواهی!
چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو
چقدر برایشان شعرمشق کرده بودم.......
به خدا سنگدل نبوده ام
حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم
تا غصه هایم را فرو خورم و با طرح خنده ای فریبت دهم بی آنکه بدانی......
از خشکسالی قلب من گلایه مکن
در سینه ی من ابرهاست که می بارد
و من بدانسان که دو هم آغوش یکدیگر را
پلکهایم را بر هم می فشارم......
آه ...!
که چشم ها چه زود
از حسرت لبریز میشوند..!
- ۷۰۹
- ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط