{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان دیابلو پارت چهارم

داستان (دیابلو). پارت چهارم
به آنی گفت من دوست مامان و بابات هستم و عکس سه نفره شون رو به آنی نشان داد ، آنی گفت: خب که چی؟.آنی بهش گفت که ولش کنه ولی او ولش نکرد حتی برای اینکه آنی بمونه تا همه چیز رو بهش بگه اسلحه ی خودش رو که با.فشنگ
🤧🤧 ‌
بود داد بهش تا اگر احساس خطر کرد مرد رو بکشه و اما آنی توی تمام راه اسلحه تو دستش بود و به سمت مرد می گرفت آنی واقعاً میخواست مرد رو بکشه 😢
مرد به آنی گفت ....
دیدگاه ها (۶)

متنش رو خودم نوشتم و پست رو با اجازه اصکی رفتم

ببخشید این پارت کم شد

[پارت¹¹] "پرنسس من"ویو کـوک:از اون روز به بعد به لونا یاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط