{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ourlifeagain

#Our_life_again
#ᏢᎪᎡͲ_³⁸

آروم چشمام رو باز کردم‌‌.....
و دیدم ۷ جفت چشم بهم زل زدن....
با درد از روی تختم بلند شدم.....
یهو داد بیداد ها شروع شد.....
٪آخه مگه نگفتم داری بخودت فشار میاری؟
&چه مرگته واقعا؟ با اینکار بهت حس خفن بودن دست میده؟
٪فکر میکنی اگر به خودت سخت بگیری آذم خفنی هستی؟؟؟ تو ابر قهرمان یا فضایی نیستی آدمی قوانین در رابطه به توام صدق میکنن
بومگیو و سوبین داشتن سعی میکردن آرومشون کنن.....
یهو یونجون با استرس وارد اتاق شد....
دستش دوتا کیسه بزرگ بود‌‌.....
+ای...اینا چین؟(بم"گلودرد داره")
-دارو! انواع دارو ها برای بیماری های مختلف رو گرفتم.....
+لازم نی...نیست...بهتره برین....میخوام استراحت کنم...
&لعنت بهت
یوری اینو گفت و رفت بیرون و درو جوری پشت سرش بست که مطمئنا با یه فوت دیوارا فرو میریختن....
٪من....ازت ناامید شدم....فکر نمیکردم اینجوری باشی....
لیا هم رفت بیرون‌‌....
بومگیو و سوبین که دیدن اوضاع خرابه رفتن دنبال معشوقه هاشون....
کای و ته هیونم که دیگه دیدن اینجا جای موندن نی رفتن و من موندم و دوست ارزشمندم(زارتتتتتتتتتت)
دیدگاه ها (۱)

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_³⁹روی تخت کنارم نشست....دستم رو داخل دس...

سلام سلام چطورین؟بچه ها من فیک زندگی دوباره ما تا پارت 62 که...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_³⁷سونبه های تی اکس تی اینجا بودن....این...

مایل به پارت های بعد؟

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ¹⁶..هوا سرد بود ، باید کم کم به...

رمان بغلی من پارت۱۴۱و۱۴۲و۱۴۳و۱۴۴ارغوان: یهو ارسلان دستشو به ...

پارت 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط