#سایه_های_نقره_ای✨
#سایه_های_نقره_ای✨
پارت چهارم: قلبِ یخزده و نقابِ شکسته
گلبرگ سیاه با سرعتی شبیه به تیغِ جراحی، به سمت میا پرواز کرد. اما درست در لحظهای که قرار بود به سینهاش برخورد کند، میا بدون اینکه حتی پلک بزند، دستش را بالا برد. یک سپری نامرئی از انرژی خاکستری دور او شکل گرفت و گلبرگ با صدای برخورد فلز بر روی سپر، متلاشی شد. میا با همان نگاه سرد و بیروحش، به مه خیره شد: «فکر کردید من هم مثل بقیه از تاریکی میترسم؟»
اما آرامش میا، لرزه به تن بقیه انداخت. در همان لحظه، تهیونگ که هنوز آن گلبرگ چسبناک به دستش بود، با فریادی بلند، تمام قدرت خود را به دستش منتقل کرد. یک موج از نور نقرهای از بدنش ساطع شد و برای چند ثانیه، مه سیاه را به عقب راند. در آن لحظه کوتاه، حقیقت در مقابل چشمانشان آشکار شد: آنها در میان درختان نبودند، بلکه در میان هزاران رشتهی سیاه و لرزان بودند که از زمین بیرون آمده و مانند رگهای خون، به پای هر کدام از آنها وصل شده بود!
جیمین، که در میان مه تنها شده بود، با آن لبخند مرموز، ناگهان با سایهای روبرو شد که شباهت عجیبی به خود او داشت. سایهای که تمام ویژگیهای او را داشت، اما چشمانش خالی از هرگونه احساس بود. جیمین زمزمه کرد: «پس این تویی؟ نیمهی تاریکِ من؟» سایه، بدون هیچ کلامی، فقط به او لبخند زد و با یک حرکت، جیمین را به درون خود کشید و ناپدید شد.
در این میان، داسوم که تا پیش از این فقط بازیگوش به نظر میرسید، ناگهان از میان مه بیرون پرید. اما او تنها نبود؛ او با سرعتی غیرانسانی، از میان رگهای سیاه عبور میکرد، انگار که بخشی از این جادو باشد. او به سمت شوگا دوید و با لحنی که دیگر هیچ اثری از شوخی در آن نبود، فریاد زد: «شوگا! منبع جادو زیر فواره است، نه در درختها! سریعتر!»
شوگا با دیدن تغییر رفتار داسوم، دچار شوک شد. آیا داسوم از قبل میدانست؟ آیا او بخشی از این بازی بود؟ درست زمانی که شوگا خواست به سمت فواره حرکت کند، لارا با غرور همیشگیاش، جلوی راه او را سد کرد. او با چشمانی که حالا از ترس میدرخشید، گفت: «اگر تو بری، منم میرم! من اجازه نمیدم تو تنهایی این داستان رو تموم کنی!»
ادامه دارد✨
پارت چهارم: قلبِ یخزده و نقابِ شکسته
گلبرگ سیاه با سرعتی شبیه به تیغِ جراحی، به سمت میا پرواز کرد. اما درست در لحظهای که قرار بود به سینهاش برخورد کند، میا بدون اینکه حتی پلک بزند، دستش را بالا برد. یک سپری نامرئی از انرژی خاکستری دور او شکل گرفت و گلبرگ با صدای برخورد فلز بر روی سپر، متلاشی شد. میا با همان نگاه سرد و بیروحش، به مه خیره شد: «فکر کردید من هم مثل بقیه از تاریکی میترسم؟»
اما آرامش میا، لرزه به تن بقیه انداخت. در همان لحظه، تهیونگ که هنوز آن گلبرگ چسبناک به دستش بود، با فریادی بلند، تمام قدرت خود را به دستش منتقل کرد. یک موج از نور نقرهای از بدنش ساطع شد و برای چند ثانیه، مه سیاه را به عقب راند. در آن لحظه کوتاه، حقیقت در مقابل چشمانشان آشکار شد: آنها در میان درختان نبودند، بلکه در میان هزاران رشتهی سیاه و لرزان بودند که از زمین بیرون آمده و مانند رگهای خون، به پای هر کدام از آنها وصل شده بود!
جیمین، که در میان مه تنها شده بود، با آن لبخند مرموز، ناگهان با سایهای روبرو شد که شباهت عجیبی به خود او داشت. سایهای که تمام ویژگیهای او را داشت، اما چشمانش خالی از هرگونه احساس بود. جیمین زمزمه کرد: «پس این تویی؟ نیمهی تاریکِ من؟» سایه، بدون هیچ کلامی، فقط به او لبخند زد و با یک حرکت، جیمین را به درون خود کشید و ناپدید شد.
در این میان، داسوم که تا پیش از این فقط بازیگوش به نظر میرسید، ناگهان از میان مه بیرون پرید. اما او تنها نبود؛ او با سرعتی غیرانسانی، از میان رگهای سیاه عبور میکرد، انگار که بخشی از این جادو باشد. او به سمت شوگا دوید و با لحنی که دیگر هیچ اثری از شوخی در آن نبود، فریاد زد: «شوگا! منبع جادو زیر فواره است، نه در درختها! سریعتر!»
شوگا با دیدن تغییر رفتار داسوم، دچار شوک شد. آیا داسوم از قبل میدانست؟ آیا او بخشی از این بازی بود؟ درست زمانی که شوگا خواست به سمت فواره حرکت کند، لارا با غرور همیشگیاش، جلوی راه او را سد کرد. او با چشمانی که حالا از ترس میدرخشید، گفت: «اگر تو بری، منم میرم! من اجازه نمیدم تو تنهایی این داستان رو تموم کنی!»
ادامه دارد✨
- ۲۲۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط