{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه‌_های_نقره_ای ✨

#سایه‌_های_نقره_ای

پارت سوم: رقص در مه سیاه

مه سیاه، غلیظ‌تر از هر چیزی که تصور می‌شد، مانند موجودی زنده به درون ریه‌های حاضران هجوم برد. هر کس که نفس می‌کشید، گویی تکه‌ای از روحش را در آن تاریکی سیاه از دست می‌داد. فریادها و همهمه‌ها در میان این مه گم شد؛ انگار دیوار‌های شنیداری باغ فرو ریخته بودند.

جیمین، که درست لحظه‌ای پیش به سمت سایه حرکت کرده بود، ناگهان متوقف شد. او دیگر نه آن لبخند تمسخرآمیز را داشت و نه آن خونسردی همیشگی‌اش. او در میان مه، انگار لبه‌ی پرتگاهی را لمس کرده باشد، ایستاده بود. سایه‌ای که دنبالش بود، حالا به جای فرار، درست در مقابل او ایستاده بود؛ اما نه یک سایه‌ی معمولی، بلکه کالبدی ساخته شده از همان گلبرگ‌های سیاه و متحرک.

در آن سوی فواره، تهیونگ که گلبرگ را در دست داشت، متوجه شد که گلبرگ زیر انگشتانش شروع به لرزیدن کرده است. او با خشمی که در چشمانش موج می‌زد، سعی کرد آن را رها کند، اما انگار گلبرگ به پوست او چسبیده بود؛ مثل یک انگل جادویی که می‌خواست انرژی او را مکد. «کمک کنید!» صدایش لرزید، اما در میان مه، صدا به سختی شنیده می‌شد.

جونگکوک، که غریزه‌ی جنگندگی‌اش به او هشدار می‌داد، بدون معطلی دستش را به سمت شمشیرش برد. او با قدم‌های بلند و محکم، راه خود را از میان مه باز می‌کرد. او نمی‌خواست دوباره شاهد بی‌نظمی باشد، اما این بار، بی‌نظمی از نوع دیگری بود؛ بی‌نظمیِ مرگ. او به سمت تهیونگ دوید، اما ناگهان با برخورد به چیزی که درست در مقابلش بود، خشکش زد.

او با کسی روبرو شده بود که در میان مه، مثل یک شبح ایستاده بود. داسوم! اما داسومِ همیشگی که با شوخی‌های آزاردهنده سرگرم بود، دیگر آنجا نبود. چشمانش در تاریکی می‌درخشید و لبخندی که بر لبانش بود، از آن شیطنت همیشگی تهی شده و به یک خونسردی مرگبار تبدیل شده بود.

در همین حال، جینو که همچنان نقاب مظلومیت بر چهره داشت، در گوشه‌ای از باغ، زیر سایه‌ی یک درخت کهن، به آرامی ایستاده بود. او برخلاف بقیه که در وحشت بودند، با آرامشی عجیب به تماشای رقصِ مه نشسته بود. او می‌دانست که این مه، فقط یک پوشش نیست؛ این یک تله‌ی باستانی است.
لارا، با همان نگاه مغرورانه‌ای که داشت، سعی می‌کرد با تکان دادن دست‌هایش مه را کنار بزند، اما هر چه بیشتر تلاش می‌کرد، مه بیشتر به سمت او متمایل می‌شد. او با صدای بلند، رو به شوگا که در تلاش برای یافتن ردپای جادو بود، فریاد زد: «شوگا! کاری کن! این مه داره ما رو خفه می‌کنه!»

شوگا، با چشمانی که از شدت تمرکز بر روی جادوی سیاه می‌سوخت، زمزمه کرد: «این... این یک طلسمِ فراموش‌شده است. طلسمِ "خوابِ گل‌های سیاه". اگر نتوانیم منبع را پیدا کنیم، همه در این مه به بخشی از این باغ تبدیل خواهیم شد... بخشی از همان گلبرگ‌ها!»

ناگهان، از میان عمق مه، صدای خنده‌ای آرام و زنانه به گوش رسید که لرزه بر اندام همه انداخت. خنده‌ای که نه از ترس، بلکه از لذتِ تماشای فروپاشی یک جشن باشکوه بود.

و درست در همان لحظه، یکی از گلبرگ‌های سیاه، با سرعتی باورنکردنی، به سمت قلبِ میا پرواز کرد...

ادامه دارد✨
دیدگاه ها (۰)

#سایه_های_نقره_ای✨پارت چهارم: قلبِ یخ‌زده و نقابِ شکستهگلبرگ...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت پنجم: برخورد در اعماق تاریکیبا حرکت ...

قشنگم فالوشه🤭پیجش عالیه🛐ایدی💕 ::@k_drama02

#رد_خون_و_بوسه11اسلاید 1 : استایل ینااسلاید 2 : استایل تهیون...

ادامه ی داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط