پارت43: من: هعی جونم نمیخوای به بچه ها زنگ بزنی بگی اینجا
پارت43: من: هعی جونم نمیخوای به بچه ها زنگ بزنی بگی اینجا میمونی دوباره نگران میشن. کوکی: عشقم بهشون گفتم. من: خوب خوبه . یهو گوشیش زنگ خورد. نامجون بود. کوکی: الو بله هیونگ. نامجون:سلام دو تا خبر بد یه خبر خوب کودومشو اول بگم. کوکی: خوب اول خوبرو بگو
نامجون: خوبه اینکه فردا به موزیک بنک دعوت شدیم.
کوکی: خوب خیلی هم خوب نبود حالا بدا رو بگو.
نامجون: جونگ کوک ارامشتو حفظ کن ولی مجبوریم.
کوکی: چی چی شده؟ نامجون: فردا توایس هم دعوت شدن
و دومین خبر بد اینکه با هم مسابقه داریم.
جونگ کوک یهو از روی پام بلند شدو داد زد: چییییییی ؟؟؟
نهههه غیر ممکنههه کی میشه دیگه نبینمشوووون بابا نمیخوام چشم بهشون بیفته هر وقت اسمشون میاد یه اتفاق بد افتاده واقعا بی استعدادن. نامجون: هعی بهت گفتم آروم باااش. خوبیش اینکه وقتی بردیم زایه میشن.
کوکی: خوب من فردا صبح زود میام واسه تمرین فعلا.
گوشیو قطع کردو با قیافه پوکر نگام کرد. من: ها چی گفت
چرا اینجوری شد قیافت. کوکی: گائول فردا...باید بریم موزیک بنک توایس هم هستن. باهاشون مسابقه داریم مگه بد تر ازین هم ممکنه. من: چرا بد خیلی هم خوب میشه.
کوکی: چی.... چی خوب میشه دقیقا؟! من: یه چند دلیل اول صد در صد که میبرین دوم اگه هر کودومشون جلو اومدن من به بهونه میکاپ میام جلو یه تیپ واقعا خفن و خوشگل میزنم که چشاشون راس وایسه و بفهمن با کی طرفن سوم باهام صمیمی رفتار کن طوری که متوجه شن که بهشون توجه نمیکنی. کوکی: آ راس میگی گائول فهمیدم از بد ترین شرایط میشه بهترین استفاده رو کرد.
من: کلی فک تو سرم دارم . اول بیا از بین لباسام انتخاب کن که چی بپوشم فردا دیگه رو به تابستونه هوا گرمه یه تیپ اسپورت میتونه خیلی خوب باشه. کوکی: بریییم.
بردمش تو اتاقم در کمد لباسامو باز کردم. من:خوب حالا از این همه یکیشو انتخاب کن . به سلیقه خودت.
کوکی: واااااووو سرم گیج رفت چقد لباااس. خوب ولی ازونجایی که تیپای اسپورت رو خیلی دوست دارم من اونو انتخاب میکنم.یه نیم تنه کوتاه سفید مشکی که پشتش توری بود. با یه شلوارک مشکی .با کفشای پاشنه پهن مشکی سفید. تیپ خیلی خفنی بود. یه کت چرم کوتاه مشکی هم داشت. من: خوب میدونستم سلیقت به من نزدیکهه. من ولی الان اینو نمیپوشم میخوام وقتی فردا دیدیم شوکه شی. کوکی: دیگه که شوکه نمیشم تالا خیلی زیبا دیدمت .
من: خوووب باشه ببینیم. من بشین. کوکی: هوووم؟؟
من: میخوام باهات حرف بزنم. نشست روی تخت.
کوکی: ببین گائول من اصلا ازشون خوشم نمیاد میدونی که چی میگم. من: اوهوم درک میکنم پس باید یه کاری کنی که بفهمن دیگه نزدیکت نیان. کوکی: خوب منم همینو میخوام. من: پس گوش کن . اگه یکیشون اومد که باهات حرف بزنه خوب من که دیدمتون میامو نمیزارم حرف بزنه.
خلاصه کلی وقت هماهنگ میکردیم که چیکار کنیم. ساعت 1 رفتیم که بخوابیم کوک خوابید و منم کنارش. کوکی: اگه همه چی اینطور که میخوایم پیش بره عالی میشه.
من: اوهووم. میخوام انتقام بگیرم دیگه وقتشه .
کوکی: بهت کمک میکنم گائول. بعدم پیشونیمو بوسید.
من: ساعت گذاشتی؟؟؟ کوکی: هوم گذاشتم 7.
من: خوب بخوابیم شب بخیر عشقم. کوکی: شب تو هم بخیر عسلم. خلاصه گرفتیم خوابیدیم . صبح ساعت 6 بیدار شدم به گوشی جونگ کوک نگاه کردم. دیدم یه پیغام داره گوشیشو برداشتمو بازش کردم. نامجون بود گفته بود که زود تر از 6 و نیم اونجا باشه. من: اوف خدا گونا داره بیدارش کنم حالا ولی چاره ای نیس. موهاشا نوازش کردم صورتشو توی دستام گرفتمو گونشو بوسیدم .کم کم لای چشماشو باز کرد. نگام کرد. کوکی: گائول ساعتم که زنگ نخورد. من: نه نخورد عزیزم .همین حالا پا شدم دیدم پیام داری نامجون گفته زود تر از 6 و نیم اونجا باش.
دسشو روی صورتش گذاشت: وای عالی شد دیگه عجب روزیه هاااا اه. من: جونم چاره ای نیس در ضمن قراره روز خیلی خوبی بشه . یکم خودشو بالا کشید چشماش هنوز خواب بود. کوکی:هعی تو نمیخوای بوس بدی.
خندیدمو جلو رفتم لباشو بوسیدم. کوکی: خوب حالا انرژیم بیش تر شد. از روی تخت پا شد. من: جونم چی میخوری؟
کوکی: اوم هر چی فرقی نداره. من: بیسکوییت و قهوه میخوری؟میخوام سنگین نشی که میرقصی دلت درد نگیره.
کوکی: اوم خوبه. صبحونه رو خورد و لباساشو پوشید.
کوکی: نمیای با من؟؟؟ من: نه عشقم کار دارم خودم میام سالن تا کی اونجایین؟؟ کوکی: تا ساعت 12 .
من: خوب من ساعت 10 میام باشه؟؟؟ کوکی: باشه خوب پس من برم بای نفسم. من: بای. اومد از در بیرون بره که صداش کردم: جونگ کووک؟؟ کوکی: جان جونگ کوک.
من: مواظب باش .. با دقت برون. بهم لبخند ملیحی زد و دستاشو به طرفم باز کرد. دویدم سمتش و پریدم بغلش گردنشو گرفتمو بوسه ای روی گردنش زدم. کوکی: مواظبم تو هم مواظب باش. دیگه از خونه بیرون زد.
داشتم با خودم فکر میکردم امروز میکاپمو چط
نامجون: خوبه اینکه فردا به موزیک بنک دعوت شدیم.
کوکی: خوب خیلی هم خوب نبود حالا بدا رو بگو.
نامجون: جونگ کوک ارامشتو حفظ کن ولی مجبوریم.
کوکی: چی چی شده؟ نامجون: فردا توایس هم دعوت شدن
و دومین خبر بد اینکه با هم مسابقه داریم.
جونگ کوک یهو از روی پام بلند شدو داد زد: چییییییی ؟؟؟
نهههه غیر ممکنههه کی میشه دیگه نبینمشوووون بابا نمیخوام چشم بهشون بیفته هر وقت اسمشون میاد یه اتفاق بد افتاده واقعا بی استعدادن. نامجون: هعی بهت گفتم آروم باااش. خوبیش اینکه وقتی بردیم زایه میشن.
کوکی: خوب من فردا صبح زود میام واسه تمرین فعلا.
گوشیو قطع کردو با قیافه پوکر نگام کرد. من: ها چی گفت
چرا اینجوری شد قیافت. کوکی: گائول فردا...باید بریم موزیک بنک توایس هم هستن. باهاشون مسابقه داریم مگه بد تر ازین هم ممکنه. من: چرا بد خیلی هم خوب میشه.
کوکی: چی.... چی خوب میشه دقیقا؟! من: یه چند دلیل اول صد در صد که میبرین دوم اگه هر کودومشون جلو اومدن من به بهونه میکاپ میام جلو یه تیپ واقعا خفن و خوشگل میزنم که چشاشون راس وایسه و بفهمن با کی طرفن سوم باهام صمیمی رفتار کن طوری که متوجه شن که بهشون توجه نمیکنی. کوکی: آ راس میگی گائول فهمیدم از بد ترین شرایط میشه بهترین استفاده رو کرد.
من: کلی فک تو سرم دارم . اول بیا از بین لباسام انتخاب کن که چی بپوشم فردا دیگه رو به تابستونه هوا گرمه یه تیپ اسپورت میتونه خیلی خوب باشه. کوکی: بریییم.
بردمش تو اتاقم در کمد لباسامو باز کردم. من:خوب حالا از این همه یکیشو انتخاب کن . به سلیقه خودت.
کوکی: واااااووو سرم گیج رفت چقد لباااس. خوب ولی ازونجایی که تیپای اسپورت رو خیلی دوست دارم من اونو انتخاب میکنم.یه نیم تنه کوتاه سفید مشکی که پشتش توری بود. با یه شلوارک مشکی .با کفشای پاشنه پهن مشکی سفید. تیپ خیلی خفنی بود. یه کت چرم کوتاه مشکی هم داشت. من: خوب میدونستم سلیقت به من نزدیکهه. من ولی الان اینو نمیپوشم میخوام وقتی فردا دیدیم شوکه شی. کوکی: دیگه که شوکه نمیشم تالا خیلی زیبا دیدمت .
من: خوووب باشه ببینیم. من بشین. کوکی: هوووم؟؟
من: میخوام باهات حرف بزنم. نشست روی تخت.
کوکی: ببین گائول من اصلا ازشون خوشم نمیاد میدونی که چی میگم. من: اوهوم درک میکنم پس باید یه کاری کنی که بفهمن دیگه نزدیکت نیان. کوکی: خوب منم همینو میخوام. من: پس گوش کن . اگه یکیشون اومد که باهات حرف بزنه خوب من که دیدمتون میامو نمیزارم حرف بزنه.
خلاصه کلی وقت هماهنگ میکردیم که چیکار کنیم. ساعت 1 رفتیم که بخوابیم کوک خوابید و منم کنارش. کوکی: اگه همه چی اینطور که میخوایم پیش بره عالی میشه.
من: اوهووم. میخوام انتقام بگیرم دیگه وقتشه .
کوکی: بهت کمک میکنم گائول. بعدم پیشونیمو بوسید.
من: ساعت گذاشتی؟؟؟ کوکی: هوم گذاشتم 7.
من: خوب بخوابیم شب بخیر عشقم. کوکی: شب تو هم بخیر عسلم. خلاصه گرفتیم خوابیدیم . صبح ساعت 6 بیدار شدم به گوشی جونگ کوک نگاه کردم. دیدم یه پیغام داره گوشیشو برداشتمو بازش کردم. نامجون بود گفته بود که زود تر از 6 و نیم اونجا باشه. من: اوف خدا گونا داره بیدارش کنم حالا ولی چاره ای نیس. موهاشا نوازش کردم صورتشو توی دستام گرفتمو گونشو بوسیدم .کم کم لای چشماشو باز کرد. نگام کرد. کوکی: گائول ساعتم که زنگ نخورد. من: نه نخورد عزیزم .همین حالا پا شدم دیدم پیام داری نامجون گفته زود تر از 6 و نیم اونجا باش.
دسشو روی صورتش گذاشت: وای عالی شد دیگه عجب روزیه هاااا اه. من: جونم چاره ای نیس در ضمن قراره روز خیلی خوبی بشه . یکم خودشو بالا کشید چشماش هنوز خواب بود. کوکی:هعی تو نمیخوای بوس بدی.
خندیدمو جلو رفتم لباشو بوسیدم. کوکی: خوب حالا انرژیم بیش تر شد. از روی تخت پا شد. من: جونم چی میخوری؟
کوکی: اوم هر چی فرقی نداره. من: بیسکوییت و قهوه میخوری؟میخوام سنگین نشی که میرقصی دلت درد نگیره.
کوکی: اوم خوبه. صبحونه رو خورد و لباساشو پوشید.
کوکی: نمیای با من؟؟؟ من: نه عشقم کار دارم خودم میام سالن تا کی اونجایین؟؟ کوکی: تا ساعت 12 .
من: خوب من ساعت 10 میام باشه؟؟؟ کوکی: باشه خوب پس من برم بای نفسم. من: بای. اومد از در بیرون بره که صداش کردم: جونگ کووک؟؟ کوکی: جان جونگ کوک.
من: مواظب باش .. با دقت برون. بهم لبخند ملیحی زد و دستاشو به طرفم باز کرد. دویدم سمتش و پریدم بغلش گردنشو گرفتمو بوسه ای روی گردنش زدم. کوکی: مواظبم تو هم مواظب باش. دیگه از خونه بیرون زد.
داشتم با خودم فکر میکردم امروز میکاپمو چط
- ۶۰.۵k
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط