آت :شوخی کردم باهات
آت :شوخی کردم باهات
هانا :مگه نمیبینی قلب من ضعیفه
آت: بله بله درست میگویید
هانا:اییی قلبم
ویو جونگ کوک
آت و هانا قشنگ داشتن در مورد من حرف میزدن از قیافشون معلوم بود هانا یه جوری بود که قلبش داشت از دهنش مییومد بیرون واییی راستی اون سه تا رو چیکار کنم فردا که رفتم شرکت باهاشون حرف میزنم
ته :کوک چرا تو فکری
کوک :هیچی نی
ته :میشه یه خواهش کنم فردا آت بیاد پیش تو
کوک : ام باشه
واییی چرا میگم باشه اون سه تا رو چیکار کنم ای ولش کن وایستا برم به آت بگم
کوک :آت
آت: جونم
کوک :فردا قراره با من بیای شرکت
آت :چییی
هانا :آت دارم سکته میکنم
کوک:هانا چرا قیافت اینجوری
هانا:هیچییی من قیافم چه جوری
آت :ولش کن هانا کوک من هانا رو ببرم تا نمرده
کوک: باشه
آت :هانا بیا
ذهن کوک :واییی خیلی کیوته قلبم داره در میاد آیی کوک این چی که داری میگی
ویو آت
هانا :واییژییییی
آت:چی آنقدر داد نزن گوشم ترکید
هانا :اخهه فردا قراره باهم باشین ببین ثانیه به ثانیش رو میگی خودمم هر دو ساعت یه بار زنگ میزنم
آت :باشه
ویو فردا صبح آت
بیدار شدم لباسام رو پوشیدم یه میکاپ کردم خیلی کیوت شدم و هدفونمم گذاشتم رو گردنم خیلی کراش شده بودم
داشتم صبحونه میخوردم که دیدم کوک زنگ. زد
کوک :کوچولو بیا پایین
آت :من کو چولو نیستم
کوک: باشه بیا
آت :یه پنج دقیقه صبر کن
کوک :باشه
ویو پرش زمانی ۲۰دیقه بعد
کوک:اتتت کجایی گفتی پنج دقیقه بیست دقیقه شده تو نیومدی
آت :امدممم
ویو آت :واییی یادم نبود جونگ کوک رو سریع رفتم جلو در جونگ کوک درو باز کرد فکر میکردم میخواد منو بزنه آنقدر اعصبانی بود
آت : سلام
جونگ کوک علیک چرا آنقدر دیر آمدی
آت :جونگ کوک داشتم موهام رو فر فری میکردم ببین چقدر ناز شدمم
کوک :«خنده»
هانا :مگه نمیبینی قلب من ضعیفه
آت: بله بله درست میگویید
هانا:اییی قلبم
ویو جونگ کوک
آت و هانا قشنگ داشتن در مورد من حرف میزدن از قیافشون معلوم بود هانا یه جوری بود که قلبش داشت از دهنش مییومد بیرون واییی راستی اون سه تا رو چیکار کنم فردا که رفتم شرکت باهاشون حرف میزنم
ته :کوک چرا تو فکری
کوک :هیچی نی
ته :میشه یه خواهش کنم فردا آت بیاد پیش تو
کوک : ام باشه
واییی چرا میگم باشه اون سه تا رو چیکار کنم ای ولش کن وایستا برم به آت بگم
کوک :آت
آت: جونم
کوک :فردا قراره با من بیای شرکت
آت :چییی
هانا :آت دارم سکته میکنم
کوک:هانا چرا قیافت اینجوری
هانا:هیچییی من قیافم چه جوری
آت :ولش کن هانا کوک من هانا رو ببرم تا نمرده
کوک: باشه
آت :هانا بیا
ذهن کوک :واییی خیلی کیوته قلبم داره در میاد آیی کوک این چی که داری میگی
ویو آت
هانا :واییژییییی
آت:چی آنقدر داد نزن گوشم ترکید
هانا :اخهه فردا قراره باهم باشین ببین ثانیه به ثانیش رو میگی خودمم هر دو ساعت یه بار زنگ میزنم
آت :باشه
ویو فردا صبح آت
بیدار شدم لباسام رو پوشیدم یه میکاپ کردم خیلی کیوت شدم و هدفونمم گذاشتم رو گردنم خیلی کراش شده بودم
داشتم صبحونه میخوردم که دیدم کوک زنگ. زد
کوک :کوچولو بیا پایین
آت :من کو چولو نیستم
کوک: باشه بیا
آت :یه پنج دقیقه صبر کن
کوک :باشه
ویو پرش زمانی ۲۰دیقه بعد
کوک:اتتت کجایی گفتی پنج دقیقه بیست دقیقه شده تو نیومدی
آت :امدممم
ویو آت :واییی یادم نبود جونگ کوک رو سریع رفتم جلو در جونگ کوک درو باز کرد فکر میکردم میخواد منو بزنه آنقدر اعصبانی بود
آت : سلام
جونگ کوک علیک چرا آنقدر دیر آمدی
آت :جونگ کوک داشتم موهام رو فر فری میکردم ببین چقدر ناز شدمم
کوک :«خنده»
- ۱۵.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط