پارت ششم
پارت ششم
سکوتِ کوتاهی که بعد از حرفِ چیکا برقرار شده بود، مثلِ برقی بود که قبل از یک طوفانِ بزرگ در آسمون میدرخشه. آکیرا هنوز داشت سعی میکرد اکسیژن رو به ریههاش برگردونه و چیکا با اون لبخندِ پیروزمندانه، منتظرِ دیدنِ فاجعه بود.
اما کنتو... کنتو اصلاً اون چیزی نبود که آکیرا فکر میکرد.
یهو، کنتو با یه صدای بلند که باعث شد چند نفر از مشتریهای اونطرفِ کافه هم سرشون رو برگردونن، از جاش پرید! صندلیش با صدای خشخشِ شدیدی روی زمین کشیده شد. و گفت:
«چییییییییییییییییییییی؟!!!»
کنتو با چشمهایی که حالا از حدّه باز شده بودن و انگار داشت از حدقه میزدن بیرون، به آکیرا و چیکا زل زد. اون نه تنها از شوکِ کارِ چیکا نترسید، بلکه انگار یه انرژیِ هستهای توی رگهاش جریان پیدا کرده بود.
«قرار؟! مخفی؟! یعنی... یعنی اون تمامِ اون جلساتِ مطالعهیِ جدی که میگفتید؟ اون همه بحثهایِ منطقی و استراتژیک؟!» کنتو با سرعتِ برق و باد، از این میز به اون میز، یا بهتر بگم، از این کلمه به اون کلمه میپرید. «همه داشتید نقش بازی میکردید؟! یعنی... یعنی شما دو تا داشتید یه داستانِ رمانتیکِ مخفیانه رو توی دنیایِ واقعیت اجرا میکردید؟!»
آکیرا که حالا صورتش از قرمز به بنفش مایل شده بود، سعی کرد با دستهاش صداش رو کنترل کنه: «کنتو! لطفاً... لطفاً آروم باش! اینجا یه کافهست، نه یه استادیومِ فوتبال!»
اما کنتو انگار اصلاً نمیشنید. اون با هیجانِ خالص، دستهاش رو توی هوا تکون میداد و نزدیکتر شد: «آکیرا! آکیرا! تو واقعاً خیلی باهوشی! چطوری تونستی این همه وقت در برابرِ چیکا، که خودش یه شکاریِ حرفهایه، مخفیکاری کنی؟ این یه مهارتِ اطلاعاتیِ سطح بالاست! و چیکا... چیکا! تو چطور تونستی با این شخصیتِ جدیِ آکیرا، اینقدر خوب هماهنگ بشی؟ شما واقعاً یه زوجِ استراتژیک هستید!»
کنتو یهو دستش رو گذاشت روی قلبش و با لحنی که انگار داره یه سریالِ درامِ عاشقانه رو نقد میکنه، گفت: «وای! این دقیقاً همون چیزی بود که توی انیمههایِ درامِ کلاسیک میبینیم! یه پسرِ منطقی و سرد، و یه دخترِ پرانرژی که دنیایِ اون رو زیر و رو میکنه! این یعنی... این یعنی یه تضادِ شخصیتیِ فوقالعاده! من باید حتماً این رو توی گزارشِ تیمِ پروژهمون بنویسم!»
«گزارشِ پروژه؟!» آکیرا با فریادی که از تهِ دلش میاومد، گفت: «کنتو، تو اصلاً نمیفهمی داری در موردِ چی حرف میزنی! این اصلاً ربطی به پروژه نداره!»
کنتو با یه نگاهِ مظلومانه و در عین حال بسیار پرانرژی، گفت: «چرا داره ربط داره!»
چیکا که از این حجمِ هیجان، خودش هم کمکم داشت از خنده از حال میرفت، با شیطنت به آکیرا نگاه کرد و گفت: «میبینی آکیرا؟ حتی کنتو هم فکر میکنه ما یه موردِ مطالعاتیِ جذاب هستیم! پس دیگه نمیتونی انکارش کنی، مگه نه؟»
آکیرا، در حالی که حس میکرد مغزش داره از شدتِ فشارِ این حجم از اطلاعات و هیجانِ بیموقع، ذوب میشه، فقط میتونست یه نگاهِ بیجان به سقفِ کافه بندازه و با خودش فکر کنه: «من... من چطور به این مرحله از زندگی رسیدم...؟ وای چیکا....خدا لعنتت نکنه..!»
سکوتِ کوتاهی که بعد از حرفِ چیکا برقرار شده بود، مثلِ برقی بود که قبل از یک طوفانِ بزرگ در آسمون میدرخشه. آکیرا هنوز داشت سعی میکرد اکسیژن رو به ریههاش برگردونه و چیکا با اون لبخندِ پیروزمندانه، منتظرِ دیدنِ فاجعه بود.
اما کنتو... کنتو اصلاً اون چیزی نبود که آکیرا فکر میکرد.
یهو، کنتو با یه صدای بلند که باعث شد چند نفر از مشتریهای اونطرفِ کافه هم سرشون رو برگردونن، از جاش پرید! صندلیش با صدای خشخشِ شدیدی روی زمین کشیده شد. و گفت:
«چییییییییییییییییییییی؟!!!»
کنتو با چشمهایی که حالا از حدّه باز شده بودن و انگار داشت از حدقه میزدن بیرون، به آکیرا و چیکا زل زد. اون نه تنها از شوکِ کارِ چیکا نترسید، بلکه انگار یه انرژیِ هستهای توی رگهاش جریان پیدا کرده بود.
«قرار؟! مخفی؟! یعنی... یعنی اون تمامِ اون جلساتِ مطالعهیِ جدی که میگفتید؟ اون همه بحثهایِ منطقی و استراتژیک؟!» کنتو با سرعتِ برق و باد، از این میز به اون میز، یا بهتر بگم، از این کلمه به اون کلمه میپرید. «همه داشتید نقش بازی میکردید؟! یعنی... یعنی شما دو تا داشتید یه داستانِ رمانتیکِ مخفیانه رو توی دنیایِ واقعیت اجرا میکردید؟!»
آکیرا که حالا صورتش از قرمز به بنفش مایل شده بود، سعی کرد با دستهاش صداش رو کنترل کنه: «کنتو! لطفاً... لطفاً آروم باش! اینجا یه کافهست، نه یه استادیومِ فوتبال!»
اما کنتو انگار اصلاً نمیشنید. اون با هیجانِ خالص، دستهاش رو توی هوا تکون میداد و نزدیکتر شد: «آکیرا! آکیرا! تو واقعاً خیلی باهوشی! چطوری تونستی این همه وقت در برابرِ چیکا، که خودش یه شکاریِ حرفهایه، مخفیکاری کنی؟ این یه مهارتِ اطلاعاتیِ سطح بالاست! و چیکا... چیکا! تو چطور تونستی با این شخصیتِ جدیِ آکیرا، اینقدر خوب هماهنگ بشی؟ شما واقعاً یه زوجِ استراتژیک هستید!»
کنتو یهو دستش رو گذاشت روی قلبش و با لحنی که انگار داره یه سریالِ درامِ عاشقانه رو نقد میکنه، گفت: «وای! این دقیقاً همون چیزی بود که توی انیمههایِ درامِ کلاسیک میبینیم! یه پسرِ منطقی و سرد، و یه دخترِ پرانرژی که دنیایِ اون رو زیر و رو میکنه! این یعنی... این یعنی یه تضادِ شخصیتیِ فوقالعاده! من باید حتماً این رو توی گزارشِ تیمِ پروژهمون بنویسم!»
«گزارشِ پروژه؟!» آکیرا با فریادی که از تهِ دلش میاومد، گفت: «کنتو، تو اصلاً نمیفهمی داری در موردِ چی حرف میزنی! این اصلاً ربطی به پروژه نداره!»
کنتو با یه نگاهِ مظلومانه و در عین حال بسیار پرانرژی، گفت: «چرا داره ربط داره!»
چیکا که از این حجمِ هیجان، خودش هم کمکم داشت از خنده از حال میرفت، با شیطنت به آکیرا نگاه کرد و گفت: «میبینی آکیرا؟ حتی کنتو هم فکر میکنه ما یه موردِ مطالعاتیِ جذاب هستیم! پس دیگه نمیتونی انکارش کنی، مگه نه؟»
آکیرا، در حالی که حس میکرد مغزش داره از شدتِ فشارِ این حجم از اطلاعات و هیجانِ بیموقع، ذوب میشه، فقط میتونست یه نگاهِ بیجان به سقفِ کافه بندازه و با خودش فکر کنه: «من... من چطور به این مرحله از زندگی رسیدم...؟ وای چیکا....خدا لعنتت نکنه..!»
- ۲۷۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط